
سیلام عشقولیا 🙋♀️ من بازگشتم با قسمت 3 داستان راستی پیشنهاد میکنم داستان های زندگی جدید من ، زندگی عجیب من ،ماه کامل ، Green Elf، من پرنسس هستم ، فرمان روایان طبیعت ،خدمتکار خونه ی من و Fragrant flowers رو بخونید خیلی عالین ( 💖 ^ 💖 )🙆♀️
چشمامو که باز کردم دیدم روی تخت توی بیمارستان هستم مثل همیشه باز به دلیل کمبود اکسیژن و خون بی هوش شدم آروم آروم بلند شدم که لیندو ، میساکا ،ماری ساکورا و هیناتا کنارم نشسته بودم و گفتن :خدا رو شکر بیدار شدی لیندو هم که در حالت نیمه خواب بود بیدار شد و گفت :ها...... هه....ها اینجا چه خبره بادیدن من یه نفس عمیق کشیدو گفت خدا رو شکر بیدرا شدی و رو صندلی دلو شد من بهش گفتم:ممنون ولی تو حالت خوبه بقیه ی بچه ها هم تأبید کردن وبا همچین قیافه یی 😐😕😓گفت نه مگه چمه گفتم بیخیال فراموشش کنید که
آروم چشمام رو باز کردم رو تخت بیمارستان بودم بیشتر که دقت کردم باز به دلیل کمبود خون و اکسیژن بیهوش شدم آروم بلند شدم دیدم لیندو و بچه ها بجز آلیس و یوهانا نشسته بودن کنارم بچه هاگفتن خدارو شکر بیدار شدی منم گفتم ممنون لیندو که تو حالت خواب بود گفت ها .....هه..ه اینجا چه خبره تا چشمش به من اوفتاد آروم گرفت و گفت خدارو شکر بیدار شدی یه نفس عمیق کشید ولم داد به صندلی گفتم ممنون ولی تو خودت حالت خوبه یه نگاهی به بچه کرد همه سر تکون دادن گفت مگه چمه بعدش با لبخند گفتم هیچی فراموشش کن گفت اهوم
که آلیس و یوهانا به همراه ظرف غذا و دارو وارد اتاق شدن یوهانا گفت خوشحالم بیدار شدی آلیس هم با قیافه ی☺🙂😊گفت یوهانا چان (یه پسوند ژاپنی که برای دوستان استفاده میشه البته بیشتر برای دوستای دختر پسرا اکثراً با اسم خالی هم دیگه رو صدا میزننن ) تو تنها کسی نیستی که خوشحال منم خوشحالم بعدشم ظرف دارو رو گذاشت کنار میز کوچیکی که کنار تختم بود و گفت بفرما اینم از داروهات و رفت نشست کنار میساکا که کنار لیندو نشسته بود یوهاناهم ظرف غذا رو گذاشت رو میز و نشست درست پیش میز من هم داد زدم مدرسه چی شد یوهانا گفت درست وقتی که تو بی هوش شدی یه پسر که پشتیه من میشد سریع تو رو گرفت اون همون پسر مو بنفشه بود که گفت اشکال نداره فکر کنم اسمش ادگارد بود
من از این حرفش کاملا 🍅 شدم و گفتم خب گفت درست همون موقع ۳ تا دختر دیگه همهمزمان با تو بیهوش شدن(اونم تو کلاسای مختلف) یه دختر دیگه هم چند دقیقه بعد تو بیهوش شد (عکس صحفه عکس همون دختراست بالا شون اسم هاشون هم نوشتم) البته چند تا پسرهم بیهوش شدن دو تا از اون دخترا دخترای خانم مدیر بودن بعدشم مدرسه رو تعطیل کردن😔😓😧🙁اخبار هم تو تلوزیون نشون داده که مدرسه قبلیه ما هم چند دختر و چند پسر بیهوش شدن بعضی هاشون هم تا حالا بیدار نشدن یکی از اون دختر ها هم دوست قدیمیه ما لیلیا بود من گفتم مگه از اون موقع چقدر میگذره گفت حدود ۱روز و نیم از اون موقع میگذرهمن با لکنت و تعجب گفتم ....چ...چ..چطو.....چطر ..مم..ممکنه....یعنی من الان یک روز و نیم بیهوش بدم بعضیها هم تا حالا بیدار نشدن گریم گرفت که یهو هیناتا
