که یهو…… دیدم جیمین داره نگاهم میکنه و صدام میکنه و میگه خانم،خانم یهو به خودم اومدم و گفتم ببخشید حواسم نبود بفرمایید جیمین گفت:کی باید عملش کنین گفتم امروز ساعت چهار بیاین بیمارستان*******(خودتون یچی فرض کنین)بعد گفتن باشه و رفتن
بعد از اینکه جیمین و اون دختره رفتن سرم خیلی شلوغ شده بود تا ساعت ۳ ساعت سه که مطب خالی شده بود خیلی خسته شده بودم مطب رو بستم و رفتم خونه تا یکم استراحت کنم و ساعت چهار برم بیمارستان رفتم رو تختم خوابیم چند ساعت گذشت از خواب پاشدم ساعتو دیدم یهو دیدم ساعت ۴:۲۰ مهکم با دستم زدم تو سرم (اینجوری🤦🏻♀️) بعد سریع پاشدم لباسام رو عوض کردم و سوار ماشین شدم و تا جایی که میتونستم با سرعت رفتم
حدودا از خونه تا بیمارستان یک ربع راه بود پرستار زنگ زده بود و میگفت که چرا نیرفتم بیمارستان عمل داشتم و اینجور حرفا داشتم با اون حرف میزدم سرمو اوردم بالا که دیدم.. یه ماشین با سرعت داره از جلوم رد میشه و دستش رو گذاشته رو بوق….هیچی نفهمیدم و یهو چشمام سیاهی رفت…
اسلاید اضافه/:😂
تماممم😁ببخشید میدونم خیلی کم بود ولی در عوضش امروز براتون دو تا پارت گذاشته بودم((((; لطفا تا اخر برین که بازدید ثبت بشه🥺
🤍⛓🖤🤍⛓🖤
پارت بعدی رو بزااااررررر
چشم فردا در اولین فرصت میذارم😘
ممنونممم