سلام به همه ممنون از بازدید تون شرمنده که دارم اینطوری داستان رو پیش میبرم این اکانت من منو کشته درست نمیشه 😂اما برای اینکه شما منتظر هستین اینطوری می زارم دوستون دارم 😘حالا بریم پایین👇
از زبون مانیا 👈تفنگ گرفت جلوم با ترس گفتم جیکوب این کارو نکن این راهش نیست اون بدون هیچ حرفی اومد که ماشه رو بکشه از زبون جیکوب اومدم که ماشه بکشم در باز شد 😓 دیدم تهیونگه از زبون تهیونگ در باز کردم با یه صحنه ترسناک رو به رو شدم😲 تفنگ گرفته بود جلوی مانیا تا خواستم برو جلو گفت یه قدم بیای جلو زدمش منم عقب رفتم از زبون مانیا تفنگ از سمت من بود به سمت تهیونگ دیگه داشتم سکته قلبی و مغزی با هم می کردم جیکوب گفت به موقع رسیدی داشتم از دستش راهتت می کردم منم دیدم تا جیکوب حواسش پرته آروم آروم با همون دستای بسته یه کی زدم رو دستش تفنگ افتاد اون ور تهیونگ هم از فرصت استفاده کرد تفنگ رو از پنجره انداخت بیرون(آخیش😰) بعد تهیونگ یه مشت درست حسابی نصیبش کرد 👊 لب جاکوب زخم شد تهیونگ سریع اومد سمت من
اومد سمت من دستام رو باز کرد بعد پاهام باز کرد از روی تخت بلدم کرد (اوف پاهام بی حس شده بود😡 بعد جیکوب اومد جلو یه مشت زد تو صورت تهیونگ 👊 چنان زد که تهیونگ افتاد زمین😵 منم گفتم چته روانی😠 سریع رفتم سمت تهیونگ تا خواستم بلند ش کنم
جیکوب دستم رو گرفت کشید طرف خودش گفتم ولم کن اما اون توجه نکرد تهیونگ از زمین بلد شد رفت سمت جیکوب حالا این بزن اون بزن 😑 تا آخر سر تهیونگ رو حل داد سرش خورد به میز😭😲 بیهوش نشد اما نمی تونست بلد شه خواستم برم سمتش جیکوب دستمو گرفت گفت کجا گفتم ولم کن اما اون بجای اینکه دست منو ول کنه سفت تر دستمو گرفت😑 گفتم لطفا بزار بهش کمک کنم اون وقت هر جا بخوای باهات میام فقط با تهیونگ کاری نکن (اینارو با بغض گفتم😭) اما جیکوب گوش نداد دستمو کشید تا برتم بیرون به زور داشت منو میبرد
خب چاره ای نداشتم همون لحظه دستش رو گاز گرفتم😂 حلش دادم سریع رفتم سمت تهیونگ گفتم حالت خوبه چیزیت نشد گفت نه فقط سرم درد میکنه جیکوب گفت یا خودت الان میای یا میام بزور میبرمت تهیونگ هم بار صدای آروم گفت اون دهنتو ببند 😡 اونم گفت پس خودت خواستی اومد سمتم اما رفت جلوی تهیونگ😐 (من تو پارت قبل گفتم این یه چیزی زده 😂)بهش گفت
تو اول خودتو جمع جور کن بعد به من بگو دهنتو ببند اما الان یه بلای بدتر از مرگش سرت میارم از زبون مانیا😓😓😓یا خدا از مرگ بدتر هم داریم 😓 (بله عزیز جان داریم خیلی هم داریم زیاد م داریم زیاد😂) بعد جیکوب یه نیش خند زد اومد سمت من منو گرفت تو بقلش گفت مثلا وقتی این کوچولو مال خودم کنم (مانیا تو دلش گفت جانم دیگه این خیلی زیاده غلط کردم گفتم بد تر از مرگ نداریم😓 )بعد گفتم چی داری میگی مگه دیونه شدی من اختیارم دست خودمه مال هیچ کس نمیشم بهم گفت تو فعلا اینجا حق انتخاب نداری ساکت شو بعد تهیونگ با بی توانی از حرف زدن گفت( اون لحظه فهمیدم دروغ گفته فقط یکم سرم درد میکنه)😑 گفت چه غلطا بعدش جیکوب منو سفت تر تو بقلش گرفت دستش برد رو گونم نوازش کرد منو جلوی تهیونگ
