سلام من یه کاربر جدیدم ۲۱ سالمه و در رشته پزشکی تحصیل میکنم و داستان اشنایی نامزدم رو که خیلی دوسش دارم رو مینویسم و واقعا این واقعیت داره و داستان زندگیمه شاید بگین مگه بچه هستم که میخوام به صورت تست بسازم اما اره کودک درونم فعال شده در ضمن برای بورد تخصصی میخونم هرچند هم که هنوز مونده تا فارغ التحصیل بشم پس کم کم پارت میزارم ولی لطفا بخونین انتظار کامنت هم ندارم اما اگه دوست داشتین بزارین
سلام اسم من هستیه ۲۱ سالمه و سه سال پیش برایپزشکی قبول شدم خونه مون توی تهرانه یه خونه ویلایی و بزرگ و لاکچری سه تا برادر زاده و دوتا داداش و دوتا زنداداش و یه خواهر دارم مادر پدرمم خارجن برای چکاپ رفتن المان منم با بقیه خانواده خونه موندم اها راستی رتبم ۱۹۰ اومده و برادر هام هر دو وکیل ان با رتبه پایین و خواهرم برای دندانپزشکی میخونه و امسال کنکور داره اسم برادرام علی و حسین و اسم خواهرم نیکاعه خیلی دوسشون دارم
خوب قسمت قبلی برای معرفی خودم بود حالا میخوام شکل ظاهریم رو بگم با خانواده ام خودم: قد ۱۶۵ موهای مشکی بلند چشمام مشکی پوستم سفید و خیلی مهربونم و کلا به نظرم خوشگلم البته تعریف از خود نباشه برادر بزرگم : قد ۱۸۵ موهای فر فری قهوه ای چشماش قهوه ای روشن مایل به کهربایی پوست سبزه و خیلی جنتلمن و خیال ادم ازش راحته برادر بزرگم : قد ۱۸۵ موهاش مشکی چشماش مشکی پوستش گندمی و رفتارش اینقدر خوبه که گاهی به حودم شکم میکنم که خواهرشم چون از این رفتارا به من نیومده و خیلی اقاعه خواهر کوچیکم : قد ۱۶۵ موهاش قهوه ای روشن چشماش مشکی مشکی پوستش سبزه و اخلاقش جدی و مهربون گاهی هم شوخ مامانم : قد ۱۵۸ موهاش مشکی چشماش عسلی ولی من اصلا رنگ چشماش رو به ارث نبردم و کلی افسوس میخورم پوستش سفید سفید و خیلی جذاب و مهربون بابام : قد ۱۸۰ موهاش جو گندمی چشماش مشکی پوستش سبزه و خیلی جنتلمن و دوست داشتنی و جا افتاده خوب اینم از معرفی افراد
میریم سراغ داستان بعد از خودن شام از سر میز بلند شدم و به طبقه بالا رفتم و بعد از گذشتن از اتاقا به اتاق خودم رسیدم تم اتاقم یاسی بود بزرگ با تمام امکانات خوب رفتم روی تختم و دراز کشیدم خیلی خسته بودم چون امروز ۷ ساعت بیرون بودم واقعا خسته شده بودم چشمام رو که روی هم گذاشتم به خواب عمیقی فرو رفتم بیدار که شدم ساعت ۷ شب بود موقع شام خودم رو درست کردم و رفتم پایین وای دوستم اومده بود و من خبر نداشتم اسم دوستم طلا بود خیلی خوب بود رفتم پیشش یه گاز از پهلوش گرفتم و گفتم خیلی ....... گفت خیلی چی همش به خودت گفتم ساکت شو بدهکار هم هست بی اددد ب دستشو گرفتم و رفتم توی حیاط هوا هم گرم بود بهش گفتم ببین من فردا میخوام برم کافه نمیای گفت باشه ولی به یه شرط که بعد از کافه بیای خونه ما تا باهم درس بخونیم گفتم باشه و بعدش گفت که باید برم رفت منم برگشتم تو که دیدم مامانو بابام تماس تصویری گرفتن جواب دادم وایییییی چقدر دلم براشون تنگ شده بابام کلا لهجه المانی گرفته بود خدایاااااا گفتم چطورین ؟ گفتن ما عالی هستیم چکاب ها همه نرمال بوده فردا میایم تهران خیلی خو شحال شدم تو پوست خودم نمیگنجیدم همه خوشحال بودن ولی نه به اندازه من اخه دیووونه مامان و بابام بودم .
