آقا برین داستان رو بخونین ،، مقدمه وجود نداره .
دیپر چشم هاشو باز میکنه . دیپر : بازم یه روز دیگه و دیدن قیافه نَهس بیل سایفر . بیل : بس کن چش دور رنگ . *بیل سایفر از ۲ روز پیش که متوجه شدم که زندست و... همه جا همراهم هست و ازیتم میکنه کاملا ازش ناراضیم* . ویل : سلام ارباب . دیپر : ویل انگار خیلی پر انرژی شدی . ویل : آره ،، اونم به لطف اعتماد به نفسه بالاتون من اینقدر پر انرژی شدم . دیپر : ویل امروز کاری چیزی نداریم . ویل : نه . دیپر : باشه خوبه .
بیل داشت ادای ویل رو در میاورد . بیل : ور ور ور ،، همیشه حرف های الکی میزنه . بعد دیپر چپ چپ بیل رو نگا میکنه . بیل : چیه ؟ . *راستی یادم رفت بگم ،، هیچ کس نمی تونه بیل رو ببینه فقط خودم می تونم ببینم* . دیپر بلند میشه خب امروز از کدوم قدرت سایفر ها استفاده کنم . بعد کیل و تد میان و التماس می کرد . تد و کیل : تو رو خدا از قدرت ما . دیپر : خب امروز تد ،، فردا تو کیل . تد : ایول . دیپر : تد سایفر . چشم های دیپر ۲ رنگ شد آبی و سبز . *خب من با ویل پیوند حاکمیت خوردم پس طبیعیه که یکی از چشم هام آبی باشه* . بیل : هر وقت خواستی می تونی از قدرت خودت ایتفاده کنی . دیپر روش رو اون ور میکنه و به بیل اهمیت نمیده .
یهو از بیرون صدایی اومد « حاکم بعد کابوس بیا با من مبارزه کن » . دیپر : وای بازم این خروس بی محل اومد . بعد دیپر میره بیرون . دیپر : بازم اومدی ،، ولم کن اِستیو . مایا : نمیشه من باید با شما بجنگم تا ملکه بودنم رو داخل منطقه ی مرکزیه ثابت کنم . * اسم این مایا هستش ملکه منطقه ی مرکزی بعد کابوس و از وقتی به حاکمیت رسیدم داره با من مبارزه میکنه که مثلا به مردم ثابت کنه که قویترین ملکه که پا به پای حاکم بعد کابوس مبارزه کرد کلا یه دیوونه ی عشقه به جنگ منم همیشه شکستش میدم ،، حالا چطوری خودتو ببینین* . مایا : من آماده ی مبارزه هستم . دیپر : خب چیکار کنم . مایا : لطفا با من مبارزه کنید . دیپر : آههه ،، باشه .
مایا : قراره شسکست بخوری ،، حاکم بعد کابوس . دیپر : اَه . بعد دیپر دور رو برش رو میبینه و یه سنگ رو میبینه و میگیره . دیپر : این خوبه . بعد دیپر سنگ رو پرت میکنه به مایا و به مایا میخوره و بیهوش میشه . دیپر : داخل جنگ های غیر و زاله این سرسیخته فقطژ یه سنگ انداختم بیهوش شد ،، واقعا موجودات اینجا عجیب هستن . بعد دیپر رفت تو قلعه ش . کیل : بازم مایا . دیپر : آره . کیل : من برم حسابش رو برسم . دیپر : ولش کن الان بیهوش اونجا افتاده . کیل : باشه .
بیل : یکم هیجان خوب بود . دیپر اصلا بهش اهمیت نمیداد . بیل : چرا بهم اهمیت نمیدی ؟ . بعد بیل اعصبانی شد و یهو چشم دیپر درد گرفت . دیپر : بس کن . ویل : ارباب حالتون خوبه ؟ . دیپر : فقط چشمم درد میکنه ،، وگرنه خوبم . تد : ارباب اگه مشکلی پیش اومد بگین . دیپر : باشه . دیپر رفت روی صندلیه پادشاهیش نشست . بیل : تا یه وقتی اون صندلی ماله من و دوباره مال میشه . دیپر : خیلی خوش خیالی . بیل : وقتی بمیری من دوباره به دوران شکوهم میرسم . دیپر : به همین خیال باش من به این زودی بمیرم . بیل : من حتما تو رو از صحنه ی روزگار حذف می کنم . دیپر : تو خواب ببینی . ویل : کیل ،، ارباب داره با بیل صحبت میکنه مگه نه ؟ . کیل : آره ،، ما نمی تونیم بیل رو ببینیم . تد : حتما ارباب داره خیلی احساس تنهایی میکنه .
