خب فکر کنم خیلی نگران آرولا باشید پس سریع داستان را شروع می کنم😄
چشم هایم را باز کردم.در اتاقی نیمه تاریک بودم و دست هایم بسته شده بود.من اینجا چکار می کردم؟چه اتفاقی افتاده بود؟تازه یاد اتفاقات قبل از بیهوش شدنم افتادم که صدای پادشاه ویانا را شنیدم: کارتون عالی بود فکر نمی کردم این دختر انقدر ضعیف باشه.به سختی از جایم بلند شدم و به پشت سرم نگاه کردم.پادشاه تیانا،الینا ،آگرا،آنا و آریستا کمی دور تر و در طرف دیگر سالن مشغول حرف زدن بودند.از شدت ترس به نفس نفس افتاده بودم ولی نباید می ترسیدم.
به آنها نگاه کردم.متوجه من نبودند.بهترین فرصت برای فرار بود فقط باید سریع عمل می کردم.با دقت و کاملا بی سر و صدا به سمت عقب حرکت کردم.کم کم داشتم به در اصلی می رسیدم. ناگهان آنا بدون اینکه به من نگاه کند گوی سایه سرخی به من پرتاب کرد و باعث شد نقش زمین بشم و صدای آخ گفتم به هوا برود.همه به سمتم برگشتند.آنا با لبخند ملیحی گفت:فکر کنم باید بیشتر مهمون ما بمونی فرار به این سادگی نیست.
به تک تک آنها خیره شدم.همشون به جزء دو نفر با نفرت به من نگاه می کردند.آریستا و آگرا.آریستا غمگین،درمانده و عاجز به نظر می رسید.شاید بد نبود؟نگاه آگرا هم کمی متفاوت بود.باور کردنی نبود ولی کمی مهربانی توی نگاهش موج می زد.به سختی از جایم بلند شدم.با دستای بسته حرکت کردنم برام سخت شده بود.نباید می ترسیدم.نباید امیدم را از دست می دادم.مطمئن بودم راهی برای حل این مشکل وجود داره.
ولی سوالی مهم ذهنمو مشغول کرده بود.با صدای بند رو به آنها گفتم:چرا تا حالا منو نکشتین؟من که مدتی بیهوش بودم و این کار برای شما ساده بود.پادشاه تیانا گفت:اگه راه راحت تری برای کشتن تو بود حتما همین کار را می کردیم.متاسفانه فقط یک جادوگر می تونه یک جادوگر دیگه را بکشه و ممکنه به احتمال خیلی زیادی خودش هم کشته بشه و ما هم به جادوگرامون احتیاج داریم.پس دلیلش این بود.
اگرا گفت:ولی یک روش دیگه هم وجود داره که بشه یک جادوگر را کشت.اینکه خودش جون خودش را بگیرد.رنگم مثل گچ پرید.بدتر از این نمیشد.آنا با نفرت گفت:ولی ما یک فرصت خوب به تو میدیم. ما می تواتیم تورو طلسم کنیم تا خودت کارت رو تموم کنی و یا به ما ملحق بشی.تصمیم با خودته.با عصبانیت گفتم:من هرگز به شما کمک نمی کنم.شما می خواهید سرزمینم و مردم بیگناهش را نابود کنید پس انتظار نداشته باشید قبول کنم.
آنا با لبخند ترسناکی گفت:تصمیم با خودته.خودت انتخاب کردی. اگرا با عصبانیت گفت:آنا قرار شد بیشتر بهش فرصت فکر کردن بدیم.آنا آهی کشید و رو به من گفت:خیلی خب مدتی بهت فرصت فکر کردن می دهیم تا تصمیم درست و عاقلانه تری را بگیری ولی باید توی این مدت توی اتاق ضد جادویی زندانیت کنم.بعد به سمتم حرکت کرد.من هم با ترس عقب عقب رفتم.باید سریع فرار می کردم.
ولی آخه چجوری با دستای بسته فرار کنم؟ای کاش طناب دور دستم آتش می گرفت و از بین می رفت.ناگهان متوجه گرمایی در اطراف دستم شدم.تعجبم را کنترل کردم چون دست هایم از پشت بسته شده بود و کسی متوجه نمی شد وقتی که طناب دور دستم کاملا سوخت.دوباره توجهم به آنا جلب شد.خیلی بهم نزدیک شده بود. ولی من سریع دست به کار شدم نباید به این راحتی تصلیم می شدم.
تا به خودش بیاید دو گوی خیلی پر قدرت و خطرناک رنگی به سمتش پرت کردم ولی این بار گوی های نورم کمی متفاوت بود و شعله های آتشی در آنها قرار داشت که خطرناک ترشان می کرد. جادوگر کامل بودن هم بدک نبود.این جادوی جدید و قدرتمند را دوست داشتم و می دونستم خیلی کمکم می کند.آنا نقش زمین شد و از درد فریادی زد تا اینجا کارم عالی پیش رفته بود.با بیشترین سرعت به سمت خروجی تالار دویدم.
پادشاه تیانا گوی سایه سیاهی را به سمتم پرتاب کرد همان نیروی دردناکی که توی جنگ قبل تجربه اش کرده بودم.ولی این بار من اجازه نمی دادم بهم صدمه بزنه.با دیوار حفاظی قدرتمندی از خودم محافظت کردم و تعداد زیادی گوی نور قدرتمندم را به سمت الینا و پادشاه پرتاب کردم.هر دو بدجور نقش زمین شدند.سریع از قصر خارج شدم.باورم نمیشد تا این حد قدرتمند شده بودم.لبخند زدم.نقشه فرارم خوب پیش رفته بود ولی هنوز نمی دانستم ماجرا انقدر ساده تمام نمی شود.
اینم از این پارت.فکر نکنید آرولا انقدر ساده فرار کرد بازم توی دردسر میوفته.منتظر پارت بعدی باشید.نظر هم فراموش نشه
عالی مثل همیشه
ممنون
مثل همیشه عالی بود
ممنون عزیزم
مثل همیشه عالی بود
ممنون
عالی بود
خیلی تند تند میذارم ممنون
ممنون عزیزم