اگه هنوز نیمه اکسولاتل رو نخوندین حتما بخونین چون شما رو به دنیای ماجراجویی خنده و... میبره . پس بخونینش . و اینم از فصل ۲ قسمت ۴ بریم یکم لذت ببریم . بریم ببینم داستان از چه قراره . بریم ببینیم .
دیپر که باحالت اکسولاتلیش روی أرشه ی کَشتی ستراحت می کرد و آفتاب می گرفت ،، از اون ور میبل میخواست دیپر رو بغل بکنه پس یواشکی ،، آروم آروم زدیک شد و پرید و صورتش خورد به حفاظ نامری که دیپر درستش کرد بود . میبل : دیپرررر ( با بچه بازی و گریه ) دیپررررر چرا نمیزاری بغلت کنم . دیپر ،، میبل رو پشت میکنه ،، میبل میره جلو رویه دیپر ،، ز دیپر میبل رو پشت میکنه میبل باز هم میره جلو روش ،، آخرش دیپر نمی خواست قیافه ی میبل رو نبینه ُمش رو میزاره جلو روش ،، میبل کلش داغ میکنه . میبل : ان بهت نشون میدم ،، اگه میبل به چیزی که می خواد نرسه چه اتفاقی میوفته ،، صبر کن .
بعد میبل هرچی دمه دستش بود سمت حفاظ پرت کرد که بشکنه ، اما نمی شکست ،، آخرش یه صندلی گرفت و محکم کوبید به حفاظ که میبل رو برق گرفت . میبل : دیپر ( با حالت سوختگی و چرت و پرت گویی ) خیلی نامردی ،، تالیژتن ،، پذلین ،، حتما بغلت می کنم صبر کن ،، گکددرر . میبل به خاطر برق گرفتگی بیهوش میشه ،، بعد دیپر از حفاظ میاد بیرون و انسان میشه و میبل رو بلند میکنه و به اتاق میبره و روی تخت میزاره ،، روش رو پتو میزاره و پیشونیش رو میبوسه . دیپر : هر اتفاقی هم بیوفته تو هنوز خواهر دوست داشتنیه من هستی ،، و اینکه نمیزارم بغلم کنی چون میزنی خفم می کنی . دیپر میره بیرون . فورد : دیپررررررر . بعد فورد میخوره به حفاظ نامرعی دیپر . فورد : دیپر چندتا طلسم انجام بده میخوام بنویسم . دیپر : عمو فورد شما همین حفاظ نامرعی منو بنویسی کلی چیز گیرت میاد . فورد. : راست میگیا . بعد فورد رفت .
ممکنه بپرسین که قرار بود بریم آبشار جاذبه اما پس چرا نیستیم بیاین برگردیم به ۲ روز قبل . ۲ روز قبل . فورد : بچه ها من و عموتون یه بحث دوباره کردیم ،، و تصمیم گرفتیم سفر خانوادگیمون رو ادامه بدیم . میبل و دیپر : ااااییییوووووللللللللل . زمان حال . دیپر : همچین اتفاقی افتاد . دیپر : اَه ،، باز دوباره حوصلم سر رفت . بعد اکسولاتل از پشت دیپر رو بغل میکنه . دیپر : از حفاظ رد شدی . اکسولاتل : آره ،، هرچی باشه من یه اکسولاتلم . دیپر : اکسولاتل بودن و هزار بدبختی . اکسولاتل : من میخوام تو رو به جایی که من همیشه اونجا ببرم . دیپر : سرزمین هم نوعات . اکسولاتل : نه . دیپر : پس کجا ؟ . اکسولاتل : یه سوپرایزه . اکسولاتل چشم های دیپر رو میگیره . دیپر : اکسولاتل چیکار میکنی ؟ . بعد دست هاش از روی چشم های دیپر برمیداره ،، دیپر میبینه داخل یه جای عجیبیه . دیپر : این چه حسیه ؟ ،، احساس می کنم می تونم برای تمام عمرم همه رو تماشا کنم . اکسولاتل : بعد اکسولاتل یه حساب رنگی به دیپر میده ،، دیپر توش رو میبینه ،، دنیای موازی خودش . دیپر : دنیای موازی خودم .
اکسولاتل : اینجا همون جاییه که من مردم رو نگاه می کنم بدون اینکه لحظه ای خسته بشم . دیپر محو جایی بود که اکسولاتل توش بود . اکسولاتل : دیپر یه دنیای موازی رو انتخاب کن . دیپر : چرا ؟ . اکسولاتل : زود باش دیپر . دیپر : باشه . بعد دیپر با کلی سبک سنگین کردن بعضی چیزا یه دنیا رو انتخاب ،، با کمال ناباورانه یه دنیای موازی خودش رو دید که همه چیز با دنیای خودش فرق داشت ،، آبشار جاذبه ی معکوس ( آبشار جاذبه ی موازی که شخصیت ها تغییر جنسیت میدن ) . دیپر : حالا این یعنی چی ؟ . اکسولاتل : برای یه اکسولاتل یه دنیای موازی شدن . دیپر : جـــــان؟؟؟!!!!!!!!! . اکسولاتل : تو الان اکسولاتل این دنیایی . دیپر : صبر کن اکسولاتل هنوز من...منظورم اینکه من یه انسانم...هنوز بچم ۱۳ سالمه...گوش کن اکسولاتل...
