سلام به همگی عزیزان من آیلین هستم سیزده ساله از مشهد. من تازه نویسنده توی تستچی رو شروع کردم و اگه راستش رو هم بخواین من هنوز نمی دونم چی قراره بنویسم اما فکر می هر چی که بنویسم باحال میشه البته این بستگی به نظر شما داره که ببینم بعد هر پارت ادامه بدم یا نه و تز تستچی عزیز هم خواهش می کنم تست من رو منتشر بکنه
خب مستقیم بریم سر داستان حاشیه هم نمی رم هر کی این داستان ها رو میخونه حتما کارتون لیدی باگ رو هم دیده پس توضیح اضافه نمی دهم😑😑😑
ساعت یک ربع مونده به شش بود و من ساعت شش باهاش قرار داشتم موهام رو بستم ،یک آرایش ملایم کردم و قشنگترین لباسم رو پوشیدم و رفتم سمت برج ایفل(اونجا با آدرین قرار داره) ساعت رأس شش بود وقتی من رسیدم آدرین اونجا بود بقیه از چشم آدرین:مرینت بالاخره اومد☺️☺️اون خیلی قشنگ شده بود🤤🤤🤤منم که داشتم ذوق مرگ می شدم برای اینکه بهش بگم ع....ا....ش....ق.....ش....م چشماش رو گرفتم بردمش سمت میزی که چیده بودم چشماش رو باز کردم بقیه از زبون مرینت:👈👈👈
آدرین چشمام رو با ز کرد و دیدم یک میزی دونفره خیلی ر....م....ا...ن...ت...ی....ک چیده سلیقه خیلی هم بد نبود یعنی از چیزی که فکر می کردمم بهتر بود سلیقه اش😂ما نشستیم سر میز بعد از خوردن شام اون میخواست یک چیزی بهم بگه منم خیلی کنجکاو بودم بدونم چیز مهمی که میخواست بگه چی بود اون شروع کرد بقیه از زبون آدرین:با اینکه دست و پاهام شل شده بود اما مجبور شدم دیگه شروع کنم:خب مرینت من میخوام یک اعترافی بهت بکنم گفت خوووووووووب؟گفتم: من از همون بار اولی که دیدمت یک حسی بهم دست داد که آدم یک بار تو زندگیش تجربه میکنه.بقیه صفحه بعد👈👈👈
خب میدونی اون روز وقتی برای اولین بار دیدمت ضربان قلبم بالا رفت،دستت و پاهام شل شدو یک برقی توی چشمام دیده می شد خب من تمام لین مدت میخواستم که امممممم خب چجوریه بگم من ع......ا...ش....ق....ت... شدم مرینت بقیه از زبون مرینت: وااااااااای باورم نمیشه که آدرین بهم گفت ع...ا.....ش.....ق....م.ه😱😱🤩🤩🤩🤩 منم یکم حول شده بودم همینجوری داشتم با خودم حرف میزدم که یههو آدرین گفت: بقیه از زبون آدرین: دیدم مرینت خیلی وقت چیزه نگفته گفتم مرینت خوبی؟گفت:آمممممم خبببببب آره اون لپاش گل انداخته بود😂😂 یعد گفتش که خب میدونی خیلی وقته منم این حس رو نسبت به تو دارم در یک کلام،آدرین منم ع....ا.....ش.....ق.....ت....م
از زبون مرینت: آدرین با سر به یک نفر علامت داد و یک موسیقی ملایم بخش شد و بعد جلوی من زانو زو و گفت افتخار می دید؟ منم دستش رو گرتم ما با هم تا ساعت یازده رقصیدیم صحبت کردیم و.... دیگه دیر وقت شده بود و من باید برمیگشتم خونه که آدرین گفت:مرینت صبر کن گفتم:اما من باید برم الان دیر وقته اون گفت:خب صبر کن امشب رو پیش من بمون الان دیگه همه جا تاریک شده. گفتم :خب مامان و بابام چی میشن؟ گفت:خب زنگ بزن و ازشون اجازه بگیم: منم گفتم باشه. شماره مامانم رو گرفتم... الو مامان؟ خوبی؟.....سلام عزیزم مرسی تو خوبی .... ممنون.....دختر تا این موقع شب تو کشایی؟الان تو باید خونه باشی......اممممم خب مامان منم برای همین تماس گرفتم من شب رو با آدرین می مونمممممم.....چیییی؟خب مامانم اجازه میدی؟ بعدا بهت توضیح میدم....... باشه عزیزم حالا که انقدر دوست داری بمون
