سلام به طرفتارای میرالکس ابنم از پارت یه امیدوارم خوشتون بیاد. 😜😉
بالاخره آدرین اوند دنبالت سوار ماشین شدی و رفتین ,از برج بالا رفتین وتو گفتی :من همیشه برای ماموریت میام اینجا. 😳😊آدرین گفت چی ماموریت مگه تو؟؟ 😱وای فکر کنم مرینت (شما) سوتی داد گفتی :ها نه چیزه منظورم چیزه 😨پیزی نگفت فقط بهت نگاه میکرد از قیافش معلوم بود بهت شک کرده چیکار باید کرد؟!!
سعی کردی قضیه رو یجوری جمعو جور کنی پس گفتی:اها منظورم این بود اخه آلیا همیشه میگه ماعموریت چون خیلی به لیدی باگ رو دوست داره 😁آدرین شک کرده بود ولی گفت :اها بله که اینتور چند دقیقه سوکوت همه جارو فرا گرفته بود
بعد چند دقیقه بلند شدن و رفتین پایین که قدم بزنید که آدرین گفت :مرینت روتو کردی به آدرین صورتشو بهت نزدیک کرد دستشو دور کمرت گرفت نفس گرمش بهت میخورد 👩👨چش توچش شدین دست پاچه بودی بعد گفتی :ام ام چیزه اها آدرین اونو نگه بعد دویدی 😄آدرین یه ثانیه سرجاش ایست کرد بعد خندید و دنبالت دوید
دنبالت دوید و میگفت :چی مرینت چیرو گفتی نمیدونستی چی بگی چشمت افتاد به یه لباس فروشی رفتی دمش وایسادی گفتی اها این لباسه خیلی قشنگه 😳😨😅گفت اگه دوسش داری برات بگیرم ؟گفنی نه چیزه نه بابا فقط خواستم ببینم
گفتی آدرین فکر کنم وقتشه بریم دیگه, گفت :اوه اوه کی ساعت شد 1الان بابام برگشته 😔گفتی چیزه بیا یه عکس بگیریم بعد آدرین دستشو انداختدور کمرت و گفت بگو سیب گفتی سیببببببب بعد یه سلفی گرفتین و رفتین توماشین
ادرین رسوندت دم خونه در ماشینو باز کری گفت :مری روتو کردی به آدرین گفتی جانم بله 😃لپتو ماچ کرد گفت خدانگهردار عزیزم بعد گاز داد رفت لپت سرخ شد با خودت گفتی بای بای عجقم 😘😍رفتی خونه مامانو بابات عصبانی رو کاناپه جلوی در دست به سینه و خابالود نشسته بودن رسیدی گفتی:وای ببخشید درگیر آلیا بودم ساعت از دستمون در رفت 😂مامانت گفت که درگیر آلیا بودی و گفت عزیزممممم یهو
آلیا از راپله اومد پایین و گفت چرا اینقدر دیر اومدی کجا بودی 😒😁وای خدا تو به مامانو بابات گفتی که با آلیا رفتی بیرون اما آلیا خونه شما بود لپات یرخ شده بود نمیدونستی چی بگی بابات گفت نشنیدی آلیا چی گفت تا اینوقت شب کجا بودی دختر. 😈👿😾
نفس نفس میزدی گفتی ام ام ام هه و از خونه زی بیرون و طرف خونه آدرین دویدی مامان بابات گفتن آلیا بیاد دنبالت آلیا بهت رسید دستتو گرفت گفتی آلیا ترو جون من ولم کن بابا با آدرین بیرون بودم ترو خدا به مامان بابام چیزی نگو 😭😥گفت :نترس دختر نمیگم و بعد دستتو ول کرد گفت بدو دیگه برو یه لبخند زدی و رفتی
آدرین (مثلا الان شما هستین برای یک بار) وار خونه شدی پدرت اون بالا داد زد :آدرین اگرست 👿گفتی به پدر شما کی تشرف اوردین من با مری یعنی چیزه با نینو بیرون بودم ببخشید دیر شد 😅گفت پسر جان من به تو نگفته بودم تا ساعت 11باید خونه باشی به ساعتت نگاه کن ساعت چنده! گفتی :پدر من که گفت :حرف نباشه گفتم ساعت چنده! به ساعتت نگاه کری و گفتی
1:20دقیقه و سرتو پایین انداختی و خواستی بری تو اتاقت که بابان گفت :گوشیتو بده 😒گفتی اما!!! گفت بده 👿گفتی :چشم و با ترسو لرز دادی 😢گفت رمزشو باز کن گفتی اما گفت باز کن 😭رمزو باز کردی رفت ت. گالری 😰تورو هم فرستاد تو اتاقت و ناگهانی عکس مرنت و تورچ دید. 😨😱و سرش را بالا گرفت و داد زد :آدرینننننننننننن