کینیچیوا مینا سان ،، خوبین ،، خوشحالم ،، میخوام شما رو خوشحال کنم قرار سری جدیدی از داستان هام بیاد الان نمیاد فکر کنم چند تا داستان بعد باید منتظر باشین خیلی مهیجه مخصوصا برای اوتاکو ها . خب لو ندم بریم ببینیم کابوس های شیرین چی شد . بریم ببینیم .
دیپر : من کجام ؟ ،،چطوری اینجام ؟ . *بیاین برگردیم به چند ساعت قبل* . کیل : ارباب امروز نوبت منه که از قدرتم استفاده کنین . دیپر : متوجه هستم ،، کیل سایفر . ویل : ارباب ،، برین بیرون رو ببینین . دیپر : چرا ؟ ،، چی شده ؟ . دیپر رفت ،، بیرون رو دید . دیپر : دوباره ی دریاچه ارواح ،، مایا نابودت می کنم . دیپر میره پیشه مایا . دیپر : مـــایـــا . مایا : ببخشید امپراطور اصلا من کاری نکردم ،، راست میگم . دیپر : پس کدوم موجودی اینو به وجود آورد ،، به غیر از تو چه کسی میتونه همچین کاری کنه . مایا : نکنه... دیپر : هان ؟؟ .
مایا : نکنه کاره ارباب دریاچه ارواح باشه . دیپر : چی ؟ . مایا : خب من فقط احضار کننده هستم ،، اربابش یکی دیگست . دیپر : الان میگی تو فقط احضار می کردی و اربابش یکی دیگست . مایا : آره . دیپر : به اربابش این دریاچه ارواح بگو سریع اینو جمع کنه ،، من حوصله ی قدرت ترس جهانی رو ندارم . مایا : خب..راستش..اربابش بامن...مشکل داره به حرف گوش نمیده...باهم قهمریم سره بعضی چیز ها...پس نمیشه... دیپر : من همیشه باید حرص بخورم .
بعد ارواحی اومدن و دیپر رو سریع کشسدن داخل آب ،، دیپر داشت به اعماق دریاچه میرفت و خفه میشد . دیپر : باید ( داخل ذهنش ) از اینجا بیام بیرون وگرنه... بیل : وگرنه میمیری ،، و منم بدنت رو میگیرم ،، خب بزار همینجا کارت رو تموم کنم . بیل داشت دیپر رو خفه می کرد ،، و دیپر نفسش بالا نمیومد ،، که یهو اکسیژنش تموم شسد و داشت همه چیز رو تار میدید . دیپر : باید ( داخل ذهنش ) برم بیرون ،، دیگه دیر شده . یهو بیدار شد . دیپر : من زندم ،، و هنوز خودمم ،، من کجام ؟ ،، چطوری اینجام ؟ .
بعد یه پسر نیمه انسان و نیمه حیوان اومد که سفید رنگ بود و یه عصا بلند دستش بود . پسر : بیدار شدی ،، خوشحالم . دیپر بلند شد و حالت حمله گرفت ،، چون احساس می کرد پسره خطرناکه . پسیر : نه ،، نه ،، من خطرناک نیستم ،، من ارباب دریاچه ارواح هستم . دیپر یهو حالت دفاعیش رو ول کرد . دیپر : ارباب دریاچه ی ارواح . پسر : آره ،، اسمم ایشیدا هست . دیپر : اسمت عجیبه . ایشیدا : آره ،، چون یه اسم ژاپنیه ،، خاندان من از ژاپنی ها خیلی تقدیر می کنن . دیپر : عجب ،، راستی من چطور اینجام زیاد یادم نیست ،، فقط یادمه که افتادم تو این دریاچه و بیل داشت خفه میکرد که الان باید مُرده باشم و... ایشیدا : فکر نکنم مُرده باشی چون روحت اصلا به اینجا و به پیشه من نیومده .
دیپر : اما من نمی تونم ببینمش چون هنوز پیشم بود و اعصابم رو خورد می کرد ،، نکنه از دستش خلاص شده . ایشیدا : حالا بی خیال این حرف ها خوشحالم تو رو میبینم ارباب بعد کابوس . ایشیدا خیلی ذوق زده بود ،، رفت نزدیک دیپر و دستاش رو محکم گرفت . ایشیدا : تو چند ساله که اینقدر جوونی برای حاکمیت ،، منم جوونم فقط ۱۱۳ سالمه . دیپر : م..من..من فقط ۱۳ سالمه . ایشیدا : تو از منم بچه تری ،، اما خوشحالم که یه حاکم یکم هم سن و ساله خودم پیدا کردم . دیپر : من میخوام درباره ی یه چیزی باهات حرف بزنم .
ایشیدا : بگو ،، تعارف نکن بعد خودته . دیپر : میشه ،، دریاچه ارواح رو بلگیری ،،چون باعث میشه مردمم بترسن . ایشیدا : متأسفم ،، حاکم بعد کابوس نمی تونم . دیپر : چرا ؟ . ایشیدا دسته دیپر رو میگیره و به شهرش میبره ،، خیلی قشنگ بود همه موجودات اونجا بودن و شاد بودن ،، دیپر محو دیدن شده بود . ایشیدا : به این دلیل ،، من نسل در نسل برای موجوداتی که هیچ زندگی نداشتن زندگی تازه ای بعد مرگشون درست کردم ،، اگه دریاچه ارواح رو هر سال نیارم اینجا خالی میشه و من تنها میمونم . دیپر : تو هم انگار حاکم خوبی هستی . ایشیدا : ولی بدبختی با ملکه خل و چل منطقه ی مرکزی فرار داد بستم ،، خیلی پشیمونم ،، طرف روانیه به خاطر همین باهاش سره جنگ دارم .
