سلام من اولین تستچی هست که تو تستچی میزارم امیدوارم خوشتون بیاد 😍😚
اگر جای خدا بودم یک جزیره میساختم که تابستان ها بالای اب باشد و زمستان ها زیر اب و دور ان که و در جزیره هم افراد کمی زندگی کنند یک روز به اتفاق عجیب رخ میدهد و وسط تابستون جزیره به زیر اب میرود و تعداد کمی ادم میکشد و از اون به بعد که اونجا مه الود میشه و کسی جرعت رفتن به اون جزیره رو نداره
بعضی از ادم های شجاع و کنجکاو به اونجا رفتن ولی بعداً معلوم شد که هیچ کدام از انها نزدیک جزیره هم نشده اند 🌴🌴🌴🌴🌴🌴🏝️🏝️🏝️🏝️🏝️🏝️🏝️🏝️🏝️🏝️
خیلی ها میگویند این جزیره قبلا مال انسان های کوتوله و باهوش بوده است و انها بخاطر هیولای عجیب دریایی غول پیکر مخفی میشدند قبلاً هم در فصل زمستان این کوتوله ها زندگی میکردند ان جزیره مه الود میشده تا هیولا از انجا بره و انها را پیدا نکند و میگویند شاید جزیره به زیر اب نمیرفته و چون مه زیادی هست کوتوله ها از مخفی گاه خودشان بیرون می آیند 🌁🌁🌁🌁
خب قضیه را فهمیدید حدود یک سال هست که این جزیره زیر نظر خیلی از ادم هاست تا بدانند که در این جزیره چه می گذرد *ــ*
من دوست دارم به ان جزیره بروم و خودم بفهمم انجا چی هست یک شب اون دختر وسایل اش رو جمع میکنه و به سمت خانه دوستش میرود و به ان میگوید که میخواهد دوست نیانگ اسمش هست جنی ( شاید بگید اسم قطع بود ولی هیچ اسمی به ذهن ام نرسید ) جنی هم که دختری ماجراجو و شجاع بود گفت : دیونه شدی منم دوست دارم این کار رو انجام بدم اما .... . جنی رفت و وسایل اش رو جمع کرد و اونها به سمت یک کشتی کوچک رفتند
کشتی مال پدر نیانگ بود انها سوار شدند و رفتند به سمت جزیره ام ها وقتی به مه رسیدند ترسیدند ( یکم داستان ام مسخره شد دیگه میگی چی کار کنم کلاس نویسندگی که نرفتم استعداد نویسندگی ام هم خیلی زیاد نی) انها وقتی میخواستند به جزیره برسند به سنگی بزرگ برخورد کردند و کشتی شان نابود شد نیانگ و جنی با شنا خودشون رو به جزیره رسانند
( ادامه از زبون نیانگ ) همون موقع پنج کوتوله به سمت ما امدند و بعد .... وقتی بیدار شدیم دیدیم رو به روی یک چشمه اب گرم هستیم که دیوار هایی که کنار چشمه اب گرم بود نقاشی های کشیده بودن یکی مارو صدا کرد و با لحجه ای خنده دار گفت اسم شما چیه ؟؟ از کجا امده اید؟؟
ایا شما برای نابودی ما اینجا اید؟؟ من با ترس و لرز به سوالات اون پیرمرد جواب دادم : ا...سم...م..ن نیا... نیانگ هست ...و ...اینم دو..ستم ...یون هست پیرمرد گفت چرا از ما میترسی نترس ما کاری با شما نداریم من ادامه دادم ما از یه شهر نزدیک به جزیره امده ایم و ما چرا باید شما رو نابود کنیم .
خب این پارت داستان ام تموم نشد خوشملا 🌌💜🔮
حتما نظر بده و بگو ادامه بدم یا نه 😚😚
نظرات بازدیدکنندگان (0)