سلام به دوستداران عزیز امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه لطفا کپی نکنید🤗خب بریم سراغ داستان
ادامه ی داستان ازچشم آتوسا:چشمانم روبازکردم سریعا ازجایم بلندشدم آه.... زانوم رونگاه کردم زخمی شده بود شکافی روی زانوم به وجود آمده بود به سختی میتونستم روی پاهام وایستم ...اریکا!اریکا کجاست؟ به اطرافم نگاه کردم پیداش کردم😨😨به پاش تیر خورده بود 😨😨میخواستم بلندش کنم اما دردم شدیدتر شد یهو یک نفرازپشت سرم گفت حالت خوبه ؟ به پشت سرم سریعا نگاه کردم یک پسر بود باموهای قهوه ای وقدبلند وهیکلش بزرگ بود ویک تیر وکمان توی دستش بود باخودم گفتم معلومه کی به اسب قشنگم تیر زده گفتم توکی هستی دیگه؟ اینجاجنگل ممنوعه است میفهمی؟ جنگل ممنوعه این تیکه روبراش بخش بخش کردم وبعدگفتم چرااومدی اینجا ؟گفت منم همین سوال روداشتم تویک دختری توی این جنگل چی کار میکنی ؟ گفتم توچی کار داری؟ اصلا توکی هستی ؟ اون گفت توکی هستی؟ عصبانی شدم 😡😡😡
خواستم باپام بزنمش که زانوم دردگرفت روی زمین افتادم اومد خواست منو ازروی زمین بلندکنه گفتم ولم کن گفت خب بزار کمکت کنم نمی خوام بزنمت مثل تو گفتم نمیخوام متوجهی اومد ازبازوم گرفت و بلندم کردتا خواستم بهش آسیب بزنم دستم روگرفت گفت معلومه خوب میجنگی😡😡😡
عصبانی شدم😡😡 خواستم بزنمش که زانوم درد گرفت یک احساس ضعفی توی بدنم به وجود اومد سرم گیج رفت 😞😞😞به زمین افتادم 😖اومد نزدیک بازوم روگرفت گفتم ولم کن توکی هستی اصلا ؟گفت میشه لطفا لجبازی درنیاری؟گفتم اِه نه بابا. بادستم خواستم بزنم به قسمت گیجگاهی گردنش که یهو دستمو درنزدیک ترین نقطه به گردنش گرفت هرچقدر دستم روبرای آزادی به سمت خودم می کشیدم دستم ول نمی شد محکم گرفته بودش بعد ازچندثانیه باپوزخندی گفت معلومه خوب میجنگی😏😏 ازهمون دستم گرفت وبلندم کرد گفتم ولم کن اَه نمیفهمی با دست دیگم که آزاد بود خواستم بزنم به شونه اش اون دستم روهم گرفت بازانوی پای دیگم زدم به کنار زانوش روی زمین افتاد منم سریع باپام لنگان لنگان دویدم 🚶🏼♂️🚶🏼♂️🚶🏼♂️رفتم به سمت اریکا یهو دستمو گرفت منو برد نشوند کنار درخت گفت بشین گفتم نمیشینم گفت بشین😐گفتم نمیشینم !باصدای بلند گفت بشین😠😠😠منم باصدای بلند گفتم نمیشینم😠😠نمیخوام بشینم توکی هستی که به من دستور میدی؟😠😠
گفت بشین دیگه 😠😠😠😠چرانمیفهمی من کشته مرده ی تونیستم که همش دنبالت بیام فقط دارم به این فکر میکنم که چرا به جای تو به یک چیز دیگه تیر می زدم 😠😠😠گفتم توبه اریکا تیر زدی؟😑هیچی نگفت😐گفتم حق داری دنبالم بیای چون مطمئن باش اگه کاریم بشه اسم تورواول میارم 😠اونم گفت باشه پس تاوقتی زخمت خوب بشه باهم همینجا میشینیم 😊گفتم نه بابا!🤨🤨بلندشدم رفتم ازتوی کیف اریکا پارچه برداشتم اول به پای اریکا بستم گفتم خوب میشی دخترنترس🙂گفت توهمون ملکه ی جنگل ممنوعه هستی؟برگشتم بهش نگاه کردم گفتم بله من ملکه ی جنگل ممنوعه هستم گفت واقعا؟ گفتم پس چی غیرواقعا؟گفت جالبه فکر نمی کردم اینطوری آشنا بشیم ولی بازم باشه ازآشناییتون خوشبخت شدم ملکه ی من😉
