برین بخونین ،، حوصله ی مقدمه رو ندارم
میبل : یعنی چی ؟ . فورد : نمیدونم . اکسولاتل : خودم نمیدونم ،، که چطوری دیپر یه اکسولاتل داره میشه ،، حالا امروز آخره میرم دیپر رو میارم . میبل : زود بیارش . اکسولاتل میره به سرزمین اکسولاتل ها . اکسولاتل : مامان من اومدم . اونیکه : خیلی خوشحالم دوباره برگشتی . اکسولاتل : خب . اونیکه : به موقع اومدی ،، ببین حباب داره مدرخشه میتونی نیمه اکسولاتلت رو بگیری . حباب دیپر داشت میدرخشید و هر ثانیه درخشان تر میشد بعد یهو پوسته ی حباب باز شد و یه اکسولاتل دوست داشتنی ازش اومد بیرون . اکسولاتل : ا..ا..الان...این دیپره؟ . اونیکه : آره .
اکسولاتل : ا..اما دیپر..یه نیمه انسانه نه یه اکسولاتل...و..و..مهم تر از این اون نمیتونه...دارم چرت و پرت میگم . اونیکه : کی می تونه از اینکه اکسولاتل دوست داشتنی بگذره ،، خیلی نازه ،، اکسولاتل بیا ببین مثله بچگیای خودت نازه . اکسولاتل یهو باد کرد و گونه هاش قرمز شد و روش رو اون ور کرد . اونیکه : هنوز وقتی از بچگیت میگم غرورت رو ترک نمی کنی . اکسولاتل : حالا اینهارو ولش کن ،، دیپر الان یه اکسولاتله . اونیکه دست اکسولاتل رو میگیره رو سره دیپر ،، بعد یه حسه عجیب اکسولاتل رو میگیره و یه لبخند دوست داشتنی میزنه و سره دیپر رو نوازش میکنه . اكسولاتل : مامان من قول دادم دیپر رو ببرم اشکال نداره . اونیکه : نه ،، ولی برای اطمینان فردا هم بیارش . اکسولاتل : باشه . اکسولاتل ،، دیپر رو میگیره و میبره .
میبل و فورد و استن داشتن با چشماشون دیپر رو میخوردن . استن : الان این دیپره ؟ . اکسولاتل سرش رو انداخت پائین . اکسولاتل : آره . میبل : اما خدایی خیلی نازه ،، دارم براش میمیرم ،، بازم عاشقت شدم دیپر . استن دستش رو سمته دیپر میبره و دیپر اخم میکنه . استن : هنوز هم این اخلاقش رو داره . میبل داشت غش می کرد و تحمل نداشت و دیپر بغل کرد و داشت خفش می کرد سریع فورد دیپر رو از بغل میبل میگیره . فورد : میبل مراقب باش ،، ما نمیدونیم که دیپر الان خودشه یانه ؟ ،، باید یه برسی کنم . میبل باد میکنه . میبل : عمو فورد حتی تو این حالت دیپر رو ول نمی کنی . بعد میبل ،، دیپر رو از فورد میگیره ،، دیپر اعصبی میشه و انسان میشه و از بغل میبل میره . دیپر : بسه ،، اینقدر با من ور نرین .
همه : چیییی؟؟؟ . دیپر : چتونه ؟ . استن : حرفی ندارم . میبل : برادر کی بودی ؟ . بعد میبل خواست دیپر رو بغل کنه که دیپر یه دیوار بین خودش و میبل کشید . دیپر : یکم عقب بمون داشتی خفم می کردی . میبل گریه میکنه . میبل : نههههه ،، من میخوام بغلت کنم . فورد یهو چشماش برق زد . فورد : دیپر تو فوق العاده ایه ،، تو بهترین برادر زاده ای . دیپر : خودت هم نزدیکم نشو چون میزنی با من یکاری میکنی . فورد مثله بچه ها رفتار میکنه . فورد : آخه چرا ؟؟؟؟ . استن : من که تو شُکم ،، حرفی ندارم . اکسولاتل نزدیک دیپر میشه . اکسولاتل : دیپر . دیپر : یه لحظه صبر کن ،، خب ،، اکسولاتل شدنم چه سیقه ای بود و الان از دست تو ناراضی هستم ،، خیلی اصبیم . اکسولاتل : هنوز ( داخل ذهنش ) اخلاقش رو از من کم نکرد ، بلکه بیشتر کرد . دیپر : آره ،، چه انتظاری داری ، انتظار داری بهت مدال بدم . دیپر و اکسولاتل : چچچچیییی؟؟؟. دیپر : مم..ممم...من الان...ذهنت رو خوندم...باورم نمیشه . اکسولاتل : الان تونستی ذهنم رو بخونی ؟ . بعد چشمای اکسولاتل برق زد و محکم دیپر رو بغل کرد . دیپر : تو..هم...باید...ازم...دور...بمونی ( دیپر داره خفه میشه ) .
اکسولاتل : دیپر ، اول یه انسان ساده بودی ،، بعد شدی نیمه اکسولاتل من ،، الان یه اکسولاتلی ،، تو واقعا بااستعدادی . دیپر خجالت میکشه . دیپر : نه ،، شما فوق العاده هستین . بعد دیپر یه چشمک به اکسولاتل میزنه ،، بعد اکسولاتل لبخند میزنه . دیپر : خب ،، همتون پراکند شید ،، اینجا هیچی تماشایی نداره . میبل : اما من میمونم . دیپر : نه شما باید اولین نفر از اینجا بری . میبل : دیپر نامرد . بعد همه میرن . دیپر : خب ،، سئوالی که ذهنت رو درگیر کرده رو بپرس . اکسولاتل : دیپر ،، خیلی فضولی میدونستی . دیپر بعد مثله بچه ها رفتار میکنه . دیپر : خب چیکار کنم اینم مثله قدرت قبلیم هست نمی تونم خوندن ذهنه مردم رو ترک کنم یهو اتفاق میوفته ،، الان که می تونم ماله تو رو بخونم خدا رحم کنه . اکسولاتل : باشه ،، باشه ،، بچه بازی بزار کنار ،، در ضمن اون سئوال زیاد مهمی نبود ،، پس ولش کن . دیپر : میخوای بری . اکسولاتل : نه .
دیپر : منظور . اکسولاتل : چون میخوام پیشتون بمونم . دیپر : جانننننن؟!؟!؟! . اکسولاتل لُپ های دیپر رو میکشه . اکسولاتل : من همیشه پیشت میمونم . دیپر : ای خداااااا ،، چرااااااا ؟ . اکسولاتل : چونکه که ۳ تا نقطه داره . دیپر اخم میکنه . دیپر : جدیدا خیلی بامزه شدی . اکسولاتل : آره ،، اینها به خاطر اثرات رفتار توعه . دیپر : اگه اینقدر بامزه بودم باید استند آپ کار میشدم . بعد اکسولاتل و دیپر میخندن ،، فردا توی سرزمین اکسولاتل ها .
اونیکه : دیپر خیلی سره حاله . دیپر : معلومه باشم چون اصلا چیزی به اسم خواب برام وجود نداره . اونیکه : چرا اینقدر خوش زبونی . اکسولاتل : مامان داری لوسش می کنی . دیپر : هی ،، من بچه نیستم من ۱۳ سالمه . اونیکه : تو دیگه انسان نیستی که سن انسانیت رو میگی . دیپر : هان؟؟؟؟ . اونیکه : تو الان فقط یه روزته . دیپر : جان؟!؟!؟!؟! . اونیکه : تو الان یه اکسولاتلی ،، و فقط خاطرات دوره ی انسان بودنت رو داری .
دیپر : نه ،، من هنوز یه انسانم و ۱۳ سالمه . اونیکه : خیلی سمجی حرف فقط باید حرف خودت باشه . دیپر : آره چون من درخت کاجم . اکسولاتل : اگه دیپر یه الان اکسولاتل کامل هست و دیروز تولدش بود ،، پس باید یه سرپرست یا یه خانواد کوچولو واسش وجود داