این هم از پارت 5
از زبان مرینت فلش به زمان که از بیمارستان مرخص شد (از بیمارستان مرخص شدم و با آلیا خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه تو هی یکی به من میگفتی به سوی من بیا به سوی من بیا من هستم که تو را آزاد میکنه در آخر جیغ کشیدم و مردم منو نگاه کردم به حالتی خجالت زده رفتم توی کوچه که خیلی کوچیکه بود مثل اون کوچه هایی که برای تبدیل شدم یا برای به حالت عادی برگشتم استفاده میکنم رفتم تو یکی اونجا بود تصور کردم اینو ندیدم نکته(کسی که اونجاست همون زنی که به هاک ماث اون گوی بنفشو داد) گفت سلام مرینت صداش یه زره ترسناک بود من هم گفتم تو کی هستی؟از کجا اسم منو میدونی؟ گفت خوب من کسی هستم که میخوام کمکت کنم گفتم من به کمک احتیاج ندارم اون گفت چرا داری میدونی چرا حالت بد شده گفتم نمیدونم یه مریضی همه مریض میشن اون گفت اصلا معلومه بعد خندید یه آینه شکسته اما بزرگ اونجا بود شونه های منو گرفت برد جلوی آینه گفت خودت رو نگاه کن گفتم دارم خودم رو میبینم بعد گفت عمیق تر نگاه کن بیشتر نگاه کردم که دیدم یه زن با بال های شبیه بال های کلاغ اما به نظر نرم و بزرگ چشم های سیاه شبیه گربه و دور چشماش هم آتش بود اون زن ........ من بودم ترسیدم اون گفت این چیزی که تو درون تو گرفتار شده گفتم چی میخوای گفت تنها چیزی که من میخوام اینه بعد یه عکس بهم نشون داد که از یه سنگ آبی درخشان درون جنگل بود گفتم این جنگل شاه سمبراه این جنگل نفرین شدست نمیشه بری توش گفت من این سنگ میخوام اگه این کار انجام ندی یه کاری میکنم که تمام پاریس نابود بشن از ترس عقب عقب رفتم اون سمت بن بست کوچه بود من سمت آزاد کوچه ، رفتم سمت خیابان رفتم خونه بدون سلام به پدر مادرم رفتم تو اتاقم گفتم تیکی لطفاً جعبه معجزه گر بیار اون به جعبه اشاره کرد گفت مرینت میخوای چی کار کنی گفتم میخوام معجزه گرم بدم به یکی تیکی من نمیتونیم ابر قهرمان یا برای چند ماه باشم چون خودت که دیدی گفت مرینت...تو گفت نه تیکی چیز که اینجه مهمه الان جون مردم بعد فکر میکنه چی میشه من یه هیولا هستم باید هر جوری شده به اون جنگل برم تا اون سنگ براش بیارم برای همین باید معجزه گرم به کسی دیگه بدم یه نگاه به تلویزیون کردم آرون رو دیدم که داشت اخبار هواشناسی میگفت گفتم میدونین به کی بگم بعد معجزه گر زنبور رو برداشتم زدم به موهام پالن اومد بیرون (کوچکی زنبور) گفت چه کمکی از من بر میاد بانوی من گفتم پالن زنبور ملکه آماده تبدیل شدم با کت قرار داشتم برای همین از اونجایی که از ماجرای نیویورک هنوز ازش ناامیدم معجزه گر لاکپشت هم در آوردم گوشواره هامو درآوردم و تیکی رفت توش (به درخواست بقیه داستان رو یه زره کشش دادم)