صبح بیدار شدم و بعد از خوردن صبحونه از زنداداشام و برادر زاده های شیرینم خداحافظی کردم و برای اماده شدن رفتم بالا سریع یه مانتو تا پایین زانو و یه شلوار لی و یه شال بزرگ و یه جفت صندل انتخاب کردم کولم رو برداشتم رفتم پایین زنداداشم اینا پلیین نبودن چون اونا هم کار داشتن سریع رفتن خوب شد ازشون خداحافظی کردم سوار لکسوسم شدم و پیش به سوی دانشکده پزشکی طبق معمول سر جام نشستم امردز پرسش شفاهی از دروس عروق و قلب داشتم خوب خونده بودم پس استرس نداشتم استاد مهر جو اومد تو و طبق معمول درس و بعد پرسش یه سوال پرسید که فقط من بلد بودم دستم رو گرفتم بالا سریع جواب رو دادم مثل فیلم جواب از جولی چشمم گذشت یه هو دیدم صدای دست دانشجو ها ی دیگه رفت بالا و استاد با نگاهش تحسینم میکرد خیلی خجالت کشیدم و نشستم کلاس تموم شد اون روز فقط اون کلاس رو داشتم بقیه استادا نیومده بودن رفتم در خونه طلا اون امروز کلاس نداشت یعنی مرخصی گرفته بود گفت بیا تو تا اماده شم گفتم نمیام برو زوووود بیا دیگه گفت اوکی پس وایسا داشتم توی پیاده رو قدم میزدم که یه اقایی با سرعت خورد بهم یه لحظه چشمم سیاهی رفت گوشیم و کیف پولم و سوییچ ماشین از دستم افتاد یکم رفتم عقب و با تند خوردم به درخت بید یکم سرم گیج رفت ولی چیزیم نشد خیلی هول شده بود سریچ چیزای پلاس شده روی زمین رو برام جمع کرد و امد عذر خواهی کنه که گفتم لازم نیست کاملا مشخص بود عجله داره یه کارت بهم داد و گفت خیلی ببخشید روی کارت رو خوندم دکترای تخصصی مغز و اعصاب از دانشگاه پنسیلوانیا دارای بورد تخصصی رتبه برتر کنکور نمیدونم ولی وقتی نگاه کردم دیدم منتظره گفتم پس چرا نمیرین گف منتظرم تماس بکیرین گفتم چییییی؟ گفت لطفا برای عذر خواهی یه تک زنگ بزنین تا شماره تون بیوفته و من برای عذر خواهی به یه کافه دعوتتون کنم گفتم عذر خواهی لازم نیست گفت لطفا دیگه احباری بهش تک زنگ زدم شماره ام افتاد دیدش و سریع با دوووو رفت خیلی دقت نکردم ولی قدش بلند بود بهش میخورد ۱۸۰ باشه صورتشم خوب بود زیاد دقت نکردم یه کت و شلوار اجری رنگ با کالج مشکی پوشیده بود فقط پوستش گندمی بود مثل داداشم
برگشتم دیدم طلا داره میاد گفت بریم گفتم با ماشین من ؟ گفت اره دیگه پس با موتور من ؟ خندیدم گفتم دیوونه طلا ادرس یه کافه شیک داد ماشین با یه تک افف از جاش بلند شد واووووو چه کافیه ای خیلی لاکچری بود از قبل میز رزرو کرده بود مستقیم رفتیم و نشستیم دیدم اون پسره با یه دختر خیلی جلف داشتن با هم میحرفیدن یهو دیدم اون پسره نگام کرد تعجب کرد دیدم طلا میگه هویییی کجاییی ولش کردم و چرخیدم سمت طلاجونم در مورد دانشگاه حرف زدیم کلا خوش گذشت و بعد از یه ساعت رفتیم گفتم به طلا نمیتونم بیام خونتون چون امروز مامانم و بابام دارن میان ایران کلی خوشحال شد گفت به سلامت رسوندمش و رفتم خونه گرفتم خوابیدم کلا دختر خوابالویی هستم خیلییییی بیدار شدم دیدم همه پایینن حتی داداشای گلم یه اهنگ گذاشته بودیم و برادر زاده هام اون وسط داشتن بامزه بازی میکردن یکی از برادر زاده هام دختر بچه داداش کوچیکم حسین اسمش نورا گفت بهم هستی دوووون میای با من بلقصی منم گفتم نمیتونم عژیژم مثل خودش نینی کوچولویی حرف زدم گفت چلا ؟ گفتم نورا دووون خسته ام نمیتونم باشه یه وقت دیگه یهو دیدم لباشو غنچه کرد و گفت اگه نیای دریه میتونم ؟ توی دلم گفتم بدبخت اون عمه ای که دوازده تا برادر زاده نفهم داره گفتم باشه با بی حوصلگی میرقصیدم یهو دیدم اون یکی برادر زاده ام برادر داداش بزرگم گریه میکنه و میگه باید منو بقل کنی و برقصی دست از شلوارم کشیده بود و جیغ بنفش میکشید والا من ندیدم پسر جیغ بزنه شما دیدید؟ اونو گرفتم بقلم اونم نه خوه بچه اس میومد نازم کنه تعادل از دست میداد میکوبوند تو صورتم اونیکی هم هی چوپی میگرفت اخرا اوند دستمو گاز گرفت بدبختی بود اون وسط خواهرم هی میخندید وقت بود بمیره از خنده بهش چشم غره رفتم و خط و نشون کشیدم فهمید اعصبانی ام پشیمون شد ولی بزرو خودشو نگه داشته بود کثافت من وسط داشتم به شهادت عمه ای میرسیدم اون میخندید مگه دستم بهت ترسه خلاصه با بدبختی رفتم و نشستم روی مبل
بعد دیدم یه پی ام دارم از واتساپ خوندمش همون پسره بود گفته بود فردا برای عذر خواهی به این ادرس برم منم گفتم لازم نیست من اون قضیه رو فراموش کردم قبول نکرد و گیر سه پیچ داده بود به اجبار قبول کردم هنوز ساعت ۸ بود این اعجوبه ها هم خیال خواب نداشتن بنابراین همگی رفتیم داخل حیاط و خلوت کردیم من گیتار بلد بودم گیتارم رو اردم برادر زاده هام عاشق اهنگ هام بودن پس ساکت نشسته بودن و منتظرم بودن شروع کردم و اهنگ یکی توی دلمه که فرق داره با همه رو خوندم همه دوست داشتن و بعد از تموم شدن تشویقم کردن منم مثل گوجه های رسیده شدم خوب چای و نسکافه زنداداشم رو خوردم خواب از سر هممون پریده بود که داداشم گفت همکارم میخواد برای سه شب از امشب یاد اینجا همه هول کردیم گفتیم الان میگی به دیدم نورا کوچولو گفت وای عمو بهم استلس والد نتون یهو دیدم داداشم گرفتش بغل و یه بوس جانانه در حد المپیک از گرفت اونم که دید جاش خوبه تکون نخورد بعد مهراد بچه داداش بزرگم اومد بغل من گفت هستی خره یکی دیگه بخون منم گفتم ای کثافت بی ادب اونم از رو نرفت یه لیوان پر از اب اورد گفت یا میخونی یا اینو میکنم لوی سلت گفتم باشه باشه چشمام رو بستم و اهنگ تو یه الماسی پر نور دلت رو خوندم دیدم داداشم وسطای اهنگ بلند شد و رفت اهمیت ندادم و ادامه دادم اهنگ تموم شد دیدم همه ساکت بودن یهو نورا کوچولو گفت هستی دوون من تیلی دوست دالم منم گفتم منم عشق هستی جون بعد رومو برگردوندم دیدم عه این داداشمه یکی هم پشت سرشه بلند شدم و یهو با اون پسره رو به رو شدم با خودم میگفتم ای خدا این چرا هرجا من میرم هستش ؟ بعد یهویی خودم رو درحال معرفی کردن به اون پسره توسط برادر گرامی مشاهده کردم نوبت به من رسید گفت خواهرم هستی جان هستی جان همکار من اقای راد ایشون یکی از بهترین وکلای پایتخت هستن خیلی تعجب کردم ولی اون پزشک بود چجور وکیل هم شد ؟
