
فردا قرمه سبزی پختم که خوش رنگ وبو شده بود وبچه ها کلی خوششان امده بود جوری که رامین دم به دقیقه به ارام میگفت باید برام درست کنی که دفعه اخر ارشام گوششو پیچوند وگفت مگه کلفتته بیشعور که رامین سرشو انداخت پایین وگفت ببخشید داداش که هممون چشامون شد اندازه نعلبکی
ارام هم عین این عذا دیده ها میگفت خدا منو ببخشه از بس زدم پس کلش مغزش جا به جا شده وما هم هر هر میخندیدیم که رامین به ارام گفت کم ناله کن سرمون رفت که فهمیدیم سالمه واون حرکتش خودشیرینی بود که همه دستمونو به نشونه خاک بر سرت تکون دادیم حتی ارشام!
ارام هم حرص میخورد خلاصه اون روزمون هم اونجوری تلف شد! فردا با یه خانم الیزابت که از شوخی بهش همزاد ملکه الیزابت میگفتیم کلاس داشتیم من یه قسمت از چیزی که گفت نفهمیدم هر چی اصرار میکردم تکرار نمیکرد تا بهش گفتم جون مادرت تو که ملکه ی خوبی بودی
که چشاش شد اندازه هیکل من گفت به یه شرط میگم که بگی داستان این جملت چیبود منم کفتم بخاطر تشابه اسمتون وملکه ما بهتون میکیم همزاد ملکه الیزابت که کلی خندید وگفت دخترشم بهش میگه ملکه وهمچنین به خاطر خندوندنش بهمون دو نمره مثبت داد که اون ترم هممون درس با ملکه رو پاس شدیم
خلاصه روزهامون اینطوری میگذشت تا اینکه خبر دار شدیم الیزابت مرده تو مراسم تدفین همه میگفتیم ملکه کجا رفتی بی ما ملکه ی خوش خنده روز بعد که با ملکه کلاس داشتیم دیدیم به جاش دیدیم یه دختر خیلی جوون اومد سر کلاس و گفت ماریا هستم استاد جدیدتون دختر خانم الیزابت یهو همه اکیپ گفتن منظورتون ملکه است که خندید وگفت پس شما هم بهش میگید ملکه اره منظورم همونه
از اونجایی که اکیپمون فعال بود از ما خوشش اومد و کشوندیمش تو اکیپ ماریا دختر مهربونی بود وچشاش مرموز بود ویه حسی توش داشت که نفهمیدم نفرت بود یا عشق یا خستگی ولی نسبت به چشاش حس بدی داشتم ودلم شور میزد بهش گفتم =چرا چشات انقدر مرموزن گفت نمیدونم همه همینو میگن یکم خیالم راحت شد

لایک وکامنت یادت نره
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
وااووو🥺😍😍😍😍😍❤❤❤❤❤❤
ممنون