سلام اینم پارت دوم امیدوارم خوشتون بیاد🤗😉
مرینت: قبل از اینکه وارد بدنم بشم تونستم پرستارا رو ببینم که داشتن بالای سرم حرف میزدن و مادر و پدرم رو اونور شیشه بودن وقتی که وارد جسمم شدم نمیتونستم چیزی رو ببینم فقط میتونستم بشنومو داخل جسمم حرکت کنم یه جورایی شنا کنم اما🏊♀️🏊♀️ عجیب تر این بود که پرستارا میگفتن امروز ۱۸ ژوئیه ست اما روزی که اون اتفاق برای من افتاد ۱۶ ژوئیه بود یعنی رفتن به دنیای مرز زندگی و مرگ دو روز طول کشیده چه عجیب😳😳
یکدفعه یادم اومد معجزه گر ها هنوز پیش منن ولی کی از شهر مواظبت میکنه باید بیرون رو میدیدم برای همین سرم رو از بدنم بیرون اوردم تا ببینم معجزه گرا هستن یا نه اما معجزه گرا به گوشم نبودن😨😨 یکدفعه دستگاه کنارم الارم زد پرستارا با دستگاه شک اومدن👩⚕️👩⚕️ برای همین من رفتم توی جسمم و دستگاه دیگه آلارم نزد دکتر اومد ضربان قلبم رو چک کرد خوب میزد وقتی مطمئن شد رفت👨⚕️👈🚶 اما به پرستارا گفت که یکم منتظر بمونن و مواظبم باشن تا خواستن برن منم سرم رو اوردم بیرون تا مطمئن بشم که معجزه اسا ها هستن دوباره اون دستگاه لعنتی الارم زد
پرستار: ای بابا شوخی میکنی😫😫 پرستار: حتما داره مسخرمون میکنه😑😑 منم که مطمئن شدم معجزه اسا ها نیستن سرم رو بردم داخل و اون دستگاه ساکت شدو پرستارا با عصبانیت دستگاه شک رو از برق کشیدنو هی به من فحش میدادنو رفتن 😡😡منم هی حرص میخوردم که نتونستم از معجزه گرم خوب مواظبت کنم یکدفعه ویز اومد و نشست رو دستمو گفت:
سلام مرینت میدونم صدام رو میشنوی پس اومدم که بهت بگم نگران نباش من معجزه گرات رو برداشتمو دادم به الیا که تا وقتی خوب بشی اون کفشدوزک شهرمون باشه راستی وقتی خوب شدی بیا پیش استاد فو تا معجزه گرات رو بهت برگردونه ای وایی ادرین اومد من دیگه میرم خدافظ👋👋
یکدفعه صدای باز شدن در اومد دکتر: اقای آگرست فقط پنج دقیقه ادرین: باشه دکتر ممنونم مثل اینکه اومد بالای سرم و نشست روی صندلی کنارم انگار داشت گریه میکرد چون میتونستم صدای هق هق کردنش رو بشنوم ادرین دست مرینت رو گرفت و سرش رو برد پایینو گفت:
معذرت میخوام مرینت همش تقصیر من بود اگه من اینکارو باهات نمی کردم...... هق...... اگه من نمیگفتم دوست ندارم...... هق....... ترو خدا بلند شو الان کل کلاس...... هق.... منو مقصر میدونن😭😭 مرینت به شکل روح در بدن خودش:
خوب مقصرم هستی اقای آگرست دکتر: اقای آگرست وقتتون تموم شد لطفا بیایید بیرون آدرین قایمکی اشکاشو پاک میکنه و میره
فردا صبح مرینت: این چه زلزله ایه شبیه قدم برداشتن یه غول گندست 😬😬که یه پرستار میاد و تلوزیون رو روشن میکنه و میگه با اینکه دیروز مسخرمون کردی ولی میگن تلوزیون باعث میشه زود تر هوشیاریتو بدست بیاری و امیدوارم زود تر خوبشی😊😊و میره مرینت:من چه خوش شانسم الان میتونم ببینم چه خبره😇😇 نادیا شاماک: سلام من نادیا شاماک هستم و امروز یه اتفاق عجیب افتاد لیدی باگ ما امروز شبیه روباه قرمز شده😳😳 و یه هیولای آبنباتی توسط ارباب شرارت بوجود اومده مثل اینکه اکوما توی اون پستونک پچست و بله لیدی باگه جدیدمون اون رو میگیره عجیب بود چون امروز گربه سیاه مثل همیشه نیست 😕توجه شمارو به اخبار سیاسی جلب میکنم
مرینت: هووووه خب به خیر گذشت شب بعد از خاموش کردن تلوزیون مرینت: چی صدای شیشه اومد اره انگار پنجره باز شد وای چه سرده هوا 🥶🥶اخیش بستش گربه سیاه: اممم مرینت سلام خوبی مرینت: چی پیشی اینجا چیکار میکنه 🤔🤔گربه سیاه: میخوایی بدونی امروز چه اتفاقی افتاد البته که میخوایی امروز صبح یه غول سنگی مثل سنگدل اما ده که نه صد برابر بزرگتر اکومایی شدو من شکستش دادم😎😎 اخه لیدی باگ جدیده زیاد خوب نیست😕 مرینت: اره جونه خودت یه هیولای ابنباتی بیشتر نبود تازه توهم زیاد کمک نکردی همشو الیا کرد تازه از کی تاحالا گربه غیبت میکنه🤨🤨بعد از اینکه گربه سیاه یه ساعت وراجی کرد انگشترش صدا داد و کت نوار گفت: اوه مثله اینکه پیشی وراج وقتش تمومه و باید بره 🙁🙁و دست مرینت رو بوسید و یه رز از توی جیبش در اوردو گفت برای بانوی من مرینت بای بای و رفت مرینت:
وایی اون خیلی خوبه😍😍 حد اقل به من نمیگه تو فقط یه دوستی😒😒 ولی نه مرینت اون همکارته🤥🤥