سلام ببخشید عکس پارت قبل نیومد توی این پارت عکس آنجلا را می گذارم.ولی مهم تر از همه اینکه این پارت از زبان گیدئون گفته میشه😆
⏰⏰(سه هفته بعد)⏰⏰خسته بودم ولی داشتم به مطالعه و ترجمه کتاب های کتاب خانه ادامه می دادم.طبق پیش گویی آنجلا هفته آینده جنگ اصلی شروع می شد و همه ویانایی ها به شدت استرس داشتد.من هم هر روز به کتاب خانه می آمدم و دنبال راه هایی برای پیروزی و قدرتمند تر کردن ویانایی ها می گشتم ولی بیشتر از همه تلاش می کردم مشکل آرولا را حل کنم.با این وظعیت نه تنها آرولا دیگه نمی توانست در جنگ پیش رو شرکت کند بلکه اگه حالش بدتر می شد ممکن بود جانش را از دست بدهد😱
دیگه کم کم داشتم خسته و خواب آلود میشدم که با مطلبی که خواندم خواب از سرم پرید و به سرعت از جایم بلند شدم.بالاخره این مشکل هم حل می شد.به سمت اتاق آرولا حرکت کردم.قرار شده بود آرولا با ما توی قصر زندگی کند البته خانم آلنا،ساکورا،ویلی و اوستا هم همین طور.در طول راه سعی کردم با ارتباط ذهنی به آرولا این خبر خوب را بدهم ولی ذهن آرولا خیلی قدرتمند شده بود. همه فکر می کردیم اگه من نگهبان بشم ارتباط ذهنی از بین میره البته از بین رفت ولی روح دریاچه کیریستال دوباره این قدرت را به ما داد.
البته این ارتباط ذهنی جدید برای خودش ماجراهایی داشت.با یاد آوری این موضوع غمگین شدم.هیچ کس حتی روح دریاچه خبر نداشت که اگه جادوی دریاچه از بدن آرولا خارج بشه،آرولا دچار سردرد های روزانه وحشتناکی میشه و حتی گاهی خیلی حالش بد میشه و تب می کنه.در لحظه آخر و قبل از اینکه من نگهبان دریاچه بشوم روح کیریستال متوجه این موظوع شد و جریان را به آرولا گفت.ولی در عوض دوباره ارتباط ذهنی ما را برگرداند.ولی این ارتباط ذهنی کمی متفاوت تر از قبلیه
قبلا ذهن من قدرتمند تر بود ولی حالا هردو به طور یکسان قدرت ذهنی داشتیم و دیگه مثل قبل نمی توانستم وارد ذهن آرولا بشم یعنی اصلا نمی تونستم بفهمم توی ذهنش چی می گذره. بالاخره به اتاقش رسیدم و در زدم.صدایش را شنیدم که گفت:الان دارم استراحت می کنم.ولی من بدون توجه به حرفش وارد اتاق شدم.پشت میز تحریرش نشسته بود و مشخص بود که داشت نقاشی منظره بیرون اتاقش را می کشید.نقاشی هایش حرف نداشت.
ولی با دیدن صورتش اخمی کردم.چهره اش پر از درد بود و رنگش به شدت پریده بود.با دلخوری گفتم:مگه قرار نبود وقتی حالت خیلی بد شد به ما خبر بدی؟گفت:نگران نباش خوبم.از جایش بلند ولی به وضوح می لرزید و تعادل نداشت.به سمتش رفتم و بدون توجه به حرف هایش کمکش کردم روی تخت دراز بکشد و با غم گفتم:چرا با این حال بدت استراحت نمی کنی؟لبخند بی حالی زد و گفت:به این حالم عادت کردم.به علاوه فکر نکنم راهی برای نجات از این وضعیتم باشه.
گفتم:خبر خوبی برایت دارم.بالاخره فهمیدم راه درمانت چیه.لبخند شادی زد و سوال کرد:واقعا؟خب چیه؟من هم با لبخند جواب دادم: یک منطقه در زیر زمینه که تعدادی سنگ جادویی داره که جادوی سنگ ها قدرت درمانت را داره.با خوشحالی گفت:این عالیه.گفتم: ولی رسیدن به آنجا کار ساده ای تیست ولی بیش از یکی دو روز وقت نمی گیره.من هم می خواهم تا قبل از شروع جنگ یکی از سنگ ها را برای درمانت بیاورم
لبخند تشکر آمیزی زد و گفت:گیدئون منم میام.چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:وای به حالت اگه از روی تختت بلند شدی.اون موقع خودم به حسابت می رسم.خندید و گفت:باشه ولی خیلی بدی.داری به یک سفر پر از ماجرا میروی.گفتم:نگران نباش قطعا یک سفر حوصله سر بره.توی این مدتی که آرولا را شناخته بودم می دونسنم عاشق هیجانه.گفتم:شاید آرمین و آرسین(نویسنده:فکر کنم اسمشان همین بود؟)را با خودم ببرم.
به من گفت:گیدئون فقط حسابی مراقب پسر عمه هایم باش.گفتم: من که هنوز راضی نکردمشون که بیان.گفت:مطمئنم که میان.قبل از اینکه فرصت جواب داشته باشم دوباره صورتش پر از درد شد و گفت:ولی زود برگردید.باشه ای گفتم و ادامه دادم:من الان می روم سارا و خانم آلنا را خبر کنم که حالت بدتر شده تو هم دیگه مراقب خودت باش و بقیه را در جریان حالت بگذار.سری تکان داد و چشم هایش را با درد بست من هم سریع از اتاق خارج شدم تا سارا و خانم آلنا را پیدا کنم.
اینم از این پارت.نظر فراموش نشه
ای وای اصلا حواسم نبود یک سوال دیگه هم باقی مانده😂😂😂 به جایش این دفعه یکم کوتاه تر شد😅😅😆