بهش نگاه کردم گفتم یعنی چی؟منظورت ازملکه ی من چی بود ؟🤨🤨🤨🤨جواب نداد گفتم وایستا ببینم نگاش کردم گفتم نکنه تو همون پادشاه معروف هستی؟🤨سرش رو به علامت تایید تکون دادگفتم شوخیه درسته؟ نشستم توی افکارخودم غرق شدم باخودم گفتم فکر نمیکردم پادشاهه معروف یک پسرازخودراضی باشه البته بعید نبود ولی انتظارم نمیرفت ازش خیلی عجیب بود خواستم بلند شم پام درد گرفت اومد نزدیک گفت بزار کمکت کنم دستم رو دراز کردم وبه علامت استپ نگه داشتم ❗گفتم جلوترنیا کسی که بدون اینکه منو بشناسه نزدیک بود منو بکشه😠واویلا اگه بخواد کمکم کنه
بلند شدم رفتم به سمت اسب گفت برو بشین خودم انجام میدم رفتم نشستم پارچه برداشت ورفت به سمت اریکا همونجوری که داشت اریکا رو پاش رو می بست گفت اسمت چیه ؟گفتم به توچه؟ گفت بگولطفا تا خواستم چیزی بگم گفت فقط یک کلمه است بااخم گفتم آتوسا گفت اسم منم استفان گفتم خب که چی؟ الان چی شد؟ گفت آتوسا خانم لطفا حرفی نزینید یهو ازجای اریکا بلندشد گفت بااسبت نمیتونی بری خونه بیا بااسب من برو من پیاده میرم خونه ی من همین نزدیکیا هست یعنی تقریبا نزدیک گفتم لازم نیست تاوقتی اسبم خوب بشه همینجامی مونم گفت دوست داری شب پیش حیوونای وحشی بخوابی ؟🤨گفتم نترس یاددارم چطوری ازخودم محافظت کنم گفت بلند شو حوصله ی سروکله زدن باتو رو ندارم گفتم چرانمیفهمی من نمیام دستموگرفت گفت سوار اسب شو فردا بعدازظهر بااسب من بیا منم اسبت رومیارم همین نقطه سرم روتکو دادم اسب رواوردم نزدیک خودم
نمیتونستم سوار اسب بشم به سختی وزنم روروی زانوم انداختم وسوار شدم درد عجیبی بدنم رو فراگرفت😖😖😖😖😖😖😖😖😖😖😖😖😖😖😖😖😖😖استفان گفت حالت خوبه؟ گفتم خوبم تاخواستم برم استفان گفت اگه نمیتونی اسب سواری کنی میتونم برسونمت گفتم لازم نکرده خودم میتونم سرم رو برگردوندم آب دهنم رو قورت دادم باخودم گفتم البته خداکنه بتونم به سختی میتونستم اسب روکنترل کنم استفان اومد جلوی اسب وگفت ماهورو مراقب خانم باش اسب هم صدایی ازخودش درآورد وسپس گفتم راستی اگه اریکا کاریش بشه دمار از روزگارت درمیارم استفان گفت باشه وهمچنین مراقب ماهوروباش اگر کاریش بشه کاری میکنم که اززندگی پشیمون بشی
هردو پوزخندی زدیم واسب روهدایت کردم وسطهای راه دردم خیلی زیاد شده بود توی کیف تیر اندازیم رو گشتم آها پیداش کردم داخل زخم گذاشتم ودوباره راه افتادم 🏇🏼🏇🏼🏇🏼🏇🏼🏇🏼🏇🏼🏇🏼وقتی به خانه رسیدم ساعت تقریبا از۷ گذشته بود یواشکی اسب روداخل اسطبل بردم وسفارش کردم ازش خوب مراقبت بشه وخیلی آهسته داخل قصر شدم 😑😑😑😑😑🙄🙄🙄🙄🙄🤭🤭🤭🤭🚶🏼♂️🚶🏼♂️🚶🏼♂️🚶🏼♂️
وارد سالن که شدم کفشهام روازپا درآوردم وگوشه ای گذاشتم سریعا به سمت اتاق می رفتم روی پله بود که بویی به مشامم رسید ازآشپزخانه قصر بود رفتم وایی چه کیکی تیکه ای ازکیک برداشتم وسریعا با دویدن به سمت اتاق میرفتم🏃♂️🏃♂️🏃♂️🏃♂️دقیقا درچهارمین قدم بودم که دوباره دردم شروع شد حتما اثرش ازبین رفته آرام آرام ازپله هابالا رفتم هرقدمی که برمی داشتم مثل عذابی دردناک بود 😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟
وقتی وارد اتاق شدم دررو به آرامی بستم و نفس عمیقی کشیدم که ناگهان.........
خیلی قشنگ بود پارت بعدو نوشتی