از زبان لیدی باگ: خداحافظ پروانه کوچولو و بعد کت نوار گفت:ارباب شرارت نمی خواد دست از این کاراش برداره گفتم اون سنگ دل تا به ارزوی شیطانیش نرسه دست بر دار نیست و بعد رفتیم خونه از زبان کت نوار داشتم میرفتم خونه که یک دفعه
از زبان لیدی باگ: خداحافظ پروانه کوچولو کت نوار گفت ارباب شرارت نمی خواد دست از این کاراش برداره گفتم اون سنگ دل تا به ارزوی شیطانیش نرسه دست بر نمی داره داشتم میرفتم خونه که از زبان کت نوار: دستشو گرفتم و گفتم: قول گربه ای میدم که حرفمو قطع کرد و گفت بس کن دیگه دیوونم کردی نمی خوای دست از هویت من برداری و بعد با داد گفت دست از سرم ور دار برو دیگه حوصله تورو ندارم بعد با ناراحتی رفتم و تو فکرم گفتم دیگبسه کت این همه گفتی بهش دوستت دارم ردت کرد دیگه بسه تو دیگه نباید اونو دوستش داشته باشی
و بعد با عصبانیت رفتم خونه گفتم پنجه ها داخل پلگ گفت:میبینم لیدی باگ سرت داد زده گفتم دیگه لیدی باگی وجود ندارد که دوسش داشته باشم به نظر من کاگامی صد برابر از یه حشره بهتره(لیدی باگو میگه)از زبان راوی داستان:ادرین خیلی از دست لیدی باگ عصبانی بود که یک دفعه کاگامی امد داخل ناتالی گفت کاگامی اومده تو رو ببینه ادرین از زبان کاگامی: سلام ادرین خوبی ادرین گفت سلام کاگامی خوبم مرسی گفتم به نظر میرسه عصبی باشی ادرین گفت نه بابا عصبانی چیه گفتم خوبه پس چون می خواهم یک چیزی بهت بگم
ادرین گفت باشه کاگامی گفت ادرین تا الان که باهاتم یک سال میگذره و می خواستم بگم دوستت دارم ادرین گفت کاگامی من از وقتی دیدمت عاشقت شدم و بعد همدیگه رو بغل کردن ادمین:شت این چه کوفتی بود ادرین و مرینت باید با هم باشند🙅) ادرین گفت: کاگامی مایلی با هم بریم بستنی بخوریم گفتم حتما
(ادمین:دوستان از اینجا به بعد داستان شروع میشه)از زبان ادرین :داشتیم منو کاگامی با هم میرفتیم بستنی بخوریم که یهو کلی خبر نگار و ادما امدن بعد از کلی امضا و عکس یکی گفت شما با این دختر ارتباط دارین گفتم بله ایشون دوست دخترمن از زبان راوی داستان ادرین و کاگامی داشتند میرفتند بستنی بخورند و وقتی که رسیدند لیدی باگ اونجا بود گفتم لیدی باگ اینجا چه کار می کنی گفت یک جا دعوتم گفتم باشه کاگامی گفت الان بریم موزه گفتم هرچی تو بگی عزیزم لیدی باگ گفت با کاگامی ارتباط داری گفتم معلومه که اره او دوست دخترمن یک دفعه لیدی باگ خیلی ناراحت شد که تقریباً داشت گریش میگرفت گفتم چیزی شده گفت نه چیزی نشده اخ داره دیدم میشه باید برم(جایی که دعوته)گفتم باشه از زبان راوی ادرین و کاگامی همه جا رفتند و بعد کاگامی گفت هوه ادرین خسته شدم اینقدر دویدم گفتم بریم یک جا بشینیم نشستیم از زبان مرینت: تیکی دارم روانی میشم
