سلام دوستای گولم وتستچیه گل گلاب امید وارم که حال همتون خوب خوب باشه من اومدم با پارت3 داستان باید بگم که این پارت خیلی کمه اما سعیمو میکنم زیاد بنویسم خوب زیاد مقتتون رو نمیگیرم بریم سراغ داستان ❤❤❤ 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
از زبان مرینت :ساعت تقریبن یک ونیم ظهر بود ومن داشتم لباس جدیدی که اون روزی طراحی کرده بودم رو روی پارچه هاطراحی میکردم که.... تق تق مرینت:بفرمایید داخل جودی وروزی بودن جودی:سلام مرینت میخواس.....که روزی پردید وسط حرفه جودی وگفت:میخواستیم بهت بگیم که....جودی:آی روزی خانم چرا پریدی وسط حرفم داشتم میگفتما😡😡😡(با داد گفت)روزی:اولا که من هنوز خواهر بزرگر ترتم وتوحق نداری صدات رو روی من بلند کنی چون منم میتونم صدام رو بلند کنم 😠😠دومن دوست داشتم من به مرینت بگم میخوایم چی کار کنیم😌خلاصه این همینطور داشتن چرتوپرت به هم میگفتن که یهو...
یهو... مرینت:بسه دیگهههه اههه خستم کردین😡😡شما ها اومدین به من چیزی بگید یا اومدین اینجا دعواکنیدهاااااااا😠قیافه روزی:😨قیافه جودی:😔قیافه ی مرینت:😡روزی:ب..ب......ببخشید مرینت من نمیخواستم ناراحتت کنم فق... مرینت:لازم نیست معذرت خواهی کنید فقط برید بیرون همین الان😢جودی:ولی.. مرینت:ولی بی ولی گفتم برید بیرون همین الاننننن😠
اززبان جودی:مرینت نذاشت که حرفمو تموم کنم وگفت که از اتاقش بریم بیرون من و روزی سرپایین از اتاق اومدیم بیرون وقتی درو بستم صدایه گریه ی مرینت رو شنیدم با ورم نمیشد که اینقدر ناراحتش کردم😭😭روزی رفت تواتاقش ومنم رفتم تو اتاقم ودرو قفل کردمو رفتم روتختم پتو رو کشیدم رو خدم وسرم رو کردم زیر پتو وکلی گریه بی صدا کردم از گریه کردن خسته شدم وتصمیم گرفتم برم بیرون اما تا خواستم برم هوا بارونی شد برای همین چطرمو برداشتم ورفتم بیرون
(بچه ها جودی عکس همین پارته) از زبان مرینت:داشتم کلی گریه میکردم که صدای باز شدن درو شنیدم رفتم از پنجره ی اتاقم نگاه کردم دیدم جودی تکوتنها داره توابن هوا از خونه میره بیرون😨وای خدا باورم نمیشه اینقدر ناراحتش کردم😢😢نه نباید دست رو دست بزارم باید برم دونبالش برای اینکه مامان وبابا خبر دار نشن گوشی مو برداشتم وبه ادرین زنگ زدم
اززبان ادرین:داشتم توگوشیم تواینستا تو اینا یه گشتی میزدم که دیدم مرینت داره بهم زنگ میزنه جواب دادم الو سلام مرینت-سلام ادرین به کمکت احتیاج دارم جودی از خونه فرار کرده وهمشم به خواط منه لطفا کمکم کن چون من نمیخوام مامان وبابام خبر دار بشن-چی جودی فرار کرده 😨 اما چرا به خواطره توهست-الان وقت توضیح دادن ندارم باید زود تر پیداش کنیم تا مامان وبابام نیومدن خونه- باشه الان خودمو زود میرسونم 😓
از زبان جانی:داشتم از کنار اتاق مرینت رد میشدم که شنیدم به ادربن گفت جودی از خونه فرار کرده وهمشم به خواطر اونه😨😨وفتم وبه تیم وردزی گفتم همه باهم داشتیم درو هل میدادیم که یهو...
