اینم ادامه ی داستان هیجان انگیز....
یه کم که فکر کردم، پیش خودم گفتم: جیمین مورد اعتماده... پس گفتم: همین جا میمونم.. بعد هم رفتم و وارد یکی از اتاق های اونجا شدم.... چند دقیقه شده بود، که من روی تخت از کشیده بودم و به سقف زل زده بودم.... صورتم رو برگردوندم که کنار چراغ خواب چیزی توجه من رو جلب کرد....
چشمم به یه قاب عکس افتاد؛ دیدم جیمین و وی با هم دیگه عکس گرفته بودند... روی عکس وی دستی کشیدم و مثل همیشه خوش خنده و خوشحال.. پیش خودم زدم زیر گریه و به خودم لعنت فرستادم که چرا با وی بدرفتاری کردم.... ولی یه چیز واسم عجیب بود راننده اون روز کی بود؟
این سوال خیلی ذهن من رو مشغول کرده بود! برای همین بدون هیچ تاخیری از اتاق رفتم بیرون و به جیمین گفتم: لطفاً من رو به همون مکان که آسیب دیدی ببر.. من و جیمین حرکت کردیم، به اون مکان که رسیدیم، اون ماشین و صاحبش بود... اون وی بود!
بی اختیار اونجا دویدم و انگار هیچ چیز جلو دارم، نبود... رفتم به طرفش تا صورتش رو ببینم! دیدم، اون وی نبود! اون فقط یه پسر جوون کم سن و سال بود... یه پیرمرد با صدای دست خودش رو به ما رسوند... ناگهان تا من و جیمین رو دید. که سر به راه اون پسر شدیم، آثار ترس روی اون پیرمرد ظاهر شد...
با خشمی که سر تا پام رو گرفته بود، از یقه ی اون پسر گرفتم و گفتم: تو به چه جرئتی.. و میخواستم یه مشت نثار پسر کنم که جیمین دستامو گرفت و گفت: اول قضیه رو بررسی کن! من هم بدون هیچ مکثی یقه ی اون پسر رو ول کردم و گفتم: تو به چه جرئتی به من و جیمین آسیب زدی؟ ها؟ اون پسر تازه من و جیمین رو شناخته بود، با ترس و لرز گفت: من یه کار آموز ساده ام... گفتم: از کجا بدونم؟ پیرمرد که شاهد بود، گفت: صبر کنین من براتون توضیح میدم!
پیرمرد گفت: قضیه از این قراره! این پسر یه کار آموز رانندگی هست و من هم معمولا برای بالا بردن اعتماد به نفسش براش مانعی میزاشتم که چهره ی مانع ها شبیه شما مشهور ها بود.... این پسر هر چقدر تلاش کرد نتونست از موانع رد بشه و برای همین همون روز که به جیمین آسیب خودر این پسر با من لج کرد و همه ی موانع رو خراب کرد و از اون دور فکر کرد، شما یه مانع هستین و بهتون زد و زمانی که فهمید اشتباه کرده فرار کرد.. میخواستم، یک مشت نثار پسر کنم که جیمین مانع شد و گفت: بس کن...
گفتم: یعنی چی که اشکال نداره؟ به خاطر همین پسر........... بود. که من از وی جدا شدم! چون احساساتی شده بودم، روی زمین افتادم و زدم زیر گریه! گفتم: اگه یه فرصت بهم بدن، دیگه ترکش نمیکنم... قول میدم دیگه باهاش بدی نکنم!
صدای پا از اون پشت اومد..... اون کی بود؟
دیدم اون وی هست! از اون دور وی رو دیدم مثل همیشه لبخند 😊میزنه و اونجا وایساده! بی اختیار گفتم: وی!!
دوستان لطفا منتظر قسمت بعدی باشید بای Choee Suzy
عالی مثل همیشه 👌🏻🙃
ممنون
خواهش می کنم زود ادامه بده پارت بعدی رو
باشه
وای خداجون خیلی داره خوب میشه عاشقش شدم ممنون بابت تستت 😍😍
راستی ممنونم که تستم رو خوندی😘😘😘
خوهش میکنم
واییی من مرگگگ من مردممم چرامثلث عشقیمیسازی نامردد😂😂💜💜💜💜😭
😂😂😂😂😂😐
عالی بود لال میشم منتظر پارت بعدی هستم خیلی خوب بود
💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍
ممنون
خیلی قشنگ بود مرسی که جای حساس ول نکردی ♥️♥️
خوشحالم که خوشتون اومده
ادامه
حتما. الان منتشر شده