سلام اول از همه می خواهم از همه کسانی که داستانم را می خوانند و به خصوص کسانی که نظر می دهند تشکر کنم.چون باعث میشن که وقت بیشتری روی داستانم بگذارم و برای بهتر شدنش تلاش کنم.ممنون😍
گفتم:و شرط دوم چیه.سارا گفت:خب تا قبل از اینکه آریستا دست بکار بشه و جادوی دریاچه را به همراه نیروی زندگی تو به دست بیاره باید دست بکار بشیم.با لبخند از کتابخانه آمدم بیرون و گفتم: فکر نکنم جای نگرا...آخ.محکم به دو نفر برخورد کردم و افتادم زمین.سریع از جایم بلند شدم و با دیدن آن دو نفر لبخندی زدم و گفتم:ببخشید حواسم نبود.ساکورا و اوستا گفتند:اشکالی نداره.ولی بعد هر دو نگران شدند
ساکورا با ناراحتی گفت:خبر بدی دارم.آریستا...با استرس گفتم: آریستا چی شده؟ساکورا با نگرانی ادامه داد:من و اوستا رفتیم که آریستا را ببینیم ولی متوجه شدیم آگرا و آنا توی اتاقش هستند و دارند باهاش حرف می زنند.با ترس گفتم:چی گفتند؟اوستا گفت: نمی دونم ولی انگار می خواستند ازش برای انجام کاری که فقط آریستا می تونه انجام بده حرف می زدند.فکر کنم یک ربطی به آرولا داره.
گیدئون با وحشت گفت:نگید که آریستا قبول کرد.اوستا با چشم هایی پر از اشک گفت:آریستا خیلی مادر را دوست داره و به هر حال اون یک تیانایی هم محسوب میشه.متاسفانه تصمیم گرفت به آنها ملحق بشه و ما هم سعی.....ولی قبل از اینکه بخواهم بقیه حرف هایش را بشنوم به همرا سارا و گیدئون و با بیشترین سرعت به سمت دریاچه می دویدیم.در حالی که از ساکورا و اوستا دور می شدم رو به آنها فریاد زدم.فعلا همین جا صبر کنید تا ما برگردیم بعد همه چیز را توظیح می دهیم.
در حالی که از شهر دور می شدیم و یک نفس تا دریاچه می دویدیم گفتم:ولی من بازم سوال دارم.هر دو فریاد زدند:تا به دریاچه برسیم بپرس.اولین سوال در ذهنم شکل گرفت.پرسیدم:ولی چرا من دوباره نمی توانم نگهبان دریاچه باشم؟سارا در حالی که بشدت نفس نفس میزد جواب داد:چون کیریستال اصلی دریاچه در واقع روح کسی هست که دریاچه را ساخته و چون دوست نداشته قدرت هایش تقسیم بشه قانونی گذاشته
پرسیدم:چه قانونی؟گیدئون گفت:اینکه به عنوان مجازات کسی که این کار را کرده آن نگهبان دیگه نمی تونه نگهبان باشه.پرسیدم:ولی چرا انقدر ناراحت شده؟سارا پاسخ داد:به خاطر اینکه اگه نیروی دریاچه به مدت بیست سال تقسیم و از هم جدا بشه به صورت ناگهانی نیروی خیلی مهیب و قدرتمندی را آزاد می کنه که باعث میشه کل سرزمین نور و سایه نابود بشه.با تعجب گفتم:وای چه قدرتمند
ولی بعد با اخم گفتم:ولی این اتفاق ناخواسته افتاده.سارا گفت:چاره ای نیست.ناگهان سرم به شدت درد گرفت و صدای آخم بلند شد.گیدئون گفت:عجله کنید آرولا همین جوری سردرد نمی گیره مطمئنن آریستا دست به کار شده.سارا به جلویمان اشاره کرد.دیگه داشتیم به دریاچه می رسیدیم.وقتی که رسیدیم هرسه خسته و بی رمق کنار دریاچه افتادیم و نفسی تازه کردیم.سردردم شدید تر شده بود
سریع کیریستال اصلی را ظاهر کردم البته با ضعیف شدن قدرتم و سردردم کار ساده ای نبود ولی تمام تلاشم را کردم و موفق هم شدم.یک گوشه نشستم و مشغول تماشای گیدئون و سارا بودم که مشغول خواندن طلسم بودند.سردردم خیلی شدید شده بود ولی می دانستم که آریستا موفق نمی شود.هنوز باورم نمی شد که دختر خوش قلب و مهربانی مثل آریستا به ما خیانت بکنه.البته این را هم باید در نظر بگیریم که اون یک تیاناییه
ناگهان حالم بهتر شد.گیدئون را دیدم که بلند شد و به سمت کیریستال رفت و دستش را روی کیریستال گذاشت.لبخندی زدم. دیگه همه چیز تمام شد ولی ناگهان قبل از اینکه جادوی دریاچه برای همیشه از وجودم محو بشه صدای روح کیریستال را شنیدم که چیزی گفت.با حرفی که گفت اخمی کردم.مشخص بود روح دریاچه هنوز از دستم عصبانیه
ولی ناگهان سردر شدیدی گرفتم و بیهوش شدم(پارت بعدی از زبان گیدئون گفته میشه.عکس پارت هم عکس آنجلا دختر عمه ی آرولا هست)
بچه ها بازدید ها خیلی کمه احساس می کنم داستانم خیلی خوب نیست😭😭😭😭نظر فراموش نشه😭😭😭😭