از زبان مرینت فلش به زمان که از بیمارستان مرخص شد (از بیمارستان مرخص شدم و با آلیا خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه تو هی یکی به من میگفتی به سوی من بیا به سوی من بیا من هستم که تو را آزاد میکنه در آخر جیغ کشیدم و مردم منو نگاه کردم به حالتی خجالت زده رفتم توی کوچه که خیلی کوچیکه بود مثل اون کوچه هایی که برای تبدیل شدم یا برای به حالت عادی برگشتم استفاده میکنم رفتم تو یکی اونجا بود تصور کردم اینو ندیدم نکته(کسی که اونجاست همون زنی که به هاک ماث اون گوی بنفشو داد) گفت سلام مرینت صداش یه زره ترسناک بود من هم گفتم تو کی هستی؟از کجا اسم منو میدونی؟ گفت خوب من کسی هستم که میخوام کمکت کنم گفتم من به کمک احتیاج ندارم اون گفت چرا داری میدونی چرا حالت بد شده گفتم نمیدونم یه مریضی همه مریض میشن اون گفت اصلا معلومه بعد خندید یه آینه شکسته اما بزرگ اونجا بود شونه های منو گرفت برد جلوی آینه گفت خودت رو نگاه کن گفتم دارم خودم رو میبینم بعد گفت عمیق تر نگاه کن بیشتر نگاه کردم که دیدم یه زن با بال های شبیه بال های کلاغ اما به نظر نرم و بزرگ چشم های سیاه شبیه گربه و دور چشماش هم آتش بود اون زن ........ من بودم ترسیدم اون گفت این چیزی که تو درون تو گرفتار شده گفتم چی میخوای گفت تنها چیزی که من میخوام اینه بعد یه عکس بهم نشون داد که از یه سنگ آبی درخشان درون جنگل بود گفتم این جنگل شاه سمبراه این جنگل نفرین شدست نمیشه بری توش گفت من این سنگ میخوام اگه این کار انجام ندی یه کاری میکنم که تمام پاریس نابود بشن از ترس عقب عقب رفتم اون سمت بن بست کوچه بود من سمت آزاد کوچه ، رفتم سمت خیابان رفتم خونه بدون سلام به پدر مادرم رفتم تو اتاقم گفتم تیکی لطفاً جعبه معجزه گر بیار اون به جعبه اشاره کرد گفت مرینت میخوای چی کار کنی گفتم میخوام معجزه گرم بدم به یکی تیکی من نمیتونیم ابر قهرمان یا برای چند ماه باشم چون خودت که دیدی گفت مرینت...تو گفت نه تیکی چیز که اینجه مهمه الان جون مردم بعد فکر میکنه چی میشه من یه هیولا هستم باید هر جوری شده به اون جنگل برم تا اون سنگ براش بیارم برای همین باید معجزه گرم به کسی دیگه بدم یه نگاه به تلویزیون کردم آرون رو دیدم که داشت اخبار هواشناسی میگفت گفتم میدونین به کی بگم بعد معجزه گر زنبور رو برداشتم زدم به موهام پالن اومد بیرون (کوچکی زنبور) گفت چه کمکی از من بر میاد بانوی من گفتم پالن زنبور ملکه آماده تبدیل شدم با کت قرار داشتم برای همین از اونجایی که از ماجرای نیویورک هنوز ازش ناامیدم معجزه گر لاکپشت هم در آوردم گوشواره هامو درآوردم و تیکی رفت توش (به درخواست بقیه داستان رو یه زره کشش دادم)
از زبان مرینت فلش به زمان که از بیمارستان مرخص شد (از بیمارستان مرخص شدم و با آلیا خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه تو هی یکی به من میگفتی به سوی من بیا به سوی من بیا من هستم که تو را آزاد میکنه در آخر جیغ کشیدم و مردم منو نگاه کردم به حالتی خجالت زده رفتم توی کوچه که خیلی کوچیکه بود مثل اون کوچه هایی که برای تبدیل شدم یا برای به حالت عادی برگشتم استفاده میکنم رفتم تو یکی اونجا بود تصور کردم اینو ندیدم نکته(کسی که اونجاست همون زنی که به هاک ماث اون گوی بنفشو داد) گفت سلام مرینت صداش یه زره ترسناک بود من هم گفتم تو کی هستی؟از کجا اسم منو میدونی؟ گفت خوب من کسی هستم که میخوام کمکت کنم گفتم من به کمک احتیاج ندارم اون گفت چرا داری میدونی چرا حالت بد شده گفتم نمیدونم یه مریضی همه مریض میشن اون گفت اصلا معلومه بعد خندید یه آینه شکسته اما بزرگ اونجا بود شونه های منو گرفت برد جلوی آینه گفت خودت رو نگاه کن گفتم دارم خودم رو میبینم بعد گفت عمیق تر نگاه کن بیشتر نگاه کردم که دیدم یه زن با بال های شبیه بال های کلاغ اما به نظر نرم و بزرگ چشم های سیاه شبیه گربه و دور چشماش هم آتش بود اون زن ........ من بودم ترسیدم اون گفت این چیزی که تو درون تو گرفتار شده گفتم چی میخوای گفت تنها چیزی که من میخوام اینه بعد یه عکس بهم نشون داد که از یه سنگ آبی درخشان درون جنگل بود گفتم این جنگل شاه سمبراه این جنگل نفرین شدست نمیشه بری توش گفت من این سنگ میخوام اگه این کار انجام ندی یه کاری میکنم که تمام پاریس نابود بشن از ترس عقب عقب رفتم اون سمت بن بست کوچه بود من سمت آزاد کوچه ، رفتم سمت خیابان رفتم خونه بدون سلام به پدر مادرم رفتم تو اتاقم گفتم تیکی لطفاً جعبه معجزه گر بیار اون به جعبه اشاره کرد گفت مرینت میخوای چی کار کنی گفتم میخوام معجزه گرم بدم به یکی تیکی من نمیتونیم ابر قهرمان یا برای چند ماه باشم چون خودت که دیدی گفت مرینت...تو گفت نه تیکی چیز که اینجه مهمه الان جون مردم بعد فکر میکنه چی میشه من یه هیولا هستم باید هر جوری شده به اون جنگل برم تا اون سنگ براش بیارم برای همین باید معجزه گرم به کسی دیگه بدم یه نگاه به تلویزیون کردم آرون رو دیدم که داشت اخبار هواشناسی میگفت گفتم میدونین به کی بگم بعد معجزه گر زنبور رو برداشتم زدم به موهام پالن اومد بیرون (کوچکی زنبور) گفت چه کمکی از من بر میاد بانوی من گفتم پالن زنبور ملکه آماده تبدیل شدم با کت قرار داشتم برای همین از اونجایی که از ماجرای نیویورک هنوز ازش ناامیدم معجزه گر لاکپشت هم در آوردم گوشواره هامو درآوردم و تیکی رفت توش (به درخواست بقیه داستان رو یه زره کشش دادم)
بچه ها ببخشید اینجه یه زره تسچی قناتی کرده بود اگه مشکلی موقع خودم داستان پیش اومد ببخشید
از زبان کت نوار اون واقعا شبیه لیدی باگ بود که یهو یه زن شنل پوش پشت آروم ظاهر شد من گفت لیدی باگ گفت اسم من باگ لیدی گفتم مواظب باشه تازه فهمید که یکی پشتش خیلی خوب جا خالی داد داشت باهاش مبارزه میکردیم از دستش نور های بنفش خارج میشد من هم گفتم باید آکوما تو شنلش باشه اون گفت از قدرت استفاده کن گفتم باشه برای همین گفتم کتکلز پریدم رو هوا تا به شنلش ضربه بزنم ولی بدتر شنلش کشیدم و وقتی میدونستم الان میشه فهمید اون کی بهش نگاه کرد دیدم اون ...... مرینته چشاش خیلی عجیب شده بود و روی هوا شناور بود تا خواستم حمله کنم و نجاتش بدم ناپدید شد گفتم باگ لیدی فردا دم مدرسه دوپان میبنمت چون مرینت اونجا درس میخونه و اونجا میتونین گیرش بندازیم گفت باشه ولی .... گفتم ولی نداره چون مرینت اون شرور بود ناراحت شده بودم و عصبانی
