
خب میدونم دیر کذاشتم وببخیشد دیگه اره
تلفنم زنگ خورد بدون توجه به اسمش گوشی و سایلنت کردم و گذاشتم زیر سرم چند بار دیگه ای هم زنگ خورد اما اهمیتی ندادم بعد از تموم شدن زنگ صدای نوتیف ها اذیتم میکرد عصبی گوشی وبرداشتم خاموش کنم که با دیدن اسم فرستنده کمی تعلل کردم . جونگ کوک ؟ امکان نداره اون جواب بی ام هم نمیداد چه برسه خودش بیام بده
جونگ کوک :(کجایی چرا از صبح تا حالا گوشی و جواب نمیدی مامانت هم کهد میگه اونجا نرفتی سر مزار مادربزرگت هم که نبودی بس کدوم قبری هستی تو؟) در باز شد مرد بلند قدی وارد شد لامب رو بی هیچ حرفی خاموش کرد و رفت من هم کاری نداشتم و خوابیدم
در باز شتاب باز شد و چند تا محافظ وارد اتاق شدن بشت سر اونها اون مردکه گرفته بودم وارد شد :( قبل از رفتن باید یکاری انجام بدی دنبالم بیا) خمیازه ای کشیدم با دست کمی توی موهای بهم ریخت کردم تا مرتب تر بشه و دنبالش راه افتادم از اون مکان زیر زمین مانند بیرون رفتیم بعد از خروج ما جوری سقف ریلی بهم رسید و دوباره شن روش ریخته شد که انگار نه انگار همین چند لحضه بیش اینجا خالی بود
4 تا مرد هیکلی 6 تا مرد لاغر و ضعیف رو اوردن به ما که رسیدن شروع کردن به باز کردن بند های دور بدنشون هم زمان اون مرد برای من توضیح داد:(( قوانین بازی اینه من اینا رو ازاد میکنم اونا میوتنن فرار کنن و جونشونو و نجات بدن و ماهم بدون اینکه تکون خوریم باید با تیر بزنیمشون) و یه کلت دستم داد و با فریاد گفت ازادشون کنید اون 6 تا مرد مثل موش های تازه ازاد شده میدویدن من اون عوضی هم خیلی راحت با تیر میزدشون و با اون صداش میخندید واقعا شکه شده بودم
با بهت بهشون خیره شده بودم که لوله تفنگ رو روی سرم گذاشت و گفت اگه نمیخوای مثل اونا بکشمت سریع بکششون یه نگاه به تفنگ توی دستم کردم و یه نگاه به مرد بی گناهی که داشت با ترس از جون خودش محافظت میکرد کردم . سر تفنگ رو بیشتر به سرم فشار داد چشمام از ترس میلرزید و توی یه دوراهی بزرگ گیر کردم
انگشتش روی ماشه گذاشت و باهاش بازی کرد و با خونسردی تمام گف :( اگه به دردم نخوری باید بکشمت چون تو قیافه و مقر ما رو دیدی و خوب میدونی یعنی چی؟) هر لحضه ممکن بود ضامن رو بکشه اشک توی چشمام جمع شد سر تفنگ رو گرفتم روبه مرد بیچاره و ضامن رو کشیدم صدای شلیک توی فضا بیچید خون مرد روی زمین ریخت و در عرض چند ثانیه به زمین افتاد و اخرین نفس های عمرش رو کشید و باعثش من ود حس کردم بدنم بی حس شد و کلت از توی دستم روی زمین افتاد زانوهام شل شد و روی 2 زانو به زمین افتادم به دستام خیره شدم دست هایی که تا به امروز 2 نفر رو کشته. اون عوضی دستش رو روی شونم گذاشت و گفت :( طبیعیه این حس الانت چون تو خیلی باکی میدونی چی میگم/؟) و بلند بلند خندید و ادامه داد:(این نصحیت و فراموش نکن هیچوقت تو چشم کسی که میخوای بکشیش نگاه نکن) من موندماون جسد و اون اشتفتگی ذهنی
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بروبچ بارت بعد و نوشتم رفت برای بررسی دیگه کی منتشر بشه دستن اظر هست
پارت بعد
این مثل عشق سلطنتی نشه بخدا تو خماری هستیم 🥲
خخخخ الان میزارم بارت بعد رو
😹 ممنون
یعنی واقعا دیگه نمیخوای پارت بعد رو بزاری😐🙁
چرااااا میخوام بنویسم الان اب میکنم
آخیش خیالم راحت شد😄💕
مرسی
عااااااااااجییییییییی!!!!!!!
فککنم خیال نداری پرت بعدو بنویسی☹️
کوجایییی چرا ازت خبری نیس🥺
نگو که دیگه ادامه نمیدی😔
زود پارت بعدو بزار وگرنه دعا میکنم کچل شی😜🥰🍓
وای یادم رفته بود اصلا
دعا هاشو خخخخ
🥺
ببین نمیزاری ها بزار دیگه 🥺😭😤😤
ببخشید یادم رفته بود ححح
و و پارت بعد پلیز
چشم حتما
چرا یهو اینجوری شد ؟
البته تو داستانای تو طبیعی تر از طبیعیه 😅
عالی بود
لطفا پارت بعد رو زود بزار
جرررررررر
ممنون
در اسرا وقت
من اومدم از غر هام هم اومد مرسی لطفا بقیشو بزار ❤️😍🥰😘
خوش امدی
ممنون
هعی از خواب بیدارت کنن خیلی بده😐💔
ادم اون طرفم منفجر کنه اروم نمیگیگیره😐💔
عا راستی....
ادامه عشق سلطنتی رو نمیزاری؟😐💔
راست میگه عشق سلطنتی رو ادامه نمیدی؟؟؟
اخییی درک میکنم خخخخ
نمیدونم بهش فکر میکنم شاید بعد این بقیشواب کردم
پارت بعد رو کی میزاری؟!
هروقت تونستم :) 💜
باشه ولی میشه زود تر بزاری آخه داستانت خیلی خوبه💓💓
ممنون هق