
داستان ترسناک:روحی در همسایگی👻
هنا درست نمي دانست چه چيزي او را زا خواب بيدار كرده : آن صداي جرق جرقِ خشك و بلند، يا شعله هاي زرد و نوراني. هراسان روي تخت نشست و با چشم هايي كه از وحشت گشاد شده بود، به آتشي كه محاصره اش كرده بود، خيره شد. شعله ها مثل موج روي كمد كشويي پس و پيش مي رفتند. كاغذ ديواري اول لوله و بعد ذوب شد. درِ كمدش سوخته بود و از جا كنده شده بود و هنا مي ديد كه آتش از يك طبقه به طبقه ي ديگر مي جهد. حتي آينه هم آتش گرفته بود. از پشت ديوارِ آتشي كه شعله ها درست كرده بودند، تصوير خودش را در آينه مي ديد. آتش به سرعت حركت مي كرد و همه ي اتاق را مي گرفت. چيزي نمانده بود كه آن دود غليظ و ترش مزه خفه اش كند. براي فرياد زدن دير شده بود. با اين حال فرياد زد... چقدر خوشحال شد كه همه ي اينها فقط خواب بوده. روي تختش نشست. قلبش به شدت مي زد و دهانش خشك شده بود. نه از صداي جرق جرق آتش خبري بود، نه از شعله هاي زرد و نارنجي كه به هر طرف مي جهيدند، و نه از دود غليظ و خفقان آور. همه ي اينها خواب بود؛ يك خواب وحشتناك. خوابي كه خيلي واقعي به نظر مي آمد. به خودش گفت:« واي، خيلي ترسناك بود!» خودش را دوباره روي بالش انداخت و چشم هاي آبي اش را كه ته رنگي از خاكستري داشت به سقف اتاق دوخت. هنوز مي توانست سقف سياه و دود زده ، كاغذ ديواري هاي لوله شده و شعله هايي را كه جلوي آينه پيچ و تاپ مي خوردند را در ذهنش مجسم كند. با خودش فكر كرد: لااقل خوبه كه خواب هام كسل كننده نيستند!
پتوي نازك را با يك پا كنار زد و به ساعت كنار تختش نگاه كرد. هشت و ربع بود. با تعجب فكر كرد. تازه ساعت هشت و ربعه؟ پس چرا من احساس مي كنم هزار ساله خوابيدم؟ اصلا امروز چندشنبس؟ نگه داشتن حسابِ روزهاي آن تابستان خيلي سخت بود. انگار روزهايش در هم ذوب مي شدند. هنا تابستانِ بي هم صحبتي را مي گذراند.بيشتر دوستانشان يا با خانوانده هايشان به سفر، يا به اردوگاه هاي تابستاني رفته بودند. در شهر كوچكي مثل گرين وود، سرگرمي هاي زيادي براي يك بچه ي دوازده ساله وجود نداشت. هنا مدت زيادي از وقتش را به كتاب خواندن و مدت زيادي را به تماشاي تلويزيون مي گذراند و با دوچرخه دور شهر مي گشت تا هم صحبتي پيدا كند. چه روز هاي كسالت آوري! اما امروز هنا لبخند به لب از تخت پايين آمد. زنده بود! خانه اش آتش نگرفته بود . شلوار سبز و تي شرت بي آستين براقي پوشيد. پدرو مادرش هميشه سربه سرش مي گذاشتند و به او مي گفتند:« كور رنگ» او هم هميشه جواب مي داد« دست از سرم برداريد! چه عيبي داره من رنگ هاي شاد و براق دوست داشته باشم؟» رنگ هاي روشن مثل شعله هاي دور تختش بود. زير لب گفت:« هي خواب بد. گورت رو گم كن!» و موهاي بور كوتاهش را با عجله برس كشيد وبه طرف آشپزخانه به راه افتاد. بوي املتي كه روي اجاق حاضر مي شد به بيني اش خورد. شاد و سرحال گفت:« صبح همه بخير!» حتي از ديدن بيل و هرب ، برادرهاي دوقلوي شش ساله اش هم خوشحال شد. از ديدن آن دوتا بلاي جان! پر سروصداترين مزاحم هاي گرين وود! پسرها توپ لاستيكي آبي رنگي را از اين طرف ميز صبحانه به آن طرف مي انداختند. خانم فرچايلد رويش را از اتاج برگرداند و آنها را دعوا كرد:« چند دفعه بايد بگم خانه جاي توپ بازي نيست؟» بيل گفت:« يك مليون دفعه.» هرب خنديد.به نظر او ، بيل بچه ي بامزه اي بود. هردو شان فكر مي كردند خيلي بانمكند.
