خب دوستان اینم پارت یازدهم امیدوارم خوشتون بیاد 💚 بریم سر داستان
نمیتونی به حرفت ادامه بدی چون سرت شدید درد میگیره و همون صدا تو ذهنت میاد ............. _ لیدیکا ...... خوب گوش کن ..... یکم دیگه یه ادرس رو دیوار پشت سرت ظاهر میشه ..... تنهایی به اون ادرس برو ...... ساکورا همه چیو بهت توضیح میده ...... فقط مراقب خواهر ساکورا باش .... اسمش سایوراعه ...... ساکورا و سایورا به شبیه همن ........ تا وقتی ساکورای واقعی رو پیدا نکردی خودتو معرفی نکن ..... بگو اومدی فالتو بگیری ..... خودت متوجه میشی ساکورای واقعی کدومه ............
صدا قطع میشه ....... تو قیافت به حالت عادی برمیگرده ...... نامجون : لیدیکا ؟...لیدیکا ...... . تو : هان ؟.... چیز بله ؟ . نامجون : خیلی صدات کردیم جواب ندادی ...... جاییت درد میکنه چیزی شده؟؟ ............ . تو : این پشت ...... . و برمیگردی سمت دیوار که یهو یه نوشته ی سبز رنگ ظاهر میشه که ادرس ساکوراعه ...... . البته یه چیز دیگه هم نوشته ......... _ ساکورای واقعی یه خال سبز رو پیشونیش داره ولی هر دو چتری دارن ............ مراقب باش ..... سایورا خیلی خطرناکه ........ .
(نکته : چون سرت درد گرفته بود چشماتو بسته بودی و قیافت رفته بود تو هم برای همین گفتم قیافت عادی شد ... نکته ی دو : متوجه شدم تو سوال اول یه غلط املایی داشتم ...... اونجا منظورم این بود که سایورا و ساکورا خیلی شبیه همن و دو قلوعن )تو : باید بریم .....یعنی ....من باید برم . ( اعضا هم اون نوشته رو خوندن ) . جیهوپ : کجا ؟ ....... به این آدرس ؟ .... . تو سرتو تکون میدی . تهیونگ : من نمیدونم سایورا کیه ولی این متن میگه خیلی خطرناکه ...... نکنه تو میخوای بری پیش اون ؟! ... . تو : آره ..... خطرناکه ولی باید برم .... .... تنها هم میرم . شوگا : ولی خب چرا تنها اصن سایورا کیه ؟! .... . تو : بعدا قول میدم همه چیو بگم ولی الان باید برم اونجا ..... . جیمین : ولی نمیشه ماعم باهات میایم . تو : باید تنها برم . سرم دستتو جدا میکنی و به سختی از تخت میای پایین .
تو : فقط یه چیزی ....... اگه میشه شما پنبه ای رو ببرین پیش خودتون....... من بعدا میام میبرمش . و از اتاق میری بیرون . جین : ولی لیدیکا !...... . و میاد از اتاق بیاد بیرون دنبال تو که نامجون میگیرتش و میگه : حتما یه دلیلی داشته که گفته تنها میره ..... بیاین برگردیم خوابگاه ..... خودش بهمون میگه چیشد ..... . جونگ کوک : ولی براش خطرناکه اون هنوز کامل خوب نشده ....من میگم ب.... . نامجون : کوکککک . جونگ کوک : خیلی خب باشه . کوک پنبه ای رو برمیداره و اونام از اتاق و بیمارستان میرن بیرون سمت خوابگاه .
تو برمیگردی خونه ...... . یه پولیور یقه اسکی که زیاد گرم نیست با یه شلوار مشکی لی میپوشی ..... . موهاتم میریزی دورت ..... کیفتو برمیداری و میری سمت اون آدرس . ( یقه اسکی میپوشی چون اون سوختگی رو گردنت نباید معلوم شه .... (قبل عوض کردن لباسات باند دور گردنتم باز میکنی )
میرسی به اون آدرس ..... یه حالت مغازه طوره که بالاش یه تابلو داره که نوشته _ عتیقه فروشی اورا . تو (تو دلت ) : اورا ؟......... چه اسم مسخره ای .....هه بخاطر ساکورا و سایوراعه جفتشون اورا دارن ....... در میزنی ولی خبری نیست که متوجه میشی در خودش از قبل بازه ..... میری داخل ...... همه جا تاریکه و یه نور کوچیک روشنه .... از پله ها میری بالا .......... _ سایورا خانم ؟ ...... ساکورا خانم ؟ ...... من میخوام فالمو بگیرم ........ . وارد اتاق اصلی میشی ...... یهو همه ی برقا روشن میشه و میبینی دورت کلی عتیقه و وسایل عجیب غریب هست ....