بعد هم گوشی رو قطع کردم و به آدرین گفتم که: می تونم پیشت بمونم اونم خیلی خوشحال شد بفیه از زبون آدرین: وااااااااااای مرینت پیش من میمونه بعد مستقیم رفتیم توی اتاق من چون دیر وقت بودیم هر دومون خسته بودیم من رفتم توی تختم و از مرینت هم خواهش کردم که بیاد روی تخت اونم سرخ شد ولی اومد اما از هم با فاصله خوابیده بودیم بقیه از زبون مرینت :صبح که از خواب پاشدم دیدم من توی ب...غ....لآدرینم و داره موهام رو نوازش می کنه و من یه خس خوبی بهم دست داد ولی زود از ب...غ...ل..ش اومدم بیرون و بهش گفتم:آدرین هنوز یکم زود نیست؟ اون یک دونه از اون لبخن های دیوونه کنندش زد و دیگه هیچی نگفت ما هم زود لباسامون رو پوشیدیم امروز اولین روز دانشگاه بود من آدرین توی یک دانشگاه بودیم اما دانشکده هامون از هم دور بودن آخه آدرین تو رشته مدلینگ بود من هم رشته طراحی ولی وقت برگشت با هم قرار بود برگردیم .خب بقیه صفحه بعد
ما حاضر شدیم بعد راننده آدرین ما رو رسوند به دانشگاه من آدرین از هم جدا شدیم و هر کدوم مون رفتیم سمت دانشکده هامون معلم مون اومد داخل و گفتم سلام به همگی بعد یک نفر که کنار من نشسته بود گفت اسم این یکی معلم مون انولا هلمز هست یا همون خانم هلمز و بعد خانم هلمز فهمید که ما داریم صحبت می کنیم و گفت ساکت باشیم و.... اون روز توی دانشگاه با درس و تکلیف تموم شد وقت برگشتن آدرین گفت می رسونمت و من هم قبول کردم بعد رفتم خونه و خیلی خسته بودم بعد ناها خواستم بخوابم که.......
ممنونم از همگی که داستانم رو خوندید راستی دوست داشتین داستانم رو؟
حتما حتما حتما نظر بدید💕💕💕💕🌺🌺🌺🌺
راستی توی کامنت بگید که بنویسم بقیه داستان رو نه راستی بگم که پارت بعدی رو اگه شما دوست داشتید یذارم میخوام اکشن بنویسم البته همه لینا به نظر های شما بستگی داره تا پارت بعدی(اگه گذاشتم😉)خدا نگهدار همگیتون
خیلی عالیه عشقم
راستی آبجی میشی؟
چراکه نه آجی جونم
مرسی آجی آیلین😘
ببخشید اما داستانت یکم تکراری بود.نمیدونم چرا تا یکی همون اول مینویسه ادرین و مرینت ازدواج میکنن و یا هویت همو میفهمن هم میگن وایییی چه داستان خوبی وایییی عالیه داستانت.در صورتی نباید اینجوری باشه حداقل باید یه ٤ ٥ تا ماجرا قبلش داشته باشه بعد به هم برسن.منم میتونم بیام بنویسم خب اینا به شکل بسیار رمانتیکی با هم ازدواج میکنن و کلی رمانیتک بازی دیگه.اما کسی واقعا از خودش خلاقیت به خرج میده که یه سری ماجرا ها به وجود بیاره حالا اخر سر بگه که این دوتا ازدواج کردن
سلام عزیزم
شما درست میگی به نکتهی خوبی اشاره کردی حتما این کار رو می کنم و به داستانم اضافه اش. می کنم البته توی پارت شش به بعد
خوشحالم که به نظرم احترام گذاشتی.این رو برای این گفتم که تستت بهتر بشه عزیزم.
عزیزم من توی پارت بعدی همه ی این ها رو مشخص کردم و هیجانی تر هم کردم و یکی چیز دیگه
اصلا از این که اشتباهم رو گفتی ناراحت نیستم بلکه خوشحالم چون می تونم الان مشکل رو برای پارت های بعد رفع کنم و بقیه عزیزان و شما رو خوشحال کنم و از داستان لذت ببرید🙏🙏🙏🙏
ببخشید من پارت دو رو اکشن نوشتم ولی سه و چهار که در بررسی هستن درام و رمانتیک هست
خوشحالم که داستانم رو دوست داشتی قول میدم همه ی پارت ها همنقدر قشنگ و جالب و هیجانی باشه😍😍😍😍💜💜💜
سلام داستانت خیلی قشنگ و جالبه حتما دنبال میکنم ببینم چی میشه♥️😘♥️