هنا پشت سر مادرش ايستاد و او را از كمر محكم بغل كرد. مادر داد زد:« بس كن هنا ! چيزي نمونده بود بيفتم توي تخم مرغ ها!» دو قلو ها اداي مادرشان را در آوردند:« بس كن هنا ! بس كن هنا !» توپ از بشقاب هرب بيرون پريد ، خورد به ديوار و از آنجا افتاد روي اجاق؛ درست در چند سانتي متري ماهيتابه ي املت. هنا به مسخره گفت :« شوتت معركه بود قهرمان!» دو قلو ها خنده ي بلند و معروفشان را سر دادند. خانم فرچايلد برگشت، اخم هايش را در هم كرد. چنگالي را كه در دستش بود به حالت تهديد براي دو قلو ها تكان داد و گفت:« اگر اين توپ توي ماهيتابه بيفته بايد با تخم مرغتون بخوريدش!» اين تهديد باعث شد دوقلو ها بيشتر ريسه برند. هنا لبخند زد. مثل هميشه يك گونه اش چال افتاد و گفت:« اين دو تا امروز از دنده ي اذيت و شوخي بلند شدند.» مادر توپ را توي راهرو پرت كرد و پرسيد:« اين دوتا كي از دنده ي جدي بلند مي شند.» هنا از پنجره به آسمان آبيِ بي ابر نگاه كرد و گفت :« من كه امروز خيلي سرحالم.» مادر با سوظن نگاهش كرد و گفت:« چه عجب، چي شده؟» هنا شانه اش را بالا انداخت و گفت:« هيچي. همين طوري.» دلش نمي خواست راجع به خوابش چيزي بگويد؛ بگويد كه چقدر خوب است آدم زنده باشد.« پدر كجاست؟» خانم فرچايلد املت را برگرداند و گفت:« اامروز زود رفت سركار.» و بعد اضافه كرد« آخه بعضي ها همه ي تابستون رو تعطيل نيستند! تو امروز چه برنامه اي داري؟» هنا در يخچال را باز كرد، كارتن آب پرتقال را بيرون آورد وگفت:« همون برنامه ي هميشگي. خودت كه مي دوني. ول گشتن.» مادرش آهي كشيدو گفت :« متا سفم كه داري تابستان خسته كننده اي را مي گذراني. امسال پول نداشتيم به اردو بفرستيمت. شايد تابستون آينده...« هنا شاد و سرِ دماغ گفت ك« عيبي نداره مادر. من تابستون خوبي دارم. جدي مي گم.» بعد رو به دوقلو ها كرد و پرسيد:« بچه ها قصه هاي ارواح ديشبي چطور بود؟ خوشتان آمد؟»
هرب فوري گفت:« ترسناك نبود:« بيل گفت:« اصلا ترسناك نبود . قصه هاي ارواح چيز مزخرفيه.» « ولي به نظرم خيلي ترسيده بوديد» هرب گفت:« فيلم بازي مي كرديم.» هنا كارتن آب پرتقال را بالا گرفت و پرسيد:« مي خوري؟» هرب پرسيد:« توش پره پرتقال هم داره؟» هنا تظاهر كرد كه دارد روي كارتن را مي خواند و گفت:« آره. روش نوشته صد در صد پره پرتقال.» هرب گفت:« اَه ! من از پره اش حالم بهم مي خوره» بيل شكلكي در آورد و گفت:« مثل من» اين اولين باري نبود كه سر صبحان راجع به پره پرتقال بحث مي شد. بيل از مادرش پرسيد:« نمي توني آب پرتقال بدون پره بخري؟» هرب به هنا گفت:« مي توني برامون صافش كني؟» بيل پرسيد:« ميشه من بجاش آب سيب بخورم؟» هرب تصميمش را گرفت:« من آب ميوه نمي خوام، شير مي خورم.» به طور معمول اين بحث و گفت و گو بايد به جايي مي كشيد كه هنا فرياد بزند، اما آن روز خيلي خونسرد رفتار كرد و با خوشرويي گفت:«پس شد يك آب سيب، يك شير. همين الان حاضر ميشه.» مادر گفت:« اووم. تو امروز واقعا حال و روحيه ي خوبي داري!» هنا آب سيب بيل را به دستش داد و او هم بلا فاصله آب ميوه اش را ريخت. بعد از صبحانه ، هنا به مادرش كمك كرد تا آشپزخانه را تميز كند. خانم فرچايلد از پنجره به بيرون نگاه كرد و گفت:« روز قشنگيه. يك تكه ابر هم توي آسمون نيست. امروز هموا به سي و هشت مي رسه.»
