
با اینکه فقط و فقط و فقط و فقط 2 تا کامنت بودش کامتای داستان اما 😑دیدم بذارم نذارم فرق نداره پس گذاشتمش
انچه گذشت : داشتیم از اون چیز عحیب و غریب میکشیدیمش جلو که یهو شدت کشش اون چیز افزایش پید کرد.......انگار....انگار اون جزئی از منه . ظاهرا داشتم بلند فکر میکردم .........گفت : واقعا هم همینطوره . اون جزئی از توعه
( انجل ) انجل : اوف خداوندا . ببین چه گیری کردیما . نباید به این گردش مسخره میومدم . یه جنگل عجیب ..... اینجا دیگه چه خبره ؟ دستم رو جلوی صورتم گرفتم چون طوفان داشت اذیتم میکرد اما در کمال تعجب دیدم که با حرکت دست من طوفان هم تکون خورد . مغزم سوت کشید این دیگه چه چیزیه . صدایی شنیدم که باعث شد سرم رو به عقب برگردونم . برگردوندن سرم همانا و پرت شدن بیچاره به عقب همانا ( الی و انا ) الیزابت : ای سرم . چقدر هوا سرده ...... داره بارون میاد ...... وایسا😐 هوا اصلا هم سرد نیستش😐 من چم شده اخه 😐😐 انا : الی نگاه کن😐فقط بالای سر من داره برف میباره😐😐😐 چرا ؟ 😐 الیزابت : به همون دلیلی که فقط بالا سر من بارون میاد 😐 انا : عه ...... اون دو تا رو نگاه 😐 دارن مثل بز نگاهمون میکنن . یکی از اون دو تا یارو ( یارو شماره 1 ) : این الان بز روبا ما بود یعنی 😐 یارو شماره 2 : فک کنم 😐 یارو شماره 1 : شیطونه میگه بزنم لهش کنم الی : فک کنم اینا خود درگیرنا😐 انا : شک نداشته باش 😐 (ماریا) ماریا : ای سرم خدا ...... چقدر حرف میزنید شماها اخه . ولی اینجا که کسی نیست به جز پرنده و چرنده 😐 دیوانه شدم رفت😐 پرنده : میبینیش ؟ فکر میکنه دیوانه شده چرنده : هر کی میاد اینجا همینه😑اولین فوری که به سرشون میزنه اینه که دیوانه شدن 😐 ماریا : شما الان حرف زدید ؟ نه نه ..... من توهم زدم . به خاطر گرمیه هواعه . چقدر خوب میشد اگه زیرم کلی علف بود و یه درخت گنده هم به حول و قوه الهی از همین خاک در میومد ........ یاااااا پنج تن ال عبا . این دیگه چه کوفتیه . من گفتم ای کاش در بیاد ولی نه به این زودی . خدایا این دیگه چه بلایی بود سرم اومد . صدای شنیدم که میگفت : احیانا با خود درگیری ؟ 😑

عسک اسلاید عسک مارک هستش ماریا : یا علی . چرنده ها شما هم این صدا رو شنیدید یا فقط من شنیدم😨 (انجلا) انجلا : ببخشید شما ؟ مارک : خب اسم من مارکه . مارک ناتسون . انجلا : خب این چه ربطی به من داره ؟ مارک : من سال پیش وقتی با دوستام اومدم گردش سر ا اینجا دراوردم و یه پیرمردی رو ملاقات کردم که همه چیز رو یادم داد و گفت که نمیتونید تنهایی از پس این جنگل بر بیاید و برید خونه هاتون و به کمک نیاز دارید . دیر یا زود چهار تا ادم دیگه میان به اینجا . از اون موقع من و رفیقام توی جنگل پخش شدیم تا اونا رو میدا کنیم و الان من یکیشونو پیدا کردم انجلا : هن ؟ یعنی الان ما اینجا گیر افتادیم ؟ نشد اقا نشد . ما چجوری باید از پس این جنگل بر بیایم ؟ توجه کن که من و دوستام البته به جز خواهرم هممون 17 سالمونه . اصلا این جنگل قضیه اش چیه چرا میگی اتیش جزعی از منه . چی دارید میگیییییییی مارک : ارام بگیر بابا . بشین بهت میگم . ببین این جهان 4 تا موهبت یا 4 تا عنصر داره که وقتی کسی وارد این جهان میشه این 4 عنصر یا همش به یه نفر داده میشه یا بین اعضا پخش میشه . الان این قدرت ها بین تو و رفیقات پخش شده . البته دوتاشون یه قدرت یعنی کنترل اب و هوا رو دارن . درست مثل من و رفقام . الان منم نثل تو قدرت اتش رو دارم . حالا بعدا بهت توضیح میدم الان باید بگردیم دنبال بقیه