دو تا زن شبیه به هم از پشت یه پرده ی عجیب غریب میان بیرون ........ . جفتشون موهای مشکی لخت دارن که از دو طرف سرشون انداختنش جلو . چتری بلند هم دارن و چشماشون هم مشکیه .... یه دامن شلواری مشکی و بلوز مشکی هم پوشیدن با صندل زرشکی ...... ناخونای فوق العاده بلند قرمز دارن . تو ذهنت : اگه ایناعن که کارم ساختس از دوقلوعم شبیه ترن کههههه .
جفتشون باهم : به عتیقه فروشی اورا خوش اومدین ..... چه کاری میتونیم براتون انجام بدیم ؟ ............ و یه لبخند بزرگ دندون نما میزنن ...... تو :آممم ...من میخواستم فالمو بگیرم ..... شما ساکورا هستین ؟ .... . ( به یکیشون میگی ) . جفتشون باهم : بستگی داره دیدت چی باشه ..... و یه چشمک میزنن ...... . یکیشون : بیا اینجا ..... . و جفتشون میرن پشت اون پرده ...... تو عم میری اونجا ..... .
یه میز کوچیک با یه رومیزی زرشکی ..... وسط میز هم یه چیز گوی ماننده و روش یه پارچه ی قرمزه ..... یکیشون : بشینین . میشینی رو صندلی و اونا دوباره از اونجا میرن بیرون ( از همین جای کوچیک که پشت یه پردس ) . تو ذهنت : اههه الان من چطوری ساکورارو پیدا کنممم . بلند میشی و از پشت پرده بیرونو میبینی .... اونا سرشون گرمه پیدا کردن یه چیزیه ..... از فرصت استفاده میکنی .... بلند میشی و میری جلوتر که چند تا قفسه میبینی که توشون وسایل عجیب غریب و جادوگر طوری هست ..... داری یکیشونو لمس میکنی که ...............
که یهو اونی که داری لمس میکنی میره عقب و پرده های یه تیکه میرن کنار و یه راه پله معلوم میشه ........
تصمیم میگیری از اونجا بری پایین تا ببینی چه خبره ........ وقتی میری رو پله ی اول دیوار و پرده دوباره بسته میشه .... ...... همه جا تاریکه ولی طوری هست که بتونی جلوتو ببینی ...... از پله ها آروم آروم میری پایین ...... انگار که اصلا تمومی ندارن و خیلی تو در تو عن ....... بالاخره از آخرین پله هم میری پایین که یه در میبینی ..............
خب دوستان این پارت هم تموم شد 💚💚💚💚 امیدوارم خوشتون اومده باشه 💜💜💚💚💚 حتما نظرتونو تو کامنتا بگین 💜💜💚💚💚💚💚 عاشقتونم 💚 بای 👋
عالیییییییییی 💙💙💙💙
عالییی
عااااالیییی عزیزم فقط من هر دفعه کامنت نمیدم ولی فک نکنی دوست ندارم داستانت رو
من هم خودتو دوس دارم هم داستانات رو
فایتینگ کیانا❤❤❤🤗
ببین امروز یه فیلم دیدم به اسم اورا😶
یه پیست اسب سواری قدیمی بود تو فیلمه و از آثار باستانیشون بود😐😶😑
چون اسم اون مغازه عتیقه فروشی رو گذاشتی اورا و از نظر شخصیت اصلی(دارم پشت سر هم رمان میخونم اسمشو یادم نی😐) مسخره بود گفتم
پس باید ببینم شاید فیلمه به داستانم مربوط باشه 😝😂😂💜💜💜
عالیییی
عالی
عالی بود حرفی ندارم بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم خیلی خوب بود
💙💙💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
عالییییییییییییییییییییییی