وقتی لباسمو پوشیدم وچترمو برداشتم درو که باز کردم دیدم یهو از پشت در جانی تیم وروزی افتادن زمین 😨😮جانی:مرینت فهمیدیم که جودی فرار کرد ما میخوایم بیایم پیداش کنیم مرینت: فهمیدین روزی:پ ن په منتظریم تا تو بهمون بگیم😐بعدشم الان وقت این حرفانیست باید بریم جودی رو پیدا کنیم مرینت:وای راست میگی بیب بیب (صدای بوق ماشین ببخشید چیزه دیگه ای به ذهنم نرسید😆😅)مرینت:پس منتظر چی هستین پاشین دیگه ادرین اومد😐
از زبان جودی:داشتم همینطور میرفتم که پام به یه سنگ گیر کرد وافتادم زمین چترم هم خراب شد خیلی هم از خونه دور شده بودم پام رو از کفشم اوردم بیرون دیدم پام داره خون میاد خیلی بدم زخم شده بود یه جا پیدا کردم که زیر بارون خیس نشم ورفتم همون جا نشتسم واز دردکلی گریه کردم از زبان مرینت:توماشین نشته بودم وداشتم گریه میکردم وسط هایه راه یه چتر پاره شده مثل چتر جودی رودیدم به ادرین گفتم همونوجا نگه داره از ماشین پیاده شدم ورفتم سمت چتره یه لنگه کفش مثل کفش های جودی رو دیدم یه خورده که رفتم جلو صدای گریه یه نفرو شنیدم رفتم سمت صدا یه خورده که رفتم نزدیک تر دیدم جودیه😀دویدم سمتش
از زبان روزی:وقتی مرینت از ماشین پیاده شد چنددقیقه بعد دوید رفت یه جایی همه ی ما از ماشین پیاده شدیم ورفتیم دنبال مرینت وقتی دلشتیم میرفتیم صدای گریه یه نفر میومدوبعد قطع شد وقتی به مرینت رسیدیم دیدیم که داره به یه جیزی نگاه میکنه ما که یکم دقیق تر نگاه کردیم دیدیم جودیه😨 هممون باهم رفتیم پیشش اول از همه مرینت رفتم وجودی رو بقل کرد از زبان مرینت:رفتم وجودی رو بقل کردم وتوبقل هم کلی گریه کردیم مرینت:خواهر کوچولویه من چرا فرار کردی جودی:اخه اخه فکر مبکروم تودیگه منو نمیبخشی بخاطر همین این کارو کردم مرینت:جودی خواهر عزیزم ببین همه ی ما بهضی اوقات جو میگیرتمون یه چیزی میگیم تونباید این کارو میکردی صبر کن ببینم پات چی شده جودی:داشتم راه میرفتم خوردم زمین پام اینطوری شد مرینت:ببینم میتونی تکونش بری😯😯جودی:بزار ببینم اخخخخحخ نه نمیتونم مرینت:به احتمال زیاد شکسته بایدببریمت بیمارستان که دکتر پاتو ببینه جودی: باشه😕 مرینت:اهای شما پسرا منتظر چی هستین بیاید کمک کنید جودی رو بزاریم تو ماشین ببریمش دکتر😐تیم وجانی:باشه مرینت:خیلی ممنون 😑ادرین اگر میشه میتونی در ماشینو باز کنی ادرین:اره نیم ساعت بعد👈👈اقایه دکتر پایه خواهرم شکسته؟؟دکتر:نه فقط زربه خیلی بدی دیده اما چیزه زیاد مهمی نیست با یه پانسمان درست میشه مرینت:پس زخمش چی دکتر:این کرم رو تا دوهفته قبل از پانسمال بزنید رو زخمش درست میشه مرینت:ممنون اقای دکتر خیلی لطف کردین😀دکتر:خواهش میکنم دخترم ورفت
تمام شد خوب امید وارم که خوشتون بیا میدونیم زیادی غمگین شد اما قول میدم قسمت بعدی رو بهتر کنم❤❤بای