انجل : انجلا من اگه دستم بهت نرسهههههههه انجلا : 😐 لازم نیستش خواهرم پیداش شد😑 ماریا : هوهووووووو په چرنده ی باحالی یوهوووووو انجلا : اینم دومیش😐 الی : ای باران بر سر من فقط نبار . بر سر دیگران هم ببار بی انصافی نشه انا : چه باحال برف داره میبارههه واااای خدا😍 انجلا : اینا هم چهارنیش خب همه جمع شدن 😐 مارک : صحیح😐😑 ماریا : وااای انجلا ببین ببین من میتونم با اینا خرف بزنم بگم یه گل اینجا در بیاد در میاد خعلی خفنهههههه انجلا : میدونم 😐 انجل : خداوندا من به معلم شیمی هم راضیم تروخدا دیگه منو اینجا نیاز😢😐😐 انجلا : نمیخوای دوستاتو معرفی کنی ؟ مارک : این مارسله،این مارتینه،این لوکاعه و اینم ادرینه مارتین و لوکا مثل دوستات الیزابی و انا میتونه اب و هوا رو کنترل کنن ادرین هم مثل دوستت ماریا میتونه به قول خودش با پرنده ها و چرنده ها حرف بزنه و مارسل هم مثل خواهرت میتونه طوفان و باد رو کنترل کنه و منم مثل خودت میتونم اتیش رو کنترل کنم . انجل : من مخم هنگ کرد . انجلا : نگران نباش منم چیزی نفهمیدم . مارک : خب پاشید بریم تمرین . دخترا : چیییییییی ؟

این عسکم عسک مارتینه اسلاید پنجم انجلا : چه تمرینی ؟ ما حتی نمیدونیم چه خبره مارک : برای همین میگم باید تمرین کنید . خب الان من مسئولیت تمرین دادن تو رو دارم مارتین و لوکا مسئول الیزابت و انا . ادرین مسئول ماریا و مارسل مسئول انجل . بیاید بریم به کمپمون . ( رفتن ) مارک : خب برو توی این جنگل . به موانعی بر میخوری . من باید ببینم چه طوری با مشکلاتت بر خورد میکنی . انجلا : ب....باشه . رفتم توی جنگل ..... یا پیغمبر اولین مرحله که یه غول گولاخه . من الان چطور با این برتورد کنم ؟ من فقط کمربند بنفش دارم ..... چه خاکی تو سرم بریزم ؟ یاااااا خدا . این که حمله کرد . بسم الله الرحمن الرحیم برو که بریم تو کارش . اهااای تو .اروم باش من کاری با تو ندارم.....فقط میخوام از اینجا رد بشم .... نه اینطور نمیشه گوش نمیده . یهو نمیدونم از کدوم ناکجا ابادی انجل پیداش شد . انجل بر کنااااار دیر شده بود دیگه . عصبانیتم داشت بهم غلبه میکرد . یهو نمیدونم از ناکجا اباد اتیش اومد بیرون . یهو یه شمشیر اتشین اونور ظاهر شد . رفتم و برش داشتم و با دست دیگم سعی میکردم اتیش رو کنترل کنم . اخر شکستش دادم اما کل جنگل رو اتیش زدم و به علاوه اون یه توهم بود 😑 حالا بگذریم الان من این اتیش ها رو چیکار کنم ؟ سر در گم بودم گه یهو اتیش خاموش شد . پشت سرم رو که نگاه کردم با مارک رو به رو شدم . مارک : عملکردت برای ازاد سازی اتیش خوبه و تقریبا میتونی کنترلش کنی اما نمیتونی خاموشش کنی . دنبالم بیا انجلا : مثل یه بچه حرف گوش کن پشتش راه افتادم . یه اتیش کوچولو اونجا بود که بهم گفت خانوشش کنم ..... چطوری اخه ؟ توی همین افکار بودم که ..... زارت یه عالمه اب از اسمون ریخت روی من و مارک و اتیش😑به بالا سرم که نگاه کردم چیزی ندیدم ولی بغلم الی رو دیدم که سعی داشت خیلی یواش در بره و لوکا که داره از خنده منفجر میشه تازه ماجرا رو فهمیدم داشتم از حرص منفجر میشدم که یهو یه فکر شیطانی زد به سرم .یه گلوله اتیش درست کردم و زدم بهش اما وسط راه یخ زد . به انا نگاه کردم که داره با ذوق به کارش نگاه میکنه . یه دونه دیگه درست کردم که یهو با طوفان انجل خاموش شد . اهههههه چرا قدرت های اینا ضد قدرت منه اهههه . مارک : اینطور نیست الهه قدرت تو از همه قوی تره . انجلا : یهو یه غول بزرگ قرمز از نا کجا اباد پیداش شد .