تیکی گفت: ارامش خودتو حفظ کن از زبان راوی شب که شد تیکی رفت و به پلگ گفت: باید کاری کنی پلگ که صاحبت عاشق لیدی باگ بشه پلگ گفت با اون گندی که لیدی باگ زد دیگه حتی صاحبم به لیدی باگ هم نگاه نمیکنه گفت راست میگی و بعد رفت صبح که شد ادرین بلند شد و رفت خونه کاگامی(جمعه بود) از زبان کاگامی خوش اومدی ادرین امد داخل گفتم چیزی بیارم ادرین گفت نه خودتو به زحمت نده
از زبان راوی:ادرین و کاگامی رفتند شهر بازی (ادمین:راستی بچه ها از الان یکی به نام محمد کمکم میکنه) از زبان ادرین: منو کاگامی رفتیم شهر بازی بعد از شهر بازی به کاگامی گفتم کاگامی بیا بریم یک جای خلوت رفتیم جای خلوت گفتم الان منو تو همدیگه رو دوست داریم پس باید بدونی من کیم گفتم پلگ تبدیل گربه ای کاگامی گفت: ای ای این غیر ممکنه تو کت نواری گفتم اره گفت پس یعنی از لیدی باگ دیگه خوشت نمیاد گفتم اون عوضی دلمو شکست و گفتم پنجه ها داخل و از اون موقع رابطمون بهتر شد(ادمین: بزار من برم این کاگامیو بکشم محمد:ارامش باش ارامش باش راوی: دیوانه نشو ادمین: ببند دهنتو راوی: نزار بیام محمد:ارام باشید بچه ها ناسلامتی داریم با هم کار میکنیم ادمین:راست میگی ادمین:im sorry راوی:im sorry
که یک دفعه یک شرور امد بعد از شکست دادن شرور لیدی باگ:کت من واقعا متاسفم کت گفت:باشه تو راست میگی اگه منظورت متاسفم بود کور خوندی ببخشمت الان من با یکی دیگه در ارتباطم و تورو گذاشتم کنار میدونی قبلا چقدر دوستت داشتم و تو از ته دل میگفتی از یکی دیگه خوشت میاد میدونی چقدر ناراحت میشدم لیدی باگ گفت:من متاسفم گفتم تو هم بهتره بری با کسی که دوستش داری در ارتباط باشی و رفتم وقتی داشتم میرفتم خونه یک دفعه یک پارچه سیاه امد رو چشمم و بیهوش شدم
از زبان کاگامی:
یک ساعت بود که داشتم دنبال ادرین میگشتم که لیدی باگو دیدم گفتم لیدی باگ ادرین گم شده گفت مگه میشه همین یک ساعت پیش با هم بودین گفتم نمی دونم خودمم(ادمین:خب عغل نداری که)لیدی باگ گفت:الان دنبالش میگردم همه جارو گشتیم اما نبود کاگامی با گریه گفت: نکنه اتفاقی افتاده باشه براشکه یک دفعه
اینکه خواهید دید از زبان کت نوار: تو کی هستی همون کسی که می خواد جای نگهبان معجزه گرها رو بدونه(اون موقع هنوز حافظه شو از دست نداده بود) وای نهههههههههه افتادن با گریه بلند شو ادرین بلند شو خب دوستان اینم از داستان ما منتظر پارت دو باشید خدانگهدار
حیف وقت که گذاشتم و خوندم نه میزاری نه جواب میدی واقعا که وقتی میخوای بزاری اون یکم فکر کن ببین میتونی بزاری یانه بعد مردم رو الاف کن برات متاسفم
ببینم این نویسنده جز خودش به کس دیگه ای هم اهمیت می ده یا نا 😐😕
چرا نمی زاری خلوچل 🥱😤
هوییی چرا نمیزارید دیگه چرا جواب نمیدی ؟؟
نمی خوای بعدی رو بزاری؟؟
دوستان داستان منو هم بخونید
عالی بود پارت بعدی رو بذار لطفا😇
سلام اگه زود بزاری می خونم 🙃😌
عالییی بود زود بعدیو بزار
باحال بود 😄