دختری به نام آنجلا که 25 سال سن داشت همراه دوست صمیمی اش در شرکت کار میکرد بعد از کار با دوستش به یک گردنبند فروشی رفتند که صاحب اونجا یک پیرمرد بود آنجلا که داشت گردنبندی را انتخاب میکرد پیرمرد به آنجلا یک گردنبندی را داد و گفت این یک گردنبند خاصه که صاحب این گردنبند یک دختری بوده که چندین سال قبل مرده است و این گردنبند درباره ی یک داستان عاشقانه است آنجلا گردنبند را خرید و به کتاب خانه رفت آنجلا وقتی که داشت کتاب می خواند آنا به اون یک کتاب داد که دریاره ی یک داستان قدیمی و جالب است که هزاران سال قبل این کتاب نوشته شده است
و عکس روی این کتاب شبیه عکس گردنبند ه آنجلا تعجب کرد وقتی از کتاب خانه بیرون آمدند از گردن آنجلا خون زیادی آمد
آنا گفت بهتر است گردنبند را در بیاری آنجلا هر چی کرد گردنبند در نیومد در راه بازگشت خانه رعد و برق وحشتناکی میزد همه به خانه هاشون فته بودند آن شب شب هالووین بود که
بعد از هر 200 هزار سال یک بار شب هالووین صاحب گردنبند زنده میشد و مردم فرار میکردن و در آن روزیک نفر قربانی گردنبند میشد
ایست گاه اتوبوس خالی بود و فقط یک اتوبوس در آنجا بود سوار اتوبوس شدم همزمان کتاب را میخواندم که یک مرد قریبه که چهره ی پوشانده ای داشت وارد اتوبوس شد
و در صندلی آخر نشست و اتوبوس سریع حرکت کرد به خانه که رسیدم پیاده شدم و
پرت بعدی درباره یکی از اعضای بی تی ای هست
آها❤
اگه از داستانم خوشتون اومده لطفا لایک کنید و پیج مو دنبال کنید ❤️❤️
پارت 2 را جمعه شب مینویسم و لطفا اگه خوشتون اومده لایک کنید و دنبال کنید
داستان خوبی نوشته ام
آره