چند ساعت بعد ،، اصلا از بیرون هیچ صدایی نمیومد . دیپر : ویل ،، بیرون چه خبره ؟ . ویل : ارباب داره یه دریاچه ی ارواح درست میشه . دیپر : چی ؟ . ویل : دریاچه ی ارواح که هر ۱ سال یک بار میاد و برای همه موجودات اینجا وحشت ناکه ،، همه از اون چشمه میترسن ،، و نزدیکش نمیشن هیچ کس نزدیکش نمیشه . دیپر : آها . دیپر میره از پنجره دریاچه ی ارواح رو میبینه و یه چیز ناباورانه میبینه . دیپر : چی ؟ ، این که... بعد دیپر به سرعت به بیرون میره و به سمت دریاچه ی ارواح میره . دیپر : مایا ،، تو پیشه دریاچه ی ارواح چیکار می کنی ؟ . مایا : دریاچه ی ارواح یکی منطقه ای هستش من ملکه شم . دیپر : چیییی؟!!! . مایا : خب طی نسل در نسل در خانواده ی ما ،، ملکه یا پادشاه باید یه دریاچه ارواح رو به وجود بیارن تا نظم بعد کابوس بهم نخوره .
دیپر : آخه ترسوندن مردم اینجا ،، چه نظمی به وجود میاره . مایا : حاکم شما نمیدونین چون تازه حاکم شدین ،، اینجا ترسوندن نظم بعد کابوسه ،، هرچی ترسه بیشتری به موجودات اینجا بدیم بیشتر مورد احترام و نظم زیاد قرار میگیرین ،، ولی الان خوب شد اومدین . دیپر : چرا ؟؟؟ . مایا : چون میخوام با دریاچه ی ارواح شما رو به مبارزه به طلبم . دیپر : مشکلی مغزی داری . مایا : تا وقتی با من مبارزه نکنین این دریاچه از اینجا نمیره و تا ابد هست . دیپر خواست قبول اما صدای ذهنه تمام موجودات بعد کابوس رو شنید که ترسیده بودن . دیپر : باشه ،، من با تو مبارزه می کنم . مایا : پس لطفا به دریاچه بیاین . دیپر : جان ؟؟؟!!!. مایا : نگران نباشین در این دریاچه میشه راه رفت . دیپر میدونست ممکن باشه یه تله باشه ،، پس رفت توی دریاچه با طرزه ناباورانه دیپر روی دریاچه تونست راه بره .
مایا مقابل دیپر بود . مایا : حاکم میدونین چرا از این دریاچه میترسن چون ،، اینجا ارواح های خطرناکی هستن که می تونن همه رو از درون و بیرون محو و نابود کنن . دیپر : ارواحت کجان نمیبینم . بعد ارواح از توی دریاچه اومدن بیرون و داشتن به دیبپر میرسیدن . دیپر : اینا روحن ،، جسم ندارن که بتونم با قدرت بقیه ی سایفر ها شکستشون بدم . یهو چشمای سبز رنگ دیپر برق زد . دیپر : چه اتفاقی میوفته ؟ . *در اون لحظه نمیدونستم داره چه اتفاقی داشت میوفتاد* . تد یه ارتباط ذهنی با دیپر برقرار کرد . تد : ارباب من سایفر ترس و مغروریت هستم ،، من می تونم ترس جهانی رو به وجود بیارم پس از این قدرت استفاده کنین . دیپر به حرف تد گوش کرد .
دیپر پاش رو کوبید به زمین و چشماش رو بست . دیپر : تد سایفر ،، ترس جهانی . چشماش رو باز کرد ،، وقتی چشماش رو باز کرد ،، احساس میشد که قدرت بسیار قویی داره همه رو از پا در میاره . ارواح اینقدر ترسیده بودن که حمله نمیکردن . مایا : این قدرت زیاد و این ترسی که از حاکم دارم از کجا اومد ؟ . دیپر : الان بهترین فرصته . بعد دیپر میره پیشه مایا و یه مشت به صورت مایا میزنه . دیپر : اگه دوباره ببینم مثله دیوونه ها بخوای مبارزه کنیم ،، زندت نمیزارم .
مایا : شما به من مشت زدین . دیپر : آره . مایا : واقعا خیلی خوشحالم از حاکم بعد کابوس مشت خوردم ،، برای من و منطقم یه افتخاره . دیپر : یادم ( داخل ذهنش ) رفت ،، این یه دیوونست ،، انتظار نداشته باشم عقله سالم داشته باشه . دیپر : حالا دریاچه ی ارواح رو ازبین ببر . مایا : چشم حاکم بعد کابوس . مایا دریاچه ی ارواح رو ازبین میبره و میره . دیپر : خداروشکر ،، بازم همه چیز بخیر گذشت . دیپر برمیگرده به قلعه . دیپر : تد عجب قدرت فوق العاده ای داری . تد : ممنون ارباب . بعد کیل یهو پرید و دیپر رو محکم بغل کرد . کیل : بهتون افتخار می کنم ارباب ،، همه رو ترسونذین و احترام بیشتری برای خودتون به وجود آوردین . دیپر : دارم خفه میشم و ممنون .