سلام دوستان من ماندانا هستم از شهر شیراز و ۱۲ سلام هست و اگر این ایرادی داشت ببخشید لطفا هم نظر بدید با سپاس
ادامه فصل چهار : از زبان مرینت : هنوز یه آدرین فکر میکنم و یک نگهبان میراکلس معجزه آسا ها شدم . خیلی استرس داشتم . تیکی : مرینت بخوای مثل همیشه دیروز میشه. مرینت : باشه صبح روز بعد 👈🏻👈🏻👈🏻 مرینت : وای دوباره دیرم شد . رفتم صبحونه خوردم و سریع رفتم مدرسه . به آلیا سلام کردم . رفتیم سر کلاس خانم یکشنبه و بعد رفتیم کلاس خانم مدلیف و به هم رفتیم کلاس هنر . بعد از کلاس و مدرسه 👈🏻👈🏻👈🏻 دیدم ادرین داره با عجله میره با خودم گفتم حتما میره پیش کاگامی 😭😭 از زبان آدرین :
وای خدا کلاس چینی و پیانوم دیرم شد . با عجله رفتم خونه .بعد از آموزش های کسل کننده : با پلگ درد و در کردم داشت و منبر میخورد . داشت پنیر ها رو ب . و . س میکرد . قیافه من : 😑😑😑😑 قیافه پلگ : 😘😘😘😘🤩🤩🤩🤩🤩 می گفتم عشق آخر و اول من لیدی باگ هست من فقط کاگامی رو به عنوان دوست میبینم و ...
صبح روز بعد از زبان مرینت: امروز تعطیل بود میخواستم طراحی کنم اما دوباره یکی شرور شد 🦋🦋🦋🦋 سریع تبدیل شدم.اسم شرور دیکانتار بو و قدرتش ناپدید کردن آدم ها بود و خیلی قوی بود . از زبان آدرین : دیدم مای لیدی داره با یک شرور میجنگه . سریع تبدیل شدم و بالاخره شرور ر شکست دادیم . خیلی خسته بودم . یک دوش گرفتن و بعد یکم گرفتم خوابیدم . از زبان مرینت : آخیش بالاخره طرحم تموم ش و دوختم .خلی قشنگ شده بود . رفتم و شام خوردم 🥪🥪🥪 بعد با بابا و مامانم نشستم کمی بازی کردم و گرفتم خوابیدم .
صبح روز بعد : امروز پاشدم ک یکم ا تکلیفم رو نوشتم و به ال ( دوستان من بعضی مواقع باید رو می نویسم ال ،بعضی مواقع مرینت رو می نویسم مری و بعضی مواقع هم آدرین رو می نویسم ادر ) ال اومد و با هم درباره عشق و عاشقی و ... صحبت کردیم . از زبان آدر : یکم پیانو زدم بعد رفتم جلسه عکاسی 📷📷
از زبان مرینت: داشت خوابم میبرد که یکی شرور شد . سریع تبدیل شدم و با شرور جنگیدم . از زبان آدرین: دیدم اخبار میگه که یک پاریس دوباره تحت شرارت قرار گرفته شده . سریع تبدیل شدم . وقتی که شرور رو شکست دادیم یکم شیطنتم گل کرد و لیدی باگ رو تعقیب کردم و دیدم لیدی باگ رسید به خونه مرینت 😳😳😳 با خودم گیج شده بودم . از زبان مرینت :
به حالت عادی برگشتن دیدم که نوار داشته نگاهم میکرده 😱😱 بعد اون تو بالکن و گفت کلاس این چشمام رو بستم .کت نوار دستام رو از روی چشمام برداشت .دیدم آدرین جلوم ظاهر شد . قیافه من : 😳😳😳😳 قیافه آدر : 😍😍😍 دیگه خودتون می دانید.
خب دوستان امیدوارم خونشون اومده باشه . خودم رو کامل تر معرفی میکنم : ماندانا هستم ۱۲ سالمه هست و مردادی هستم و به کار طرح مدلینگ و ... علاقه دارم. به نویسندگی هم علاقه دارم. لطفا نظر سنجی رو انجام دهید .
۱ شخصیت جدید بیاد تو داستان ۲ مرینت و ادرین جدا بشن ۳ ادامه ندم لطفا تو کامنت ها بگید و یا اگر نظر دیگری دارید
مراقب خودتون باشید
خدافظ👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