
پارت سوممممم اومدد برید بخونید نظر لایک یادتون نرهههه ممنونم ک باز با حمایت هاتون شرمندم کردیدᥬ😁᭄ ᥬ😁᭄
انچه گذشت:نقاش با ی حرکت ی دونه از گوشواره هام رو دراورد من:هااااا نههه زمان حال: افتادم رو زمین نصف لباسم داشت از بین میرفت نه نه نه نباید این اتفاق میوفتاد حالا چیکار کنم الان هویتم معلوم میشه وای نه خدای من کت:چی نه گوشواره رو در اورد فلش بک: داشتم ب سمت خونه میرفتم ک متوجه تبدیل دوباره لیدی باگ شدم کنجکاو شدمو رفتم و با صحنه بدی رو به رو شدم 𓆩😡𓆪 𓆩😡𓆪
خیلی اعصابانی بودم صدام در اومد.... چی یکی از گوشواره هاش رو در اورد خواستم برم ک حلقم صدا داد وای ن وقت نکردم ک ب پلک استراحت بدم و مستقیم اومده بودم پیش لیدی دوتا نقطه روش بود از ی طرف هم لیدی داشت لباسش میرفت و دست و پاش هم بسته بود م نباید میزاشتم اما اک هویتم خودم لو میرفت وقت مبارزه نداشتم سریع سریع دیدم سمت لیدی و برش داشتم و بردمش حلقم ی نقطه داشت در حال وردین..
درحال پر دین روی پشت بوم ها بودم ک تو هوا ب ادرین تبدیل شدم و دوتامون افتادیم رو هم بهش نگا نمیکردم دوس نداشت بفهمم افتادم روش و اون ز. ی. ر. م بود سرم من اش بود لیدی:لطفا نکاه نکن لطفا کت:فقط چشاتو ببندد هنوز اعصبانی بودم لیدی:اون سرم داد کشید؟ بیخیال شدم و چشمام رو بستم کت:چشمام و بستم و رفتم اونور چهار دستو پا و بدو بدو دور شدم ازش و رفتم تو کوچه بقلی لیدی:الان باید چکار میکردم اههه لعنتی گوشواره گوشوارمممم یدونه از گوشواره هام دستشههه وای خدای من داد زدم و گفتم ت برو خونت و منم میرم خونمون فردا عصر رو برج ایفل هیچ جوابی بهم نداد و صدای دور شدنش رو فهمیدم
اوف خب معلومه ناراحت میشه لعنتی معلومه اه چرا اینجوری شد چرا رسیدم خونه دوییدم تو و همه چیز رو ب اک وما ها توضیح دادم تیکی پیشم نبود بهشون گفتم گفتن ک تیکی تو ی دنیای دیگس ت باید نجاتش بدی مرینت:اما چطور کلامی اسب : با گرفتن اون گوشواره من میتونم ی پرتال اینه اب باز کنم اما فقط میتونی ببینیش اونم ت رو میبینی ولی ن صدای همو میشنوید و ن اون میتونه بیاد پرینت:واقعا لطفا اگه میتونی اینکارو کن اسب:برای اینکار باید حلقه گربه سیا رو با عینک من ترکیب کنی مرینت:شوخیت گرفتهههههه اسب:نوچ الان وقت شوخیه😐 پرینت:اما اون الان از دست من اعصبانیت اسب:چیزیه ک باید حل شه مرینت:اه باشه مرینت:عینک اسب رو زدم عصر شده بود منتظرم بودم پس کجا بود چرا نیومد صدای قدمای اروم اومد یهو نگاه کردم داشت میومد کت:کارم داشتی؟ «الان لحنش عصبی و بی حوصله و خماره» لیدی:ها اره معلوم هست چته کت:چمه.... بهش نزدیک شدم و ک افتاد رو زمین ی پاهام رو کنارش گذاشتم سرش رو زمین بود و دستام هم دو طرف دستش اون رو زمین خوابیده بود و دستش هم باز بود و وحشت زده سعی داشت بلندم کنه لیدی:چکار میکنی پاشو کت: میدونی چ حسیه ک وقتی شب با ع. ش. ق. ت بودی نیم ساعت بعد با یکی دیگه ببینیش لیدی:منظورت چیه مگ از عمد این.. کت :وحشیانه ل. ب. ا . ش رو ب. و. س. ی. د. م هنوز سعی میکردم بره کنار ولی نمیزاشتم دستاش رو گرفته بودم و کارم و میکردم
