
(7 سال بعد)ایدا: امیلی امیلی پاشو که باید بری مدرسه امیلی : باشه مامان الان میام، راستی چرا من این روزا همش خواب یه رو میبینم که دست نداره وقتی هم که میخواد بگه شما تو خطرید بیدار میشم؟ایدا : چی؟ چرا تا الان بهم نگفتی؟ امیلی :اخه تازه دومین باره میبینمش
(روز بعد/پنجشنبه) امیلی از خواب میپرد و به سرعت پیش مادرش میرود آیدا:چی شده امیلی؟؟دوباره خواب اون مرد رو دیدی امیلی :(با وحشت)اره مامان ولی ایندفعه گفت زود از این خونه برید خطر داره آیدا : آروم باش آروم اینا فقط یه خوابه خب! میتونی نقاشی مرد رو بکشی؟ امیلی :اره الان میکشم، راستی یه چیز دیگه هم بهم گفت آیدا:چی؟ امیلی: من فکر میکردم دست ندارم ولی داشت خودش بهم گفت آیدا: یعنی کی میتونه باشه
امیلی نقاشی را نشان آیدا میدهد آیدا:مطمنی همونه؟؟ امیلی:اره آیدا: این پدرته! امیلی: مامان این ممکنه ربطی به اون ماجرای ترسناک.. اممم....مرگ بابا ربط داشته باشه؟؟ آیدا :نمیدونم ، ولی اینو میدونم که باید هرچه سریعتر از اینجا بریم ، وسیله هاتو جمع کن
امیلی:کجا بریم؟ایدا:پیش مامان بزرگت امیلی و آیدا به خانه مامان بزرگ(مامانِ آیدا) میرسند م.ب(مامان بزرگ): به به دختر و نوه عزیزم آیدا : سلام مامان م.ب:سلام چرا اینقدر ناراحتی؟ آیدا تمام ماجرا را تعریف میکند
م.ب: دوباره داره ترسناک میشه ولی نباید بترسی آیدا : آخه چرا نباید بترسم شاید جونمون در خطره صدای جیغ بلندی از اتاق (محض اطلاع امیلی تو اتاقه) می آید م.ب و آیدا بسرعت بسمت اتاق میروند
امیلی: یه مرد! یه مرد اون گوشه هست داره میاد سمتمون!ی....یه چاقو دستشه آیدا: امیلی آروم اینجا که کسی نیست م.ب : سریع بریم بیرون امیلی جیغ بلند تر میکشد و مات سر جایش ایستاده است آیدا: امیلی بیا امیلی با تو ام امیلی غش میکند م.ب و آیدا:امیلیییی
برای پارت بعد ۵ لایک و دو فالو الان ۷۲ نفره ایم راستی تو مسابقم شرکت کنید و داستانمو تبلیغ کنید تبلیغ کنید فالو تون میکنم البته قبلش بگید تو کامنتا
چرا ده تا گذاشتم؟😂
🍫🍫🍫🍫🍫
👑👑👑👑👑💎💎💎💎💎
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی و باحال
ادامه بده خیلی عالییه😍