منو جلوی تهیونگ بو*سید دیگه تهیونگ تا حد مرگ عصبانی شد جیکوب لبش از رو لبم برداشت گفت حالا وقت اینه که از اینجا برین (جیکوب توی دلش=با اینکه برای انتقام این کارو کردم اما فکر کنم به دختره علاقه مند شدم پس حتی اگه برای انتقام هم نباشه اونو برای خودم میکنم (نکته جیکوب آدمی هست که هرچی می خواد باید به دست بیاره هرچی باشه ) از زبون مانیا از کارش شکه شدم بعدش گفت بیا برین گفتم من با تو هیچ جا نمیام از زبون جیکوب دیگه خود دانی بعدش برداشتم رو هوا بقلش کردم شروع کردم به راه رفتن تا ببرمش انقدر تکون میخورد که ولش کنم نزدیک منم باهاش بیفتم از زبون تهیونگ دیدم داره با خودش میبرتش با تمام سعی بلند شدم متوجه شدم از سرم خون اومده از زبون مانیا
از زبون مانیا جیکوب منو بزار زمین نمی خوام باهات بیام ولم کن یعنی چی به تهیونگ میگی می خوای منو مال خودت گفت حرف نزن رسیدیم به ماشین گفت اگه بخوای جیغ داد کنی میذارمت توی صندوق عقب منم ساکت شدم بی سر صدا نشستم تو ماشین اونم سوار شد درا رو قفل کرد شروع به حرکت کرد دور ورم نگاه کردم دیدم که اونجا کوهستانه به خودم گفتم اگه الان منو آورده اینجا الان دیگه کجا می خواد ببره از زبون تهیونگ تا رسیدم بیرون رفته بود به خشکی شانس سوار ماشین شدم تا برم یه دفعه بیهوش شدم
از زبون مانیا خب لااقل بگو داری منو کجا میبری گفت حالا می فهمی رسیدیم به یه جایی اما یه دفعه یه پسره ای اومد شروع به سلام احوال پرسی کردن با جیکوب جیکوب در باز کرد از ماشین پیاده شد اومد منم پیاده کرد پسره گفت این دختره هستش که در بارش حرف میزدی گفت آره خودشه پسره به من گفت میدونستی اولین دختری هستی که دل جیکوب برده منم با قیافه تعجب آوری به جیکوب نگاه کردم اونم سریع بحس رو عوض کرد گفت حالا بگذریم دستمو گرفت سمت خونه راه افتاد داشتن با هم حرف میزدن فهمیدم اسم پسره جیوان هستش جیوان به جیکوب گفت با اون پسره تهیونگ چیکار کردی گفت هنوز کاری نکردم (آره خدایی نکردی😑) جیوان گفت حتما تا الان خودشو کشته جیکوب گفت برای چی جیوان گفت از اینکه دوست دختر ش رو گرفتی اون گفت حتما جیوان در خونه باز کرد منو بزور برد تو خونه بعدش هم یکی از اتاق های خونه وقتی رفتیم تو اتاق گفت فعلا مجبورن باید اینجا بمونی تا من یه جا برای موندن پیدا کنم جیوان از اون.ور گفت من فعلا میرم جیکوب گفت باشه خدافظ بعدش
بعدش چند تا طناب اورد گفت برو بشین فهمیدم که می خواد دوباره دست پام رو ببینده رفتم نشستم اول پام رو بست اومد سراغ دستام گفتم آخرش که چی می خوای چیکار کنی گفت حتی اگه از انتقامم از تهیونگ دست بکشم از تو حرفش رو قطع کرد گفتم از من چی گفت از تو دست نمی کشم دستمو کشید م گفتم یعنی چی اونم دستم رو کشید سمت خودش انگشتش رو گذاشت رو لبم گفت یعنی چی نداره قابل فهمه تو دیگه مال منی حتی اگه موضوع انتقام نباشه بعدش منو بوسید خودم کشیدم اون ور گفتم چه خبره همش بی اجازه منو می بوسی گفت برام مهم نیست خواست به بوسیدنش ادامه بده داد
ممنون تا اینجا با من همراه بودین دوستون دارم بای کامنت فراموش نشه😘
برای چی سکته ام میدی مامانم میگه دختر دیوونه شدی؟؟😑😑
پارا بعدی رو زودتر بزار
خواهشن اگه نمی خوای من رو سکته بدی پارت رو زود تر بزار
تروخدا پارت بعدی رو بذار تا خودم رو نکشتم