از زبان مرینت صبح بلند شدم دوباره کابوس دیده بودم از اینکه نبود ناراحت بودم ولی حداقل پالن داشتم رفتم جلوی آینه که موهامو شونه کنم آماده بشم برای مدرسه که تا خودم دیدم جیغ کشیدم مامان اومد بالا گفت چی شده گفتم مامان موهامو مامان منو نگاه کرد موهام بلند شده بود خیلی عجیب بود تا کمرم البته نه اون قدر بلند اندازه کلویی یه زره بلند تر مامان گفت این کار مردوکه گفتم مردوک کی ؟ گفت روحی که اگه از بنده ای مهربانی بسیاری ببیند به او معجزه ای اعطا میکنه فکر کنم دختر من جز اونا بوده گفتم وای چه جالب بعد یه کش برداشتم مامان رفت پایین و موهامو دم اسبی بستم بعد لباسامو عوض کردم بعد مامان دوباره اومد بالا و یه جعبه بهم داد که توش خوراکی بود اونو گذاشتم تو کیفتم و رفتم سمت مدرسه آدرین دیدم که با حالتی خیلی جدی اومد سمتم برگشت و بهش محل ندادم از اینکه موهام بلند شده بود یه زره قیافش باز شد اومد گفت سلام مرینت خوبی گفتم بله ممنون خوبم گفت مرینت میتونم کیفتو ببینم گفتم نه نمیشه گفتم باشه امروز خان خیلی بهتر گفتم ممنونم بعد از اون موقع هی تو فکرتم هیچی نگفتم گفتم مرینت من خیلی فکر کردم و فهمیدم تو ارزش اینو داری که بیشتر از یه دوست بهت نگاه کنم یهو یه حسی بهم دست داد که این معنی خوبی داشت نگاش کردم یه زره بیشتر اومد جلو گفت من از تو میخوام که.... بعد از توی جیبش یه جعبه بیرون اومد بعد اونو طرف من گرفت و گفت اینو قبول کنی من هم قبول کردم خنگ بودم که قبول گرفتم جعبه رو ازش گرفتم و توش یه گردنبند خیلی خوشگل بود برداشتم دستمو گرفت و سعی کرد برام ببندتش من هم بعد اینکه بست بقلش کردم گفتم ممنون آدرین اون هم گفت من از تو ممنون و دست در دست همدیگه رفتیم مدرسه که آدرین هی منو نگاه میکرد دیگه خیلی نگاه کردنش عجیب شده که یهو دستمو ول کرد گفت ام من باید برم دستشویی گفتم باشه و خودم توحیاط منتظر آلیا موندم
از زبان آدرین رفتم دستشویی الان ها بود که باگ لیدی پیداش بشه به خاطر ماجرای مرینت مجبورم یه چند روزی دادن معجزه گر رو به یکی به عقب بندازم به پلگ گفتم پلگ تبدیل گربه ای و اون هم گفت سهم کممبرم رو ندادی و رفت تو انگشتر مثل همیشه تبدیل شدم و رفتم بابام پشت بوم مرینت رو پیدا کردم و رفتم همه خیلی هیجان زده شدم چون من اومدم و گفت وای کن نوار اومد مدرسه ما و مرینت رو بغل کردم اول گفت منو بزار زمین ولی به حرفاش گوش ندادم و اونو بردم یه چند تا ساختمان اون ور تر اونجا باگ لیدی منتظرم بود گذاشتمش زمین و گفتم مرینت بی زحمت به سوال هایس که ازت میپرسیم جواب بده خوب در این اواخر از کسی ناراحتی گفت نه گفتم دیشب کجا بودی گفت دیشب چون حالم بد بود زود خوابیدم گفتم ....
از زبان مرینت کت نوار من برد یه ساختمان و سوالات عجیبی میپرسید آروم رو دیدم خیلی خوشحال بودم که ابر قهرمان بود کت نوار سوال سوم رو پرسید گفت کیفتو ببینم کیفمو دادم بهش همین جوری داشت کیفمو میگشت که یهو پا شد صورتش عصبانی بود صداشو بلند کرد آکومات کجاست گفتم چی گفت خودت رو به اون راه نزن آکوما کجاست مرینت کجاست گفتم چی میگی کت نوار با عصاش منو تهدید کرد عصبانی شدم گفتم ولم کن منو ببره مدرسه سریع آروم سعی کرد کت نوار آروم کنه ولی فایده نداشت یهو کنترلم رو از دست دادم و .....
امیدوارم لذت برده باشید
خداحافظ
جون من بعدیو زود بزاررررر