سلام عزیزان من قبلا از اینکه تستای قبلی منتشر شه تن تن داستانا مو از قبل مینویسم تا منتشرشع خیلی ممنون که تستامو میخونین خیلی ممنون(کپی هم ممنوع)
بعد دیدیم که اقای اگرست بیهوشن سری بردیمش بیمارستان کم کم به هوش امد بعد به ما گفت که همیشه دوست داشت یک روز امیلی رو زنده کنه ولی نمی تونست ادرین هم به نظر ناراحت میومد هم به خاطر پدرش هم به خاطر اینکه هویتش فاش شده و الان دیگه نمیتونست لیدی باگ به روش عاشقانه قافلگیر کنه تا اینکه لیدی باگ گوشواره هاشو دراورد به ادین داد گفت میتونی ارزو کنی که مادرت زنده بشه
از زبان ادرین:وقتی لیدی باگ گوشواره هاشو در اورد گفت فکر کنم حالا فهمیدی من کی هستم اره ادرین.من سرمو اورد پاین گفتم من از قبل میدونستم.مرینت گفت چییییی واقعااا گفتم اره میخواستم به روش عاشقانه قافلگیرت کنم ولی خوب نشد مرینت گفت نیازی نبود چون منم میدونستم چشام گرد شد گفتم چییییی واقعا گفت اره منم میخواستم بهت بگم ولی از ذوق نمیگفتم گفتم شاید بتونم تو همون قافلگیرید خودمو نشون بدم ولی اینطوری شد ن و مرینت خنددیم بعد دکتر از اتاق اومد گفت شما همراه اقای اگرست هستید؟گفتم بله بعد گفت ایشون بعد از سرومشون بهوش میایند و میتوانید برید ملاقاتش
مرینت گفت حالا که خودمون قافلگیریمون اینجوری شد میتونیم باباتو یجوری قافلگیر کنیم که از خوشحالی ذوق کنه(راستی مایوا هنوز داشت شره رانابود میکرد و فکر میکرد ارباب شرارت الان با ما میجنگه)بعدش من گفتم خوب چجور قافلگیری ها؟ مرینت گفت میتونیم الان بریم به خونت و معجزه گر ها یمان را روهم بزاریم مادرتو زنده کنیم من خوشحال شدم گفتم حق با تو ی بانوی من کی یه که حرف عشقشو گوش نده مرینت خندد گفت به جای این حرفا الان بریم خونت تا بابات به هوش نیومده منم خندیدم گفتم باشه.
بعد همین کارم کردیم مادر ادرین زنده کردیم همه چی رو براش توضیح دادیم گفت پس زود باشین بریم قافلگیرش کنیم مارفتیم بیمارستان بعد دیدیم یک دقیقه مونده تا بهوش بیاد یک چند لحظه سبر کردیم بعد بابای ادرین بهوش امد رفتیم ولی من گفتم بهتره من اول برم بعد مامانم بعد مرینت چطوره ماهم هیمین کارو کردیم
اول من رفتم وقتی پدرم من رو دید گفت اد..ادرین چ..چه اتفاقی افتاد من خیلی خوشحال شد گفت هیچی بابا. بعد از اینکه گابریل به خودش اومد گفت تو تو کت نوار اخه چرا به من نگفتی تمام این مدت داشتم باتو مبارزه میکردم بعد گریه کرد من گفتم
بابا الان همه چی تمام شده چرا هنوز بحث میکنی؟ تازه واست قافلگیری دارم بابام گفت زود تر بگو امید وارم خوب باشه من گفتم خوب از خوب هم بهتره بعد به مامان گفتم بیاد داخل مامانم اومد داخل
بابام تا مامان امیلی رو دید چشاش برق زد و گرد شد مامان گفت سلام گابریل گابریلم که ذوق زده شده بود گفت س..س..سلام امیلی و..ولی چطور ممکنه بعد گابریل امیلی رو بقل کرد و گفت این بهترین قافلگیری بود ادرین مامانم هم گفت هینطوره بعد باهم از من تشکر کردن منم گفتم البته این ایده رو مرینت به من گفت
بعد به مرینت گفتم بیاد داخل مرینت اومد مامان بابام باهم از مرینت تشکر کردن و من هم مرینت بقل کردم اروم بوسیدمش خیلی روز خوبی بود بعد از اینکه از بیمارستان رفتیم دیدیم مایورا هنوز داره با هیولاهاش اینور اونورو خراب میکنه تا مارو دید گفت این این غیره ممکنه خانم امیلی زنده شدن؟من و مرینت کفشدوزک و کت نوار شدیم رفتیم سراغ مایورا مایورا که خوشکک زده بود بهترین فرست
واسه گرفتن معجزه گرش بود و از پش معجزه گرشو قاپیدیم و معلوم شد که ناتالی مایورا بود گابریل ناتالی رو اخراج کرد ناتالی هنوز خوشکش زده بود که چطوری چجوری و این اتفاق افتاد بعد از کلی اتفاق من اومدم طرف مرینت گفتم تو بهترین اتفاق زندگیمی بعد منو بوسید هردومو خوشحال بودیم. فردا صبح رفتیم مدرسه الیا نینو اومدن وقتی دیدن مرینت با سرعت اومد بقلم دهنشون باز مونده بود با تعجب گفتن...
خوب دوستان اومید وارم خوشتون اومده باشه قسمت بعدی هم تو راهه لطفا نظر فراموش نشه ممنون(کپی ممنوع)