سلام بچه ها من عکس شخصیت جدید رو برای این پارت گذاشتم اسمش هم کنارش گذاشتم داستان هم از جایی شروع میکنم که کلارا ومرینت باهم دوست هستن بقیه یه توضیحات در مورده کلارا تو داستان میفهمید بریم سراغ داستان 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
اززبان مرینت:وای خدایه من امروز کلی کار کردمو خیلی خسته شدم الانم مورسم شروع میشه وباید برم مدرسه هنوزم کلی کارایه دیگه مونده که باید انجام بدم به اضافه یه مشقام وای خدااااااااااا😟😟رفتم لباسمو پوشیدم و رفتم مدرسه وفتی رسیدم رفتم پیشه کلارا نشتسم چون اون تازه اومده اینجا منم بهش قول دادم که یکی دوهفته کنارش باشم تا بتونه راحت تر خودشون به اینجا تتبیق بده وقتی رفتم کنارش نشستم بعد از چند دقیقه خانم بوستیه اومد تو من اصلا حواسم به درس نبود اخه خیلی خسته بودم وهمش خوابم میگرفت که یهو خانم گفت:مرینت اگر میشه بیا پای تخته مرینت:باشه خانم میشه یه دیقه حرکت نکنید خانم بوستیه:چی من که سرجام وایسادم مرینت چیزی شده انگار حالت خوب نیست بهتره که بری خونه مرینت:نه خانم من خوبم میتونم به درس ادامه بدم اما اگر میشه یکی دیگرو به جایه من بیارید پای تخته حانم بوستیه:باشه مرینت کلاراسز من (فامیلی کلارا) اگر میشه توبیا پای تخته کلارا:باشه خانم چند ساعت بعد 👈👈مرینت:مدرسه دیگه تمام شده بود ومنو ادرین داشتیم مریفتیم سمت ماشین که از پشت سرم یه صدایی شنیدم صدایه کلارا بود
کلارا:سلام مرینت مرینت:سلام کلارا کلارا:مرینت میگم اگر اشکالی نداره میشه بعدا بیای خونمون اخه من تو درس فیضیک یکم مشکل دارم توهم اخه درست خیلی خوبه میخواستم کمکم کنی اگر اشکالی نداره مرینت:باشه کلارا به نظرم تو بیاخونه یه ما چون مامان بابام با مامان بابایه ادرین رفتن برای چند ماه نیویورک اونجا فقط ما بچه ها هستیم میتونی خواهر کوچولوت اما روهم بیاری چون هم سنیه جودیه میتونن باهم دوست بشن کلارا:باسه حتما فقط اینکه مطمعنی میتونی بهم کمک کنی اخه امروز توخیلی خسته بودی مرینت:بله که میتونم ساعت4 بیا خونمون اینم ادرس خونمون کلارا:باشه ممنون
نیم ساعت بعد
مرینت:وقتی رسیدم خونه داشتم میرفتم تو اتاقم که یهو کلم خورد به دیوارو اینشکلی شدم:😵😖 همینطور گیج رفتم تو اتاقم که روزی اومد تواتاقم روزی:مرینت باید باهم حرف بزنیم مرینت:چی میخوای باهم در بزنیم اما من فکر نمیکنم بتونیم روزی:صدامو بردم بالا گفتم: میگم میخوام باهات حرف بزنم باتو مرینت:چی میخوای باهم چرت بزنی اما من کلی کار دارم نمیتونم چرت بزنم روزی:داد زدم میییگممم مییخوااام باهات حرف بزنم مرینت:مرینت اهان میخوای باهام حرف بزنی خوب چرا از اول نمیگی روزی:امروزمعلمت خانم بوستیه بهم زنگ زدو گفت که امروز اصلا حواست به در نبوده وفقط سر کلارا چرت میزدی مرینت:او اخه امروز یکم گیجو خسته بودم 😔روزی:چون تا داری سخت کار میکنی وبه کمک نیاز داری در هر صورت ما هم بچه هایه تام دوپنچنگیم ماهم طراحی بلدیم پس... مرینت:چی یعنی میخوای بگی من کار مو بلند نیستم من به همطون ثابت میکنم که میتونم به تنهایی تمام این لباسارو درست کنم حالاهم اگر اجازه بدی باید اینجارو مرتب کنم چوندوستم میحواد بیاد قیافه یه مرینت:😴😪قیافه یه روزی:😐
چند ساعت بعد
اززبان روزی:
خیلی نگران مرینت بودم اخه اون اینچند وقت خیلی کار کرده وهمینطور داره انرژیه زیادی از خودش میگیره همش مریفتم دم در اتاق وبهش سرمیزدم همشم خواب بود وهی از خواب می پرید که....
رفتم درو باز کردم کلارا دوست مرسنت بود ویه دختر که به نظر خواهرش بود وهم سنه جودی بود اومدن تو
پایان مبدونم که خیلی مسخره و بی مزه بود اما در قسمت هایه بعدداستان خیلی رمانتیک وخنده دار میشه وبیشترباکلارا اشنامیشید
منتظر نظراتتون هستم تا پارت6 خداحافظ
چه چرت😒
خوب بود🙂