که هیناتا دستش رو گذاشت رو صورتم اشکام رو پاک کرد و گفت : یوکی چان گریه نکن گریه کنی ماهم گریمون میگیره ها یه نگاهی به بقیه کردم همه داشتن اشک میریختن هیناتا هم همینطور که دستش رو گرفتم و گفتم اگر این خواسته رو از من دارید پس خودتون هم گریه نکنید باشه همه سر تکون دادن یوهانا اشکاشو پاک کردو ظرف غذا رو داد به من و گفت بهتره سریع غذا تو بخری وگرنه سرد میشه 🍱🍧🍣🍤🍟☕🍮 من گفتم باشه بچه که نیستم بهم بگی همه هم زدن زیر خنده اول اخم کردم بعد از چند ثانیه منم خندیدم 😅🤣😂😂🤣😅که یهو گوشی ماری زنگ خورد گفت شروع شد..........آها باشه الان میایم و قط کرد موبایلش رو گذاشت تو کیفش و کیفش رو گذاشت رو کولش و گفت بچها زود باشید شروع شد میساکا گفت به این زودی ماری گفت بله گفتم کجا گفت ببخشید یوکی رو مه(عادتشه یوکی رو اینجوری صدا کنه😂😉😆😅)چان ببخشید چون به هم نگاه کردن و یک صدا گفتن سوپرایزه که یوهانا گفت راستی تو تا وقتی که کامل حالت خوب نشه نمی تونی جایی بری گفتم هیچ اشکالی نداره واز تخت اومدم پایین تا باهاشون تا دم در بیمارستان برم داشتیم از تو راه رو رد می شدیم که
یه نفر دستمو گرفت صورتمو کردم اونور اون ....اون مزاحم ایان بودگفت مگه من نگفتم دیگه با لیندو نبینمت گفتم ولم کن بدجور سفت گرفته بود دستش رو سفت تر کردو گفت تو مال منی لیندو گفت مگه عروسکته آیان منو پرت کرد اونو با لیندو دعواش شد منم که محکم خوردم تو دیوار از زبون یوهانا : دیگه داشتم دیونه می شدم دیدن یوکی با این وضع بد جور دیونم کرده بود آیان یقه ی لباس لیندو رو گرفت و گفت تو یکی ساکت حتی اگرم عروسکم باشه تو نباید دخالت کنی بچه سوسول لیندو گفت من کاری به کار یوکی ندارم ولی با این کاری که الان کردی عمرا تو رو دوست داشته باشه و بعدشم یه پوز خند زد آیان هم اونو هول داد که من پاشدمو
یه چکه محکم خوابوندمش و افتاد زمین گفتم دهنت رو ببند (از اینجا به بعد یوهانا دیگه بین دو راهی قرار میگیره که آیا وقارشو رو ول کنه یا دوستاشو) گفت زنیکه منم محکم پامو گذاشتم رو پاش فشار دادم و گفتم این بخاطر اینکه گذاشتی بیخیال وقارم شم پام رو بیشتر فشار دادم و باز گفتم این بخاطر اینکه دوستام رو اذیت می کنی و باز پام رو بیشتر فشار دادمو با گریه و عصبانیت گفتماین بخاطر اینکه
بهترین و اولین دوستم رو که اولین کسی بود که واقعا درکم کردو (ماجرای این دو تا داستان داره)خیلی برام باارزش بود رو زدیو اذیت کردی که دادش رفت هوا اگر اونجا بودید و میشنیدید همونجا بود که یوکی داد زد
یوهانا چان بسه لازم نیس اینقدر سخت بگیری و بلند شد آیان هم بلند شد تا خواست حرف بزنه
خب ممنون بابت اینکه تا اینجا منو راهنمایی کردین تا قسمت بعدی بابای 😘😇👋👋👋👋👋👋👋👋👋🙋♀️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خوب پیش میره همین طوری ادامه بده
سلام عشقیا قسمت ۶ رو گذاشتم تستچی جان لطفا سریع این قسمت جدید رو بزار بخدا دوست ندارم بقیه معطل بشن لطفا دیگه 🙇♀️ نم خوام لو بدم ها ولی داستان قراره از قسمت ۶ به بعد هیجانی تر بشه البته شاید هم گریون تر بحرحال ممنون که تا اینجا منو همراهی کردین 💗🙋♀️💖💕💗بابای💗💕💖🙋♀️💗
ایول 😜💖
بی صبرانه منتظرم زی زی جونم 💖💞💓💖💞💓
خیلی خوب بود ممنون از شما
ممنون نظر لطفطونه 😊🤗
پارت های قبلت رو خوندم داستانت قشنگه خوشم اومد
پارت بعدی رو بزار زود تر آریگاتو
آریگاتو که نظر دادی 😂😂😂😂😂🤣🤣🤣🤗😊
زی زی جونم اوتاکویی ؟؟؟؟
وای یکی منو بگیره غش نکنم 😻❤
قش نکنی یه وقت خب عزیزم من اگر اوتاکو نبودم الان هیچ درکی از داستان ها نداشتم که 😅😆
این پارت حرف نداشت 😁💗💕💖🎀
منتظر بعدی هستم 🌹
ممنون رومی جون 😁😊🤗😍😙
وای این کی اومد من نخوندم😂و این پارت هم عالی بووووودددد😍زودتر بعدی رو بزار😁😀🔪
ممنون در حال برسیه😊🤗
ممنونم که نظر دادی😊 نظر لطفتونه🤗 وقت کردم حتما می خونم عزیزم ولی درسا نمزارن😥😣
سلام عزیزم ،عالی عالی نوشتی. منتظر پارت بعد هستم.
تازه داستانت رو خوندم و خوشم اومد .خیلی خوب مینویسی. خوشحال میشم داستان من رو هم بخونی.