دیپر : درکت می کنم ،، خیلی مشکل مغزی داره . ایشیدا : چه کنم خاندان من نسل در نسل با پادشاهان یا ملکه های منطقه ی مرکزی قرار داد بستن نمی تونم این قانون رو بشکنم . دیپر : من یه سئوال دیگه هم دارم درباره ی دریاچه ی ارواح ،، چرا دریاچه ارواح ،، چرا از چیز های دیگه برای زندگی و گرفغتن روح ها استفاده کردی ؟ . ایشیدا : چون آب یک پله ارتباطیه قوییه و گرفتن ارواحی که داخل بعد کابوس باعث تعادل بهتر میشه و هیچ اتفاقی نمیوفته .
دیپر : تعادل ،، پس فقط تو برای تعادل و زندگی بعد مرگ موجودات بعد کابوس این کار رو انجام میدی . ایشیدا : آره . دیپر : و یه خواهش . ایشیدا : چه خواهشی ؟ . دیپر : جان مادرت منو ببر به بعد کابوس نمیخوام بمیرم ،، لطفا . ایشیدا : حتما . بعد ایشیدا یه دروازه باز میکنه . ایشیدا : با این دروازه میتونه بری و یادت باشه به من سر بزنی رفیق . دیپر : حتما ،، بزن قدش . ایشیدا خوشحال شد و زد قدش و دیپر رفت . مایا : حاکم ، حاکم ،، من کشتمتون ،، ببخشید غلط کردم ،، حالا با کی بجنگم ،، حاکم . دیپر پشته سره مایا بود .
دیپر : اوهوم . مایا پشتش رو دید ،، بعد خیلی خوشحال شد و به پای دیپر افتاد . مایا : حاکم من غلط کردم ،،منو ببخشین ،، غلط کردم . دیپر : نمی خواد ،،ولی حداقلش خوب شد تونستم ارباب دریاچه ارواح رو ببینم . مایا یهو میره جلوی دریاچه ی ارواح . مایا : تو غلط کردی بلا حاکم من ملاقات کردی ،، بهت نشون میدم . بعد موج آبی خورد به مایا . مایا : عوضی . دیپر داشت از خنده میترکید .
دیپر به قلعه ش رفت کیل و ویل و تد سریع رفتن تو بغل دیپر . وویل : ارباب حالت خوبه ؟ . دیپر : آره ،، نمیخواد نگران باشین . تد : خیلی ترسیدیم . دیپر : نه اتفاقی نیوفتاد فقط با ارباب دریاچه ارواح یه دیدار کوچولو داشتم . سایفرا : چچچییی؟؟؟؟؟ . دیپر : بعدا توضیح میدم ،، میشه یکم برام قهوه بیارین چون واقعا بهش احتیاج دارم . کیل : چشم .
دیپر میره اتاقش که لباسش رو عوض کنه ،، که یه بسته بزرگ برای دیپر اومد ،، دیپر روش رو خوند « سلام حاکم بعد کابوس ،، منم ایشیدا ارباب دریباچه ارواح من این هدیه برات دارم ،، این آینه درونی ترین روح همه رو نشون میده هر چیزی رو نشون میده ،، اینو مخصوص تو درست کردم برای دوستیمون ،، امیدوارم ازش خوشت بیاد ،، از طرف ایشیدا » . دیپر : هنوز یه روز نشده برام کادو آورد ،، حالا ببینم چه جور آینه ای هست .
دیپر میره جلوی آینه و خودش رو میبینه ،، و متوجه ی یه چیز میشه . دیپر : چرا چشم هام دوباره زرد و آبی رنگ شده اما اینجا قرمز و آبی هست ،، یعنی چی ؟ . دیپر سریع اون نوشته ای ایشیدا فرستاد رو خوند « درونی ترین چیزی که تو روح هست نشون میده هرچیزی رو نشون میده » دیپر از این جمله شُکه شد . دیپر : یعنی درون من این شکلیه ،، باورم نمیشه .
دیپر : نکنه ،، بیل سایفر هنوز هست من...من یادم اومد چی شد...من همون موقع مُردم و الان شدم بیل سایفر...باورم نمیشه...این ممکن نیست ،، الان باید زیاد مراقب باشم که مثله اون نشم فقط خودم باشم ،، باید خیلی مراقب باشم . یهو. تد میاد . تد : ارباب ،، حالتون خوبه نمیان ؟ . دیپر روی آینه پوشوند . دیپر : خوبم دارم میام ،، شما ها برین الان میام . تد : باشه .
ایشیدا! جالب بود! ولی یکم مشکوک میزنه یعنی چرا باید همون روز اون آیینه رو به دیپر بده؟
بدبخت به خاطر مایا مغزش پوکید پس طبیعیه
مثل همیشه عالی بود☺
ممنوند
عاااااااااااااااااااااااالییییییییییییی
درباره ی دریاچه
نفهمیدم چی شد!
یعنی الان دیپر مرده؟
آره فقط به صورت ظاهری و ذهنی دیپر وگرنه درونن بیل سایفره
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
ممنون
خیلی جالب بود
عالیییییییییییی
میگم بیل حتمی اصبانی شده برا همین چشم دیپر قرمز بود
😁
عالی بود
میگم این مایا خیلی رو مخه😁
از طرف من بزن تیکه تیکه اش کن
والا خیلی رو مخه باشه تیکه تیکه ش می کنم
موافقم
خیلی خنگه😒😞
باشه میزنم از طرفه همه