بعد دیدم داشت میومد بشینه صندلی نبود داداشم گفت برو یه صندلی بیار منم رفتم بیارم و اون پسره گفت نه لازم نیست اگه ممکنه اتاق مهمان رو بهم نشون بدین برم استراحت بکنم با اشاره داداشم رفتم و اون مرده پشت سرم راه افتاد خیلی معذب بودم گفتم ببخشید اقای راد من جلوتر از شما حرکت میکنم گفت نه مشکلی نیست من با اینجا اشنایی ندارم لطفا راحت باشین رفتم طبقه بالا و اتاق های مهمان رو نشونش دادم اون هم از شانس من اتاق مهمان کنار من رو انتخاب کرد راهنماییش کردم تم اتاق قهوه ای بود و نصف اتاق من با سرویس بهداشتی و حمام کلید اتاق رو بهش دادم و سزیع رفتم پایین گفتم به داداشم چرا برای سه روز یه هو با تعجب نگام کرد و گفت چون خونشون رو دارن بازسازی میکنن و توی لواسان هم یه ویلا دارن اما چون فردا پرونده داره نمیتونه بره اونجا گفتم باشه رفتم بالا و خواستم از پله ها برم بالا یهویی لیز خوردم وقت بود با کله از اون ارتفاع بیوفتم دیدم یکی گرفتتم نگاه کردم دیدم اون مزاحمه گفت مواظب باشید گفتم خیلی ممنون مثل این دیوونه ها گفت من کسری راد هستم گفتم بله منم هستی هستم فامیلیم هم که خودتون میدونین گفت بله بعد دید منتظرم بره کنار رفت اونطرف زیر لب بهش گفتم بیشعور گفت بللللله؟ گفتم جانننن؟
گفت شما گفتین بیشعور ؟ گفتم نه کی گفت؟ یه خنده تمسخر امیزی کرد رفت پایین تا اب کوفت کنه منم دوییدم سمت اتاقای بالا و چپیدم توی اتاقم و پقی زدیم زیر خنده ای خدا چه سوتی بزرگی واییییییی و تا اخر شب به سوتی قرنم فکریدم و تا صبح خوابم نبرد دیدم بی فایده اس چراغ رو روشن کردم نشستم درس خوندم تا شفق کلاسای امردزم همه بعد از ظهر بود بنابراین تا ۱۲ هی خوندم مثل این گاوا بلند شدم یکم سرم گیج رفت بعد چشمام سیاهی رفت و با زانو افتادم ولی بیهوش نشدم خودمو به زور بلند کردم و نشیتم روی تخت یه شکلات از توی میزم برداشتم و خوردم یکم بهتر شدم و خواستم برم پایین یه چیزی بخورم انگار کسی به غیر از اون مگس مزاحم خونه نبود داشتم از پله ها میرفتم پایین کهزیر پاهام خالی شد و بعد سیاهی به هوش که اومدم دیدم یکی نشسته اینطرفم و مثل قورباغه زل زده تو چشمام خیلی ترسیدم بلند شدم دیدم اونه گفت لطفا اروم باشین نترسین منم گفتم تو؟ تو کییی؟ یکم خندید بعد گفت منم همکار برادرتون منم گفتم اها !!! بعد خواستم بشینم که سرم تیر کشید و یه اخ بلند گفتم دیدم اون یارو با سرعت چرخید سمتم و گفت خوبین لطفا استراحت کنین هنوز هیچکس خونه نیست منم با موکلم قرار داشتم ولی به خاطر شما کنسلش کردم گفتم خیلی ببخشید واقعا ممنونم گفت نه این چه حرفیه برادر شما به گردن من خیلی حق دارن این کمترین کاریه که مستونم براشون بکنم یهو برقم گرفت و گفتم اگه ممکنه این اتفاق رد به ایشون نگین گفت چرا؟ گفتم چون برادر هام حساسیت زیادی به خرج میدن و تا علت رو جویا نشن ول کن من نمیشن لطفا گفت باشه ولی به یه شرط که بگین چرا یهو از حال رفتین ؟ منم گفتم دیشب خوابم نبرد و تا صبح درس خوندم چیزی هم نخورده بودم حتما قندم افتاده گفت اها خوب الان حالتون خوب میشه من برم بیرون تا شما معذب نباشین گفتم خواهش میکنم هرجور راحتین فکر کنم فهمیده بود من کمی خجالتی ام اقای وکیل دکتر رفت بیرون نگاه ساعت کردم وایییییییی یه ساعت دیگه کلاس رادیولوژی داشتم باید سریع اماده میشدم
سریع با عجله از تختم اومدم بیرون و لباس پوشیدم و کوله به شان بیرون رفتم خواستم دستگیره در رو بکشم یکم سرم تیر کشید وایسادم خوب شه بعد رفتم بیرون دیدم اونم همزمان با من اومد بیرون چه جالب همیشه باید رخ در رخش شم گفت حالتون خوب شد ؟ با تعجب گفتم یکم سر گیجه دارم ولی باید امروز برم کلاس گفت پس امروز رانندگی نکنین گفتم پس با دست برم ؟ با لحن تمسخر امیزی گفت خیر من میرسونمتون گفتم ممنون اما من الان باید برم گفت منم الان باید برم توی دلم گفتم خدااااا چرا من به دنیا اومدم که این گودزیلا بشه سرنوشتم ؟ گفتم ممنون و راهی شدیم گفت شما بفرمایید جلوتر گفتم ممنون و رفتم میدونم اصلا اهل تعارف نیستم از در رفتم بیرون و کلید رو دادم به مش رضا و گفتم اگه کسی اوند این کلید رو بهش بدین و سوار ائو دیش شدم و با یه تک اف بلند شد سمت دانشگاه من اهنگ یکی توی دلمه رو گذاشت خیلی تعجب کردم و توی دلم گفتم بیا اه اکه من دیوونه نشم خوبه بعد دیدم گفت چیزی گفتین ؟ گفتم نه به خدا شما کلا چیز میشنوین؟ یه قهقه کرد و گفت اخه شما کلا چیز میگین دیدم کم اوردم و سک ت رو ترجیح دادم نفهم زبون باز پرو احترام مهمونیت رو دارم وگرنه از این ماشین پرتت میکردم بیرون کثافت دیدم خندید گفت من کثافتم؟ گفتم چیی؟ گفت شما به من گفتین کثافت . گفتم نه من اینو نگفتم گفت چرا گفتی خودم شنیدم بعد دیدم یه خنده مثل این عقده ای ها کرد و صدای اهنگ رو برد تا ۸۰۰۰ وقت بود کرد شم دستم و بردم صدارو کم کنم دیدم اونم دستشو اورد ولی خدایی ندید من دستم رو اوردم صداش رو کم کنم و دستش رو گذاشت روی دستم ایییییی مورموری شدم لعنت به این شانس دیدم یهویی ماشین وایساد با کله رفتم توی شیشه دیدم داره بر و بر منو نگاه میکنه دستم زود کشیدم و گفتم ببخشید شده بود مثل لبووووووووووو دیگه تا دانشگاه هیچی نگفتم و نگفت رسیدم به دانشگاه دم در یهو مثل این جنا گفت فردا کافه دعوتین گفتم ممنون عذر خواهی لازم نیست گفت موضوع عذر خواهی نیست یه موضوع دیگه اس گفتم باشه و بدو رفتم به سمت دانشکده ام
خوب بچه های عزیز تموم شد فقط اسم همه شخصیت ها ساختگی هست چون دوست ندارم کسی بدونه و لی داستان داستان خودمه پس لطفا بخونین و نتیجه رو بگین و اینکه من حالا حالا ها پارت بعد رو نمیزارم تا چند وقت دیگه به ایمد موفقیت