هنا خنده اش گرفت:« مادرش هميشه گزارش هوا را مي داد.« شايد قبل از اينكه خيلي داغ بشه. يك دوچرخه سواري طولاني بكنم.» از در پشت خانه خارج شد و نفس عميقي كشيد. هواي گرم بيرون بوي شيرين و تازه اي داشت. ايستاد و دو پرونه ي زرد و قرمز را كه روي باغچه بال بال مي زدند تماشا كرد. چند قدم به طرف پاركينگ رفت. از جايي در انتهاي خيابان صداي چمن زن برقي مي آمد. به آسمان صاف و آبي نگاه كرد. خورشيد صورتش را گرم كرد. صدايي اخظار كرد:« آهاي، مواظب باش !» هنا درد شديدي را در پشتش حس كرد. ناله اي از گلويش بيرون آمد و روي زمين افتاد. هنا روي كف دست ها و زانوهايش فرود آمد و بلا فاصله برگشت تا چيزي را كه باعث افتادنش شده بود را ببيند، يك پسر بچه ي دوچرخه سوار ! پسر گفت:« شرمنده !» و از دوچرخه پايين آمد و دوچرخه را روي چمن انداخت.« نديدمت.»
هنا در دلش گفت: با اين لباس هاي رنگارنگي كه من پوشيدم چطور مرا نديده؟ از زمين بلند شد. چمن هاي له شده را از شلوارش پاك كرد و نگاه اخم آلودي به پسر كرد. پسر آهسته گفت:« من سعي كردم دوچرخه رو نگه دارم ولي نشد.» موهاي قرمز روشني داشت. چشم هايش قهوه اي بود و صورتش پر از كك و مك. هنا با تحكم پرسيد:« براي چي تو حياط من دوچرخه سواري مي كني؟» پسر چشم هايش را تنگ كرد و پرسيد:« حياط تو؟ از كي تا حالا مال تو شده؟» « قبل از اينكه بدنيا بيام.» پسر برگ بزرگي را كه لاي موهاي هنا بود را بيرون كشيد و به خانه اشاره كرد:« تو اينجا زندگي مي كني؟» هنا با سر جواب مثبت داد و پرسيد:« خونه ي تو كجاست؟» و بعد به آرنج هايش نگاه كرد، گلي شده بودند اما زخمي و كبود نبودند. پسر به طرف خانه ي يك طبقه اي كه آن طرف وروديِ خانه ي اختصاصي هنا بود، برگشت و گفت :« بغل خونه ي شما.» هنا با تعجب گفت:« هان؟ دروغ نگو. خونه ي تو اينجا نيست!» « چرا؟» هنا به صورت او دقيق شد و گفت:« چون اون خونه خاليه. از وقتي كه خانواده ي دادسون به آنجا رفتند خالي بوده.» « ولي حالا خالي نيست.من و مادرم آنجا زندگي مي كنيم» هنا با خودش فكر كرد: چطور ممكن است؟ چطور ممكن است كسي به خانه بغلي ما اسباب كشي كند و من باخبر نشوم؟ من و دوقلو ها ديروز آنجا بازي مي كرديم و مطمئنم كه خانه خالي و تاريك بود. -اسمت چيست؟ -دني. دني اندرسن. هنا هم اسم خودش را به او گفت و اضافه كرد« خوب، گمانم با هم همسايه شديم. من دوازده سالمه. تو چي؟» « من هم همينطور.» پسر اين را گفت و خم شد كه دوچرخه اش را بازرسي كند. يك كپه چمن را كه لاي پره هاي چرخ عقبش گير كرده بود بيرون كشيد و با سوظن پرسيد:« چطور شده كه من تا حالا تو را نديدم؟» پسر شانه اش را بالا انداخت و با كمرويي لبخندي زد كه به گوشه ي چشم هايش چروك انداخت. هنا كه مي خواست ته توي اين ماجرا را دربياورد پرسيد:« تازه اسباب كشي كرديد؟»
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)