ی شب منو دوستم از خونه دوستم رفتیم به خانه بالایی مادر دوستم گفت کولر را برای برادرت روشن کردی (برادر دوستم) گفتیم نه. گفت بروید روشن کنید و بیایید
ما رفتیم. وقتی در را بستیم از پلهها پایین رفتیم. پله ی سوم چهارم بود که یک مرتبه در باز شد. دوستم همانجا ماند(از شدت ترس نمیتوانست حرکت کند) و من رفتم پیش در خانه.
دوباره در بسته شد. دوستم دوپا داشت و دو پای دیگر قرض کرد و آمد پیش من و در همین حین یک قدم در زیر در رد شد فقط یک قدم بود و قدم دیگری وجود نداشت یعنی غیب شد
ما با ترس و لرز به داخل خانه رفتیم. آنقدر دوستم گریه کرد که نگو ولی من هرکاری کردم گریه ام نگرفت انقدر به چشمام فشار اوردم ما ولی یک قطره اشک هم درنیامد از گریه داشت خندم میگرفت ولی بازم ترس و لرز داشتم
حالا رسیدیم جای خنده دارش 🤣
راستی...
فالو،کامنت،لایک . . . یادت نره ها
من و دوستم رفتیم سمت اتاق و پنجره را باز کردیم. بعد من در این حین فاز گرفتم به دوستم گفتم: بیا بریم من پشتتم نمیخواد بترسی...
در همین حین یهو دوباره در بسته شد و من زودتر از دوستم افتادم روی زمین(از شدت ترس)🤣🤣 بعد دوستم بهم گفت تو که دیگه از من بدتری پاشو بعدترس یادمون رفت زدیم زیر خنده که واقعا ترسناک بود اصلاًتوی متن معلوم نیست باید در واقعیت میبودیت و میدیدیت ولی هم خنده دار بود هم ترسناک (در واقعیت) 🤣🤣😨😢😰🤣😂
بعد به هر بدبختی بود رفتیم بالا براشون تعریف کردیم اصلاً باور نکردن بجای اینکه همدردی کنن ازمون خندیدن گفتن خرافاتی شدین🙄
😂😂