خوشگلای من. سلاااام اینم از پارت دوم داستانم نظر یادتون نره این داستان الهام بخشه برای کسایی که میخوان فضا نورد یا تو ایستگاه های فضایی کار کنن💙💙😘😘😍😍😍
یه خمیازه کشیدم و دیدم ساعت 3 صبحه چشمام نیمه باز بود از روی صندلی بلند شدم و از پنجره ی اتاقم بیرون رو نگاه کردم یه ستاره رو دیدم که تو آسمون میدرخشید 🌟لبخند رو لبام اومد رفتم تو تختم و به اینکه یه روز قراره یه فضا نورد بشم فکر کردم کم کم چشمام رو بستم و خوابم برد 😴.
صبح شد با انرژی از جام بلند شدم و پرده رو کنار زدم و رفتم طبقه پایین تا صبحونه بخورم به مامان و بابام سلام کردم و نشستم سر میز. صبحونم تموم شد به مامانم گفتم مامان من یه کاری دارم زود برمیگردم 👋🏻 مامانم به نشانه ی تایید سرش رو تکون داد. سریع رفتم بیرون و دوچرخم رو برداشتم و رفتم خونه کریستینا. 😍 وقتی به در خونه رسیدم در زدم. تق تق 🔔 مادر کریستینا در رو باز کرد و گفت سلام لیانا منم گفتم سلام کریستینا هست؟؟
او گفت : ما کریستینا رو به مدرسه شبانه روزی فرستادیم 🌁 من خشکم زدد😮 بغض گلوم رو گرفت 🥺از مادر کریستینا خداحافظی کردم و سریع دوچرخم رو برداشتم و شروع کردم به گریه کردن 😭 یعنی اون بدون اینکه به من بگه رفتتت🥺!! اشکام رو با دستم پاک کردم. گردنبندی که شبیه قلب بود و منو کریستینا اونو با هم خریده بودیم از کیفم در آوردم خیلی نارحت شدم یاد خاطراتم باهاش افتادم. با خودم گفتم یعنی
کریستینا چی میکشه اونجا ممکنه دیگه اون رو هیچ وقت نبینم 😭. برگشتم خونه به مادرم ماجرا رو گفتم
مادرم خیلی ناراحت شد وگفت حتما تو دانشگاه دوستای جدید پیدا میکنی. با لحنی عصبانی و ناراحت گفتم ولی اون یه دوست تک بود 🥺😠 مادرم از طرز صحبت کردنم عصبانی شد و گفت غلط کردی چه وضع صحبت کردنه 🤣🤣🤣 😂😂😂😂😂 رفتم طبقه بالا رو تختم
نشستم ناراحت بودم دست خودم نبود 😅 با خودم گفتم پس فردا باید برم دانشگاه و نشستم کتاب های درسی رو خوندم 📘📘 بالاخرههههه!! شنبه شد ساعت 7 صبح ساعتم زنگ خورد بلند شدم بدووو بدوو رفتم پایین😮😮😮
صورتم رو شستم بعدش یه صبحونه کوچیک خوردم لباسم رو پوشیدم. مادرم اومدد جلو دستش رو گذاشت روی گونم و گفت ( چقدر زود بزرگ شدی عزیزم🥺 امیدوارم موفق باشی) گفتم ممنون مامان و بغلش کردم و رفتم تاکسی گرفتم و گفتم لطفا برید به دانشگاه آکسفورد گفت بله خانم. رسیدم از ماشین پیاده شدم یه عالمه دانشجو اونجا همراه دوستاشون بودن یکم احساس تنهایی کردم 😔.. اون پسره که اون روز کمکم کرد بلند شم اونجا داشت با دو تا پسر حرف میزد. منو دید اومد جلو و گفت سلامم من. یه ذره دست پاچه شدم گفتم امم سلاااام 👋🏻😅 گفت تو همون دختری هستی که اون روز تو دانشگاه دیدم گفتم بله درسته😅
اسم من لیانا ست خوشبختم پسره گفت اسم من آبراهامه 😊گفتم ام ببخشید ولی چون من تازه اومدم نمیدونم اولین کلاسمون کدومه؟! 😄 گفت : دنبال من بیا رفتم همراهش داخل یه کلاس خیلی بزرگ شدیم من داشتم همینجوری سقف رو نگاه میکردم 😮 😍 آبراهام بهم گفت اگر میخوای بیا کنار من بشین 😊 گفتم : امم 😅 باشه ممنون نشستم تا اینکههه.......
خب مهربونا اینم از پارت دوم سعی کردم که غلط املایی نداشته باشم 😍💙 من این داستان رو روی ورق نوشتم و هی پاره کردم ریختم دور و دوباره نشستم نوشتم نظر یادتون نره😍😍😘😘💙💙
نظر بزارین که من کلی انرژی میگیرم و پارت جدید رو اتفاقات هیجان انگیز تر مینویسم ممنون😍😍😍💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