اکسولاتل : دیپر ،، هیجانت انگار زیاده . دیپر : نه ،، باید به حرف گوش بدی . اکسولاتل شونش رو میزاره روی سره دیپر و بهش تکیه میده . اکسولاتل : نگران تو هنوز بچه ای تا اون موقع اکسولاتل این دنیا موازی بشی خیلی مونده . دیپر : اکسولاتل خیلی نامردی . اکسولاتل : ولی هر وقت دلت خواست می تونی به من بگی تا بیارمت اینجا تا دنیای موازیت رو ببینی . دیپر : نمیشه خودم . یهو صدای داد و بی داد چند نفر اومد . دیپر : به غیر از ما هستن ؟ .
اکسولاتل : بریم اوضاع داره خراب میشه . بعد چشم های دیپر رو میگیره و به کشتی بر میگردن . دیپر : چی شده بود اینقدر یهویی اومدیم . اکسولاتل : بهتره بعضی چیزها رو بفهمی . دیپر : باشه ،، میخوای بری ؟ . اکسولاتل : آره . اکسولاتل میره ،، غروب میشه ،، دیپر بیرون توی آشپز خونه نشسته بود و داشت قهوه میخورد که اکسولاتل میاد . اکسولاتل : سلام دیپر . دیپر قهوه میپره تو گلوش و سرفه میکنه . دیبپر : میخوای منو بکشی ؟ . اکسولاتل : معلومه که نه ،، راستش اومدم درباره یه چیزی ازت بپرسم .
دیپر : بگو از چند روز پیش تاحالا ذهنت خیلی درگیره . اکسولاتل : دیپر . یه لحظه سکوت همه جا رو فرا گرفت . اکسولاتل : اممم..راستش..وقتی داخل اون حباب بودی...منظورم این که کجا بودی ؟ . دیپر قهوه خوردنش رو ول کرد . دیپر : خب ،، من زیاد نیستم همه چیز از نظرم تار بود ولی...ولی به غیر از من یکی دیگه هم بود که خیلی باهام مهربون بود و همیشه بهم میگفت تو اکسولاتل موفقی میشی دیپر و سرم رو نوازش می کرد ،، اون...اگه یادم باشه...موهای صورتی داشت مثله تو و یه تاج روی سرش بود و دختر بود . اکسولاتل یهو سریع میره جلوی رویه دیپر . اکسولاتل : تو هم اونو دیدی . دیپر : کی ؟ . اکسولاتل : همون شاهدخت مو صورتی ،، من بچه بودم دیدمش ،، ولی هیچ کس به غیر از من ندید و میگفتن من دیوونه شدم .
دیپر : اممم...اکسولاتل..می تونی از روی دستم بلندشی داره له میشه . اکسولاتل : اوه ،، ببخشید . بعد اکسولاتل از دیپر یکم دور میشه . دیپر : پس تو اونو میشناسی . اکسولاتل : نه ،، من فقط روز های نزدیک تولدم دیدمش و دیگه ندیدمش ،، فکر می کردم فقط ساخته های ذهنه خودم بوده اما اگه تو دیدیش دیگه اون شاهدوخت مو صورتی حتما وجود داره . دیپر : فکر کنم عجیب غریب بودن ارثیه . اکسولاتل : آره . از اون ور میبل با اعصبانیت زیاد و دیوونگی زیاد . میبل : دیپرررررر ،، بزار بغلت کنم . دیپر : بیا بکن ،، دارم از این دیوونه بازی هات خسته میشم . بعد میبل آروم میشه و خوشحال و میره دیپر رو بغل میکنه . میبل : داداش ناناز کی بودی . بعد اکسولاتل داشت میرفت یه لبخند عجیب زد و رفت ،، اما دیپر از یه چیزی ناراحت بود .
در دنیایی دیگر که هیچکس از اون خبر نداشت ،، دو دشمن درحال مبارزه بودن ،،مبارزه ای بین قدرت و احترام و خیر و شر ،، اما این مبارزه بین شون درحال پایان بود ،، خیر درحال شکست بود و به زمین خورد و شر در حال برد بود . شَر : تو بالاخره باختی ،، ملکه ی ضعیف ،، همیشه ادعای محافظت از تمام هم نوعات می کنی اما عمل نمی کنی ،، تو باختی . خیر : به همین...راحتی..فکر نکن من..ببازم..نسل های بعد من می تونن..تو رو شکست بدن من امید...دارم مخصوصا به اون ها... شر : امیدت الکیه ،، چون من اونها رو هم ازبین میبرم . خیر : میبینیم .
شر : تو داری زیادی سخرانی می کنی ،، پس بزار کارت تموم کنم . خیر : هر طژور مایلی...من اصلا نگران...نیستم... شر : خداحافظ دشمن قدیمی . خیر ازبین رفت و فقط شر بافی موند و برای خودش ترس و وحشت رو بجا گزاشت . شر : حالا برم دنیایی که داشتی سالیان سال محافظت میکردی ،، هاهاهاها .