سلام من دریا هستم اولین بار دارم داستان مینویسم و واقعا امیدوارم خوشتون بیاد. ❤❤❤
از زبان مرینت: امروز خیلی خسته شدم.از الیا پرسیدم نمیاد خونه ما؟ ودر بعد اون گفت که با نینو قرار داره و نمیتونه بیاد گفتم خوب باشه مشکلی نیست خداحافظی کردمو رفتم.یهو پیام گیر گوشیم صدا کرد برش داشتم دیدم پیام از طرف😵
ادرین بود!! پیام: سلام مرینت. فردا تولـد منه اگه بخوای و دعوت منو بپزیری به تولد من بیا. عکس العمل مرینت: 😖😣😖😣 واییییییییییییییییی یادم رفته بود چرا چیز به این مهمی رو باید یادم بره! دویدم به سمت خونه. سلام کردم و رفتم توی اتاقم خدایا حالا چی براش ببرممممممممم
خودم با کمک تیکی یه تیشرت براش درست کردیم تا شب طول کشید. از زبان الیا: رفتم خونه مرینت و مادرش رو دیدم سلام کردم و رفتم به اتاق مرینت گفتم وای دختر چه خوشگله واقعا خیلی خوشگل بود گفتم حالا خودت میخوای چیکار کنی با موهای بهم ریختت و.... تا ظهر کارهارو انجام دادیم و
بعدش دویدیم سمت خونه اردین. از زبان ادرین: همه چی عالی بود و مهمان هارو هم دعوت کرده بودم یکی زنگ زد دیدم گاکامی در رو باز کردم دوید و خودشو انداخت توی بغلم گفت تولد مبارك. ما رفتیم توی اتاق تا بقیه پچه ها هم بیان همه کم کم اومدن بجز مرینت و الیا😵
از زبان مرینت:خب حالا وسط این همه ترافیك چیکار کنیم😣 واییی دیر شددددددددد تند تند از وسط ماشین ها در شدیم بلاخره رسیدیم ایفون زدیم در باز شد
خلاصه رفتیم توی اتاقی که توش مهمان هابودن. (ای بر خرمگس معرکه لعنت) مژدگونی بده کی اونجا بود گاکامی😖 اینو کحای دلم بزارم همش هم تو دست وپای ادرین میپلکید. منم موندی بودم چیکار کنم رفتم جلوی ادرین گفتم ادرین جان تولـدت مبــارك که به خوشکه شانس😓
بعله یه از خدا بی خبری شرور شده بود. از زبان ادرین:اخ. حالا چه خاکی توی سرم کنم کجا برم که شک نکنن بهم. بچه هارو توی اتاق گذاشتم و گفتم مه باید برم سیستم های امنیتی رو فعال کنم دویدم و رفتمو تبدیل شدم.
رفتم اونجا لیدی باگ خم اونحا بود تا شکستش دادیم یکی دوساعت طول کشید و هر کدوم برگشتیم به تولد ادرین خب بعلهه دیگه شب شده بود
این اولین قسمت بود امیدوارم راضی بوده باشید. ❤😍💋
خدا نگهدار همه خواهش میکنم لطفا لطفا لطفا نظر بدید داستان رو چجوری بنویسم. ممنونم از همه شما دوستای گلم😊
نظرات بازدیدکنندگان (1)