این داستان در مورد تهیونگه راستی این روز ۲۸ تمه و فردا بیست نهم تولد تهیونگه بای
سلام اسم من ز.ه من ی دختر ایرانی ام که دز کره زندگی میکنم من یک دکتر ماهرم (شما فرض کن ی دکتری دیگه)خب
بریم سراغ داستان
امروز از ۷واب بلند شدم ساعت دیدم دیدم ۳۰ دسامبر وای امروز تولد تهیونگه وای باید برم کادو بخرم شاید امروز دیدمش کادوشم دادم
رفتم لباسمو پوشیدم(یک نکته تو خونه نداری توی بیمارستان بهت اتاق دادن اونجا میمونی اخه همش لازمت دارن هتلم نمیری)
سلام اسم من کیم تهیونگ من امروز تولدمه و قراره که ی کاری کنم امروز میرم بی رون از بابا نامجون اجازه گرفتم(همه از جونکوک یاد گرفتن چون جین اشپزی میکنه میگن مامان چون هر وقت میترسی نامجون خیلی گیره میگن بابا اون ارمیای که تازه ارمین نامجون همونRM)که برم بیرون
حب رفتم بی رون همین جوری از زبون ز.ه وای چه خوب شد اینارو خریدم رفتم بیرون دیدم یکی با ماسک کلاه امده بیرون دیدم ی کی ی چاقودستشه داره میره سمت اون اونم کلاه ماسک داره منم بدو بدو رفتم پیش یارو گفتم یچیزی بگم گفت شما منم گفتم سلام گفت سلام شما گفتم یچیز بگم از طرز نگاهش شناختم کیم تهیونگ دیدم داره مرده چاقو فرو میکنه توی شکمش من رفتم جلوش بدونه اینکه هیشکی هیچی بفهمه چاقا خورد توی شکمه خودم هولش
دستم خورد ببخشید اومد ایندصفحه خوب هولش دادم توی کو۰ه گفتم کیم تهیدنگ خودتی گفت ار۶ از کجا شناختی گفتم دفعهی بعد میای بیرون به خودت از اون ادکلنت نزن ولی من از نگاهت فهمیدم پریدم بقلش گفتم تولدت مبارک اینم کادوت بفرما اینم واسه بقیه ی اعضا
راستی اسم داستان گامی به سوی عاشق شدنه استباه شده خب کجا بودیم من ی ۲ ساعت غبل نوشتم خوب بفرمایید یادم لمر ادامه خب کیم جونکوک از این به بعد میای بیرون هواست باشه به هیلترا اخه بکیشون قصد جونتو داشت تهیونگ علکی نگو هلترا منو نمیکشن بعدم انقدر بی رحم نبستم تو خوب من الان دبدی باچه عجله ای امدم سراغت بهت ی چی بگم اگه گفتم نبرپ بی مارستان بگو از زبان تیونگ دختره توی بغلم بی هوش شد بلندش کردم انقدر صداش کردم کادوشو همونجا باز کزردم تمام زندگی شو نوشته بود با یگ پلاک تهیونگ و یرونه ارمی دست زدم بهش دیدم بدنش خونیه کلاخونه دیدم چاقو توی شکمش بردمش خواب گاه خواب گاه همین بغله بردم جین در باز کرد قضیه رو توضیه دادم شوگا امد دخترو برداشت برد اتاق جانکوک همه گفتیم هالا چجوری پانسمانش کنیم کارت شناساییش در اوردیم دبدیم اسمش ز.ه و یک دکتره تهیونگ میدونه ولی بقیه نه مبگن خوب هالا چجوری پانسمانش کنیم شوگا میگه (اینا واقعی یک مراحل پانسمان)شوگا میره بتادین بر میداری مییزنه روی پنبه بعد خیلی اروم میماله به شکمش بعد میزار روش با باند میبنده فردا از زبان ز.ه
وای اینجا کجاست من اینجا چیکار میکنم بعد اتفاقای دیشب یلدت میاد شکمتو میبینی میای از اتاق بیرون همه دارن صبحونه میخورن تو میگی سلام تهیونگ میگه بیدارشدبگی تو میگی اره من تینجا چیکار میکنم جین میگه ممنون که تهیونگ نجات دادی کوک میگه بیا بشین میگی ممنون نمیخورم جین میگه بیا دیگه میگی باشه دا ی راه میری دلت درد میگیره بعد یهو نامجون میگیرتت چون داشتی میخوردی زمین میارتت سر میز میخوری صبحونه اوناهم به هت توضیح میدن بعد تو مبگی کی به این خوبی پانسمانم کرده من خودم دکترم بیمارامو اینجدری پانسمان میکنم کی بوده شوگا میگه من توهم به سختی پا میشی بوسش میکنی میگی ممنونم میری میشنی میبی نی ساعت ۱۱ زنگ میزنی بیمارستان میگی سلام من امروز نمیام یکم ناخوشم مریرم قبول میکنه
یهو همه میان میگن تو کجا میری تو که خ نه نداری تو میگی تهیونگ بهت گفته میگی اره ۷وب میرم بی مارستان دیگه بمونم اوناهم میگن بمون اینجا اون اتاقم واسه خودت میگی ممنون بعد داری میری تهیونگ میگیرتت میگه بمون لطفا توهم قبول میکنی بعد میگی بیاید بریم وسایلمو از بی مارستان بیاریم میگن باشه با تهیونگ میرید تا وارد بی مارستان میشید
نظرات بازدیدکنندگان (0)