سلامممم سلامممم بچه ها💖🥺 واقعا میدونم خیلی دیر شد و اینکه من یک دفعه تستم عدم تایید شد و دفعه بعد هم کلا گوشیم رو ری استارت کردم و الان اگه ببینید هیچ تستی هم ندارم😔🥺😭 ولی شما برای دیدن و خوندن قسمت هایه قبل میتونید تویه سایت سرچ کنید " سکوت دریا" براتون میاره عزیزان😊❤ خب دیگه خیلی حرف زدم ...😂
بعد از رفتنه همه الان فقط خودم بودم و خودم ..🤗🧡 کناره پنجره نشسته بودم و به دونه های درشت برف نگاه میکردم..❄ سوزه زمستون داشت یواش یواش میومد به خودم ک رویه تخت بود نگاه کردمم و نزدیک رفتم.. دستش رو گرفتم.. سرد بود.. خیلی سرد😦 چشماش کبود بود اما زیبا.. مژه هاش خیلی بلند بود.. اما اون چشمای سبزه مرواریدیش رو نمیشد دید..💫 چون چشماش رو مثله فرشته ها بسته بود^-^
به کناره صندلی برگشتم 💖 وقتی ب آسمون نگاه کردم.. ناخودا گاه یاده دوسال قبل افتادم... تقریبا همین موقع ها بود.. آخرای ماه دسامبر❄ نزدیکه کریسمس^^ همگی دوره آتیش بودیم🔥 من و آدام کنار هم ب آسمون پر از ستاره و سرد نگاه میکردیم و سره پتو دعوا میکردیم💫🤣 مامان و بابا و جک رو به روی ما و الیسا و مامان بزرگ و بابا بزرگ و مامان الیسا و خاله جسی و همسرش اونجا بودن و داشتن مارشال کباب میکردن😋💜 یهو مامان گفت:" هی آدام ، زویی؟ نظرتون چیه یه آهنگ بخونیم؟ ادام مگه تو خواننده نیستی؟ ها؟" من گفتم :" مامان شاید آدام آره ولی میدونی ک صدام خوب نیست" مامان گفت:" ارع ولی تو بزن و آدام بخونه !! چطوره؟ " ادام گفت :" عالیه 😐"
گفتم:" اما ویالون ؟ با راک؟ خیلی مسخره نمیشه؟" اما نشد🤗 اون آهنگ اونقدر قشنگ بود ک تو زندگیم اون بهترین لحظه زندگیم شد💕 صدای گیتاره آدام و صدای ویالون و صدای خوده آدام عالی شده بود و مامان و بابا و بقیه همگی همخونی کردن ^_^ اون شب عالیییی بود💖🥺
اما دیگع... اون روز نمیومد.. هیچوقت .... اگه حتی به زندگی بر هم میگشتم... مامان و بابا رو نمیدیدم... دیگه هیچوقت جمع نمیشدیم... وااااای نمیتونم باور کنم همه چی تو یه لحظه اتفاق افتاد... همه چی... باور نکردنیه به یه نفر احتیاج دارمممم😭😭😭🤍🤍
داشتم با خودم گریه میکردم ک .. صدای جر جر در اومد😍 یه نفر در زد و وارد شد💖 گفتم:" کیه؟🥺" اما یادم رفته بود اون صدامو نمیشنید🤔 با صدای آروم و ملیحی گفت:" سلام زویی منم لورن💖" ( لورن همکلاسی و دوسته الیسا و زویی بود )😊 با خودم گفتم:" سلام لورن خوش اومدی 🖤🦋" تازه چهرش معلوم شد.. لباسی مشکی پوشیده بود.. موهاش رو بالا بسته بود .. و شلوارکی جین به تنش داشت و چشماش کبود بود ^-^ 🥺🖤 اومد جلو و رویه صندلی نشست 🤗🧡 و دستم رو گرفت ❤ بهم گفت:" ببین زویی من نمیتونم درکت کنم ینی خب نمیدونم این درد چجوریه ولی اگه صدامو میشنوی بدون که تو خانوادت رو از دست ندادی🤍 ما همه اینجاییم :) اگه به هوش بودی .. این همه آدم که اینجا منتظرت هستن رو میدیدی و مطمئنم خوشحال میشدی:) خیلیییی دوست دارم💫💖" بعد سرم رو بوسید و رفت🙂
وقتی که لورن رفت باز تنها شدم... اما مطمئن بودم این زیاد طول نمیکشه🖤🦋 تا اینکه بازم یه نفر دیگه اومد.. معلوم بود دختر نبود🤔😐بازم گفتم :" کیه؟" اون گفت :" منم ، من ، تام🤗🧡" اووو تامم🤣 اون تقریبا کمدین کلاس بود💫😂 اما چرا انگار صدامو شنید؟! انگار جوابمو داد!! دوباره گفتم:" تام؟" گفت :" آره تام" 🥴😵 گفتم :" صدامو میشنوی؟" گفت:" زویی حالت خوبه؟" مطمئن شدم ک صدامو نمیشنوه🤧 گفت:" بهت تسلیت میگم میدونم سخته🖤 ولی میدونی.. واقعا نمیدونم چی بگم🥺 این اولین باریه ک نمیتونم کسی رو بخندونم فقط میخوام بگم قوی باش🤧 من نمیتونم " بعد دوید و رفت 🤔 هنگامه بستن در صدای ترکیدن بغضش رو شنیدم 😭🤧
همه میرفتن و میومدن.. همه میگفتن قوی باش... همه میگفتن با بهت نیاز داریم... اما هیچکس درک نمیکرد ..... من تمام مدت منتظر اومدن آدام بودم ولی نیومد......🥺🖤😭 جتما اونم دیگع نمیخواست رو من حساب کنع😭😭 خسته شدممممممممم😭😭😭
چیزی نگذشت که صدای در اومد 💖 ایندفعه حوصله حرف زدن نداشتم^-^ بابابزرگ بود.. بدون هیچ معطلی اومد کنارم نشست... مطمعن بودم که کمر درد داشت.. چون وقتی داشت میشست گفت :"آخ" بعد شروع کرد:" هی زویی💖💫 میدونم برات سخته .... من درکت میکنم.. اگه منم جای تو بودم رفتن رو انتخاب میکردم... پس ..پس من .🖤🥺😭
من بهت اجازه رفتن رو میدم...😦😦😦😦😦😦😦😦😦😦😦😦😦😦😦😦😦😦😭😭😭😭😭😭😭😭😭🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
دوستون دارم کامنت هاتون بهم خیلی روحیه میده پس ادامه بدید بایی💖💫
عاااالی بودددد❤❤❤❤❤❤❤
میسییییی😍😍🥰🥰
عااااالی بود آجی گلمممممم😍😍😍😍😍😍😍
مرسی آجی جونممممم😍❤❤❤
پارت بعد فردا منتشر میشه ولی اشتباهی نوشتم ۷😂❤❤
خواهش میکنممم💋
آها😂