سلام بچه ها خیلییییییییییییی ببخشیددددددد که دیر شد خودتون میدونید که امتحانها شروع شدن برای همین دیر شد
از زبان بیریگل:به بازوم نگاه کردم باز همون علامت و دیدم یه نگاه به ماریا و متیو کردم دیدم چشاشون شده اندازه ی گردو / شب تو اتاق بیریگل.....میخواستم بخوابم که دیدم در زدن گفتم:بفرمایید دیدم ماری(مخفف ماریا)و متیو هستن اومدن تو ماری گفت:ببین بیریگل ما باید یه چیز خیلی مهم به تو بگیم/گفتم:حالا چی هست این چیز خیلی مهم؟/متیو گفت:تو یه خون آشامی/گفتم:اصلا شوخی خوبی نبود/گفت:شوخی نیست که دیگه هیچی نفهمیدم/از زبان متیو:یهو بیدیگل بیهوش شد /ماریا گفت:آخه خرمگس اینجوری میگن ببین دختره بی هوش شد!/گفتم :به من چه/که یهو یکی زد پشت گردنم گفتم:آیییییییییییب خیلی درد گرفت ماری یکم آروم تر/گفت :به من چه/بعداز چند دیقه بیریگل ب ه هوش اومد فکر کنم یکم گیج بود چون همش اینور اونور نگاه میکرد/از زبان بیریگل:به هوش اومدم یکم اینور اونور رو نگاه کردم تازه فهمیدم چه خبره با بهت به ماری و متیو نگاه کردم گفتم:یعنی من الان خون آشامم؟؟/ماری :آره/گفتم :شما از کجا میدونید؟/متیو گفت:میخوای سابت کنم؟/گفتم:آره/گفت:امروز هرچی آب میخوردی بازم تشنه بودی؟/گفتم:آره چطور ؟/بهد غیب شد قیافه ی من😱😱😱قیافه ی ماری 😐😐😐
بعد از چند دقیقه زاهر شد و یه بسته خون دستش بود گفت:بیا بوخور/گفتم :عمرا ولی نمیدونم یهو چی شد که خون و از دستش گرفتم و تا آخر خوردم و گفتم:چقدر خوشمزه بود!/گفت:چی شد گفتی که من عمرا اینو بوخورم/گفتم :کنترلم دست خودم نبود بعد راستی چرا فقط الان تشنم شد من ۱۹ سالمه پس من الان باید هزار بار تشنه می شدم/ماری گفت چون پدرت انسان بوده و مادرت خون آشام /گفتم:اوکی پس میشه از اتاقم برید بیرون میخوام بخوابم/گفتن: باشه و رفتن بیرون/تا اومدم سرم و بزارم رو بالش دیدم ماری اومد تو و گفت :راستی از این به بعد همراه ما به مدرسه ی درآمد میای گفتم:باش حالا میشه بری بیرون؟ گفت باشه بابا رفتم شب بخیر
وقتی بیدار شدم ساعت ۷ بود بلند شدم و یه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم و اومدم جلوی کمد تا لباس انتخاب کنم وای خدایا چرا انقدر انتخاب کردن لباس سخته بعد داد زدم :باراااااااااان یهو دیدم باران اومد تو گفت:باز چته چرا داد و بیدادمی کنی؟ گفتم لباس چی بپوشم ؟گفت:اینو بپوش گفتم اون خیلی بازه گفت اونو بپوش گفتم خیلی گرمه خلاصه چند تا نظر داد تا دیگه خسته شد و گفت من نمیدونم هرچی میخوای بپوش گفتم باشه یه لباش انتخاب کردم و پوشیدم(یه هودی مشکی و شلوار جین مشکی موهامو دم اسب بستم و کتونی مشکی هامو برداشتم)
خب دیگه آماده بودم رفتم پایین دیدم بچه ها سر میز نشستن و منتظر من هستن رفتم نشستم و صبحانه خوردم و راه افتادیم(بچه ها نمیرن مدرسه میرن کلاس والیبال)یه مسابقه گذاشتیم هرکی زودتر برسه برندس باران و بارون یه راس رفتن سوال ماشین خودشون شدن(متیو و ماریا تو یه ماشین ، باران و بارون تو یه ماشین و برایان و بیریگل تو یه ماشین)
من یه چند تا میانبر بلد بودم برای همین گذاشتم اونا بیفتن جلو برایان گفت:چیکار میکنی؟/گفتم من یه چند تا میانبر بلدم نگران نباش وقتی رسیدم اونا هنوز نیومده بودن وقتی رسیدن دهن همشون باز مونده بود همه همزمان گفتن چجوری ؟ گفتم دیگه منو دست کم نگیرین و رفتیم تو اونجا فقط ۳ تا دختر بودن من و ماری و باران
استادمون خیلی سختگیر بود من و ماری و باران تو یه گروه بودیم و متیو و بارون و برایان تو یه گروه . یه پسر بود که خیلی خودشو به من میچسبوند اسمش جک بود دیگه صبرم تموم شد و یه حرکت زدم که پخش زمین شد(بچه ها بیریگل کمربند مشکی داره) همه داشتن بهش می خندیدن که از یه دختر کتک خورده بهش گفتم این بلایی که وقتی خودتو به من بچسبونی میاد گفت بدجور تلافی می کنم گفتم میبینیم
کلاس تموم شد و راه افتادیم به سمت خونه ماری گفته بود که کلاسا فردا شروع میشه(منظورش مدرسه ی درآمد هست)باران و برایان و بارون به یه مدرسه ی دیگه می رفتن رفتم تو اتاقم و دوش گرفتم و خوابیدم وقتی بیدار شدم رفتم پایین دیدم که باران و ماری دارن گپ میزنن برایان داره آهنگ گوش میده و بارون و متیو سرشون تو ی گوشی هیچ کس هواسش نیست منم تنهای تنها مونده بودم که یهو
صدای در اومد من درو باز کردم و دیدم پستچی هست و یه قفس دستش هست قفس رو گرفتم و اومدم خونه دیدم روش نوشته برای بیریگل از طرف مامان بازش کردم دیدم یه هاسکی(کسانی که نمیدونن هاسکی چیه باید بگم یه نوع سگ که نصفش گرگه و نصفش سگ)سگ مورد علاقم بود عاشقش شدم اسمش رو گذاشتم الکس
همه دورش جمع شدن تنها کسی که الکس باهاش خوب رفتار می کرد متیو بود تعجب کردم که فقط با من و متیو خوب رفتار می کنه حوصلم سر رفته بود یه فیلم ترسناک گذاشتم پاپکان و تخمه هم آوردم اسم فیلم ترسناک کینه بود بعد از اینکه تموم شد رفتیم خوابیدیم
دوستون دارم خدافظ
👋👋👋👋👋👋👋👋
❤❤❤❤❤❤❤❤
بعدی لطفااااا🤩