سلام این یه فن فیکه برای انیمه ی ناروتو امیدوارم خوشتون بیاد
سلام من ترنج اعتمادی هستم چهارده سالمه و دانش آموز کلاس هفتمم. خجالتی و گوشه گیرم و رنگ مورد علاقم قرمزه و یه دوست صمیمی دارم به اسم آرینا. امروز روز اولیه که میام به کلاس هفتم. وقتی وارد کلاس شدم دو تا میز مونده به آخر نشستم و یه دختره هم بغل دستم نشست. اینجوری کلاس هفتمو با مدرسه ی جدید شروع کردم و اولاش خیلی بهتر از اونی که فکر میکردم پیش رفت.
من از کلاسمو هم کلاسیام رازی بودم حتی وقتی بغل دستیم رفت و میز پشتی نشست باز هم رازی بودم ولی ناظممون بخاطر اینکه عینکی بودم منو برد میز دوم. اونجا یه دختری به اسم ندا میشست که اونم خجالتی بود و من خیلی زود تونستم باهاش دوست بشم. زمان امتحانای ترم اول رسید و ما بعد از امتهانا ساعت 9:30 تا 10 برمیگشتیم خونه. همون موقع بود که با انیمه ی ناروتو آشنا شدم چون ساعت پخشش دیقیقا هبا زمان برگشتنم یکی بود و بعدش هم دنبالش کردم.
بعد از امتحانا بازم با ندا بودم، اون اولین اوتاکویی بود که باهاش آشنا شدم و بهم گفت که انیمه چیه. حتی من با دوستای ندا که نشاط و آنیتا بودن هم آشنا شدم و گاهی با اونا هم میرفتیم. تا اینکه یه روز ندا غیبش زد یکم بعد از نشاط و بچه ها شنیدم که رفته یه مدرسه ی دیگه میگفت بچه ها اذیتش میکردن خب منم میدونستم ولی ندا به روی خودش نمیاورد. بعد از اون من باز هم با نشاط و آنیتا بودم.
وقتی ندا رفت من دوباره بدون بغل دستی شدم. دو نفر به اسم های هانا و الهه جلوم میشستن و وقتایی که الهه میرفت پیش دوستاش بشینه، هانا مجبور میشد بیاد عقب که تنها نباشه. یه وقتایی هم یه دختری به اسم ثنا میومد بغلم میشست. اونموقع هانا هم تنها بود و گاهی اوقات زنگ تفریح ها با هم میرفتیم.
وقتی نشاط و آنیتا فهمیدن که من با هانا میگردم خیلی سعی کرد مانعم بشن چون اون موقع شایعاتی براش درست کرده بودن و اونا میگفتن ممکنه به واسته ی گشتن با اون شرش دامن گیر منم بشه. اونا انقدر بهم گفتن اینکارو نکنم که من خیلی به شک افتادم و حتی استخاره کردم ولی وقتی جواب استخاره هم خوب بود قاطعانه گفتم من اینکارو میکنم ولی بعد از اون دیگه نشاط و آنیتا طرفم هم نمیومدن.
اینجوری شد و هانا راز بزرگش رو که تا حالا به کسی نگفته بود رو به من گفت و اون این بود که هانا پسری رو در خونشون میبینه که هیچ کس دیگه ای قادر به دیدن اون نیست فقط یه بار دخر عمه ی هانا دیدش و ترسیده و شروع به جیغ زدن کرده.
اون پسر میگفت که هیچی یادش نمیاد و فقط یادش میاد که فامیلیش دان تل بوده و یه خواهر به اسم یاسمین داشته که مرده و به هانا گفته بود که خودش هر چی میخواد صداش کنه و هانا هم اونو ادوارد صدا میکرد. من راز هانا رو باور کردم چون خودمم میدونستم و همیشه باور داشتم که چنین چیزایی وجود داشتن ولی هر کسی راست نمیگه و نمیدونم چطور اونقدر مطمئن بودم که هانا راست میگه.
گذشت و تعطیلات عید رسید و من بخاطر مسافرت های عید از دیدن ناروتو جا موندم و بخاطر قسمت های زیادش از دنبال کردنش منصرف شدم. بعد از تعطیلات هانیه تو کلاس وقتی که ثنا هم کنار من نشسته بود یهو قضیه ی ادوارد از زبونش در رفت و من هر چقدر سعی کردم نتونستم مانعش بشم و اونا هم فهمیدن. البته ثنا باور نکرد و حتی مسخرش هم میکرد ولی الهه باور کرد البته خیلی ازش میترسید.
بعد از رفتن ندا من باز هم تنها شده بودم و روی هانا هم که نمیشد به عنوان دوست حساب کرد فقط گاهی اوقات با الهه میرفتم و وقتمان را صرف ساختن سناریو هایی میکردیم در مورد اینکه ادوارد کی و چیه و البته داستان های جالبی هم از آب در میومد و اکثرشون ژانر مورد علاقه ی من یعنی عاشقانه بود.😂
بعد از مدتی برای اینکه نگین نترسه من و هانا وانمود کردیم که به ادوارد گفته ایم برود و او هم گفته چشم. کمی بعد هاگا گفت که وقتی داشته با ادوارد تلویزیون میدیده ناگهان صدای یه دختر اومده که گفته:عشقم رو ازم گرفتی و من هم عشقتو ازت میگیرم. بعد از اون یه روز یکی تو مدرسه هانا رو اذیت میکرد مثلا بند کفشش رو باز میکرد و بهش پس گردنی میزد. من فکر میکردم که همون دخترس و الهه هم ترسیده بود و هی میگفت ادوارد اگه تویی برو برو. همون روز زنگ آخر که هانا کنارم نشسته بود گفت کنار میز معلم یه دختری رو میبینه که زبون بلنشو از دهنش بیرون آورده و من هم یاد اوروچیمارو افتادم و گفتم من یاد یه شخصیت انیمه ای افتادم و هانا هم گفت بگو شاید منم دیده باشم. منم گفتم ناروتو. اونم گفت آهان همون که ناروتو و ساسکه و ساکورا هستن منم گفتم آره و فهمیدم که هانا هم کمی از انیمه ی ناروتو رو دیده و این انگیزه ی تازه ای شد برای اینکه دوباره با هم ناروتو دیدن رو شروع کنیم.