انجلا : که فهمیدم مارک اونو درست کرده پس کلا بیخیالش شدم . تا شب کار خاصی نکردیم . اقا چرا دروغ بگم ؟ اینا اندازه 5 ماه بدون وقفه بهمون تمرین دادن طوری که الان بروسلی هم حریفمون نمیشه .شب رفتم توی چادر که فهنیدم با الیزابت توی یه چادر هستیم . نصفه های شب بود فکر کنم که صدای درگیری اومد با هول از جام پاشدم و الی رو ندیدم . موهامو درست کردم و دویدم بیرون و در کنال تعجب دیدم که الیزابت و یه نرد سیاه پوش دارن میجنگن....سریع دویدم طرفشون و طوری که فقط الیزابت بشنوه گفتم : الی باید از اینجا ببریمش ممکنه به محیط اسیب بزه . اروم با سر تایید کرد . دویدم سمت جنگل و الیزابت هم دنبالم اومد . مرده به خیال اینکه داریم فرار میکنیم دنبالمون اومد . رسیدیم به یه جایی که درختی نبود و محوطه بزرگی بود تقریبا . اندازه یه استادیوم بود . اروم به الیزابت گفتم : سعی کن سیل راه بندازی . من با اتیش درخت ها رو میندازم وسط که نره سمت کمپ اینجوری میتونیم کارش رو تموم کنیم . الیزابت : خیله خب . انجلا : دویدن طرف مرده و باهاش درگیر شدم . اون همه تنرین داشت یه جایی به دردم میخورد . وسطای نبرد بودیم نه من کم میاوردم نه اون . یه لحظه حواسم رفت سمت الیزابت . پیشرفت کرده بود . سریع دوباره برگشتم سمت مرده و شروع کردم به حمله کردن انا : هی بچه ه.....یا پنج تن ال عبا ..... هوی هوی مردک تو نمیتونی درست نشونه بگیری چرا منو میزنی ؟ انجلا : وقت این حرفا نیستش فعلا اینو یه کاری بکن . اینو که به انا گفتم توی یه محفظه یخی گیرش انداخت . رفتم جلو به الیزابت و انا گفتم : این محفظه زیاد دووم نمیاره . الیزابت تو سیل درست کن و تو انا دورمن و اون یه محفظه درست کن تا کسی اسیب تلینه وقتی که الیزابت اماده بود من یه جوری میام بیرون اما باید اب بره توی محفظه تا کارش رو تموم کنه . انا : تو چجوری میخوای بیای بیرون ؟ انجلا : یه جوری میام . داره محفظه رو میشکنه یه محفظه بزرگ ایجاد کن . ایجاد کرد و رفتم توی محفظه و شروع کردم حمله کردن . چون هنوز یخ بود کار زیادی نمیتونست بکنه . یهو پرت شدم یه طرف ...... مرده : فکر کردی فقط خودت بلدی ؟ هه😏نه عزیزم منم بلدم انجلا : تا الان بهت سخت نمیگرفتم . توی بد دردسری افتادی . با تمام توانم داشتم میجنگیدم و تونستم یه کم خستش کنم اما خودم داشتم از خستگی میمردم😐یهو دیدم دیگه نمیتونه حرکت کنه . ( بیرون محفظه پیش الیزابت و انا ) انا : داشتم محفظه رو نگاه میکردم که ماریا هاج و واج رسید پیش ما . با دیدن محفظه صورتش حالت علامت سوالی گرفت . بهش گفتم که انجلا داره با یه مرده میجنگه . اگه میتونی با چند تا شاخه اونو از توی محفظه بگیر تا انجلا کارش رو تموم کنه و الیزابت سیلش رو درست کنه . ماریا : خیله خب به موش کور هم میگم انجلا رو بیاره بیرون .
انچه خواهید خواند : انجلا غیب شده........مگه نمیگی مرده ؟......اون خواهر منه.......اینقدر راحت راجب مرگش صحبت نکن......باورم نمیشه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
رمانت عالیه
سیلام
😐😐😐😐😐😐😐😐
وقتی خوندمش کامنت گذاشتم نمیدونستم منتشر نشده😐😐😐😐😐😐
حالا میگم
عالی بود داستانت عالی عالی عالی عالی بود