کت:دیدم خیلی اذیته دلم گرفت ک دارم اذابش میدم کنار کشیدم عقب اومدم و گفتم ببخ لیدی:محکم هلش دادم ک دیدم سرش خورد ب میله ها و نشسته بود لیدی:معلوم هست چه مرگت شده چکار میکنی روانی بیشور واقعا ک با توهم جوابمو بده نکا ب سرش کردم داشت داشت خون میومد ن ن ن اینچ کاری بود من کردم لعنت ب من سریع رفتم کنارش نشستم کت کت کت تو رو خدا ببخشید من نمیتونم ببرمت بیمارستان نمیتونم کت: ولم کن برووووو فقط از جلو چشمام دور شو همین لیدی:حلقت رو بده کت:چی لیدی:باید حلقت رو بدی میخوامش کت : برو حوصله ندارم ت بهم ندادی ک بخوام ب ت بدمش لیدی:باید بهم بدیش کت:برو حالم خوب نیس ب ب برو لیدی: ی پرتال باز کردم و رفتم کت: ب ادرین تبدیل شدمو زنگ زدم نینو نینو:جون داداش ادرین: نی نینو نینو:چی شده داداش حالت خوبه ادرین:بیا برج ایفل حالم خوب نی.. مینو : داداش داداش الو چیشد الو نینو؛:رسیدم ب برج دیدمش با سر خونی افتاد کف برج سریع دویدم سمتش امبولانس رو خبر کردم
مرینت:خیلی نگران بودم همه چیو بدتر کردم خدایا چرا این همه بدبختی سرم باید بیاد اخه سابین:مرینت دخترم ی لحظه بیا پایین مرینت:الان نمیتونم مامان سابین:مرینت د میگم بیا مرینت ای بابا با غر رفتم پایین دیدم نشسته جلو تلوزیون سابین:دخترم ابن دوستت ادرین نیش مرینت:چی ادرین؟ یهو قلبم ب لرزش افتاد ن ن ن نباید دوباره واسم مهم بشه مرینت:اره خودشه اما چیشد چرا بردنش بیمارستان سابین:هیچی نگفتن و معلوم نشده دوستش نینو بردش بیمارستان مرینت: چ بیمارستانی سابین:... مرینت:باشه ممنون سریع دویدم و ب سمت بیمارستان رفتم ی عالمه خبر نگار ت بیمارستان بودن خوبه بیمارستان خصوصی بود😐 بزور با هزار تا برنامه و خواهش وارد شدم نینو رو دیدم دوییدم سمتش نینو چی شده نینو:نمیدونم نمیدونم مرینت پدر ادرین رو دیدم نشسته بود رو صندلی و سرشو ت دستاش گرفته بود و ناتالی هم جفتش یهو پرستار اومد بیرون همه دویدیم سمتش که...

پایان.... 😅امیدوارم خوب شده باشه لطفا کامنت و لایک یادتون نره اگ اشکالی بود ببخشید باییییی
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت 4 منتظر شد
طورو خدا بعدی رو بزارررررررر 😭😭
چشم
مرسی ☺️☺️
خواهش𓆩🥰𓆪
آجی میشی؟؟
راستی الان دیگه ۱۵ تا کامنت رو شد.پارت۴ رو بذار.😘
فالویی.بفالو
به داستان منم سر بزن
منظورم اینه ک 15 نفر کامنت بزارن تا الان فقط 5 نفر گذاشتن و بقیه یا نظر ندادن یا بعضیها 2 تا داده بقیه هم خو خودمم ک جواب دادم
خوب عزیزم.شاید یکی از تست هات ۱۵ تا بازدید اصلا نخوره.😢البته خدا نکنه
عالی بود👌
کارت حرف نداشت❤
فقط لطفا زود تر بذار.فاصله ی بین پارت۲و۳خیلی زیاد بود.
ممنون گلم من زود میزارم بستگی ب تستچی داره کی قبول کنه
عالی بود پارت بعد رو کی میزاری؟
ممنون هروقت حداقل 15 نفر کامنت گذاشتن ملا بازدید و چیا زیاد شه مث پارت قبل
عالی بود😁
ممنونم
دوباره نظر نمیدیددددددᕦ ᕤ ᕦ ᕤ ᕦ ᕤ ᕦ ᕤ
عه چ زود منتشر شد چ عحب تساوی انکار بچه خوبی شده
تستچی*
عالی زود پارت بعد
مرسی حتما
ممنون
خواهش
عالی زود پارت بعد رو بده😁
ممنون حتما