سلام خب قشنگ های من این اولین پارت رمان جادوگر تنها است که امیدوارم خوشتون بیاد 😘😘 نظر هم یادتون نره 😉😉
۸ سال پیش ←.............از زبان مرینت:ما جادوگر ها در دانشگاهی درس میخوندیم.مدیر دانشگاه میگفت: که ما سال ها پیش در کنار انسان ها زندگی میکردیم ولی اونا فکر کردن که ما شیطانیم.و خیلی ها بخاطر این حادثه مردن😔😔( ای آدم های نمک نشناس.😡)ولی تو دانشگاه ما یاد میدم که بتونیم از قدرت هامون استفاده ی درست بکنیم تا بتونیم اعتماد خودمون رو نسبت به آدم ها بدست بیاریم.( شما از اول هم عالی بودیم😘) ولی یه شب هیولایی شکست نا پذیر به دانشگاه ما حمله کرد من تونستم فرار کنم........ولی دلم نیومد دوستانم رو رها کنم😢 -مدیر:مرینت برو فرار کن. -من:پس شماها چی؟؟ -مدیر:ما قطعا شکست میخوریم تو تنها کسی هستی که میتونی نسل جادوگران رو حفظ کنی. منم رفتم........ولی بین راه تصمیم گرفتم برگردم که یهو........
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم که دانشگاه با خاک یکسان شده😦نه هیولایی.....و نه مدیر و معلمی😫 نه هم دانش آموزی.من و بودم و خودم .یهو یاد حرف مدیر افتادم٫تو تنها کسی هستی که میتونی نسل جادوگران رو ادامه بدی٫ بغض تو گلوم جمع شد(مرینت بیچاره)حالا باید چیکار میکردم؟؟یه دختر ۸ ساله وسط جنگل کجا بره؟؟ بی توجه مستقیم به یه جهتی حرکت کردم.......پس از طی کردن راه ها به یه جای روشن رسیدم.فکر کنم شهر آدم ها بود.اول خیلی ترسیدم.......ولی بعد با خودم گفتم که اینجا تنها جایی هست که میتونم زندگی کنم.پس با یه پارچه نشانه ی روی پیشونیم رو پنهان کردم تا کسی نفهمه من جادوگر هستم.آروم وارد شهر شدم و کنار یه کوچه زانو هام رو تا شکمم کردم و خوابم برد........
وقتی بیدار شدم جای خودم نبودم 😱😱تو یه اتاق روی یه تخت بودم😕 یهو یه نفر اومد داخل......شخص:سلام عزیزم خوب خوابیدی؟؟......من:تو کی هستی؟؟من اینجا چیکار میکنم؟؟.....شخص:اسم من امیلی هست.تو توی خیابون بودی منم آوردند خونه ی خودم.ببینم پدر و مادرت کجان؟؟.......یک قطره اشکی از صورتم ریخت ........امیلی:وای خیلی ببخشید .میتونی با ما زندگی کنی.راستی هنوز اسمت رو به من نگفتیآ؟.......من:اسم من مرینت هست.ممنونم.......امیلی:خواهش میکنم حالا برو پایین صبحانه آمادست.........منم رفتم پایین.یهو یه پسر رو دیدم که داره با یه چیز عجیب و غریب بازی میکنه......من:سلام.تو می هستی؟؟.......آدرین:اسم من آدرین هست پسر این خونه.......من:منم مرینت هستم .ببینم اینی.که دستت هست چیه؟؟......آدرین:بهش میگن گوشی........خلاصه اینطور شد که من تو اون خونه زندگی کردم و الان ۸ سال از اون اتفاقات میگذره.الان من ۱۶ سالم هست.البته همه من رو به نام مرینت دوپن چنگ میشناسند نه مرینت آگراست....اول قرار بود جزوی از خانواده ی آگراست باشم ولی بعد گفتم که نه.دوست دارم خودم باشم.تو این مدت به کسی زیاد اعتماد ندارم ولی.........
ولی الان یه دوست به نام آلیا دارم .اون واقعا دختر خوبی هست و خیلی جاها بهم کمک کرده.(آلیا هست دیگه 😇) .......آدرین:مرینت هنوز آماده نیستی داره دیر میشه ها😠......من:خب حالا جوش نیار دارم میام.
ولی الان یه دوست به نام آلیا دارم .اون واقعا دختر خوبی هست و خیلی جاها بهم کمک کرده.(آلیا هست دیگه 😇) .......آدرین:مرینت هنوز آماده نیستی داره دیر میشه ها😠......من:خب حالا جوش نیار دارم میام.
بالاخره رسیدیم مدرسه......آلیا:سلام مرینت امروز زود اومدیا😉😉.....من:آره به لطف آدرین 😅.......کیلویی:وای خدای من باز این دختره ی بریخت با آدرین جونم اومده 😠😠(تو یکی خفه شو کیلویی که با پشت دستی میزنم تو دهنت😠).....آدرین:کیلویی.مرینت با من زندگی میکنه.اون الان عضوی از خانواده ی ماست......کیلویی:زمانی عضوی از خانواده ی تو میشه که بهش بگن مرینت آکراست نه مرینت دوپن چنگ.اون یه یتیم بی کس هست😏(به مرینت من اینطوری نگو😡😡)
آدرین:بسه دیگه کلویی.برای من فامیل اصلا مهم نیست مهم اینه که من اونو مثل خواهرم میدونم .پس احترامت رو قائل کن 😒با اجازه.......و رفت تو کلاس .منم میخواستم برم که کیلویی اومد و بهم گفت:نمیتونی آدرین رو ازم بگیری دختره ی پارچه به سر 😏😏......و رفت.از حرفش کمی عصبانی شدم.😠 من مجبورم اون پارچه رو بزنم......آلیا:بهش فکر نکن اون با همه مشکل داره.....من:درسته ولی با من بیشتر ......آلیا:راستی چرا این پارچه رو میبندی؟؟......من:آلیا نکنه تو هم میخوای مثل کیلویی باشی؟؟😬😬......آلیا:چیییی؟؟؟نه نه فقط برام سؤال بود 😁.......بعد باهم وارد کلاس شدیم.
تو کلاس قبلاً من پیش آلیا مینشینم ولی امروز با صحنه ی عجیبی روبه رو شدم.نینو سر جای من نشسته بود😶........من:نینو چرا جای من نشستی؟؟الان اصلا زمان مناسبی برای شوخی نیست......نینو:کجاش شوخی مرینت.تو امروز برداره پیش آدرین بشینی......من:آدرین نگو ایده ی تو بوده؟؟😣😤.......آدرین:تو چیکار داری بیا سر جان بشین......نشستم پیش آدرین و بعد آروم بهش گفتم:جواب این کارتون میبینی😏😤.....آدرین:تو فقط یه نگاه به کیلویی بنداز......دیدم که کروبی الان هست که منفجر بشه😅😅(آخیشششششش دلم خنک شد😌)......من:یکم دلم خنک شد ولی بازم جوابش رو میبینی😜
(*_*)گذشتن چند ساعت(*_*)........خانم زوستیه:خیلی خب یه خبر خوب.تا دو هفته مدرسه ها تعطیل شده ......بچه ها:هوراااااا🙌🙌......خانم بوستیه«ولی ازتون میخوام که درباره ی جادوگران تحقیق کنید و برام گزارش کنید.......الان به معنای واقعی بد بختی رو احساس کردم😫(مرینت بیچاره 😢)ولی چاره ای نبود.زنگ خورد و با آلیا رفتم بیرون از مدرسه و منتظر آدرین موندم.چدرین یه کاری داشت و یکم دیر میومد......آلیا:خب نظرت چیه که من و تو و آدرین و نینو باهم بریم کتابخونه برای تحقیق؟؟......من:خب راستش من.........
خب تموم شد 😊 امیدوارم خوشتون اومده باشه.نظر یادتون نره گل های من 😘و امیدوارم تستچی هر چی زود تر قبول کنه 😭 منتظر پارت بعد باشید
عالی بود عزیزم حتما ادامه بده😘😘
ایکاش فامیلی مرینت اگراست بود.
واقعا ممنون بابت تمام انرژی هاتون 😍😍
سلام عزیزان 😍😍
من اصلا خبر نداشتم که منتشر شده و الان فهمیدم ❤❤
تا پارت 3 نوشته شده اصلا نگران نباشید و تا پارت 2 منتشر شده 😘
سؤالی* هم داشتید در خدمت هستم 😍😍
بهترین از نوع خودش بود حتما ادامه بده 😉 فقط خیلی غلط املایی داشت که خیلی مهم نبود ولی در کل عالی بود 👏👏👏👏
عالییییییی ادامه بده
عالییب
ادامه بده
بیشتر بنویس
خیلی خوب بود ادامه بده اگه ندی🗡👉👉👉👉👉الکی گفتم بعدی رو زود بزار
عالی بود چقدر خوب عالی افرین افرین 💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜😜😜😍😘😚☺️😊
خیلی عالی بود😉🙃🙃🙃🙃🙃
بعدی 🌝🌝🌝🌝🤠😇
هاعی
باحال بود حتما ادامه بده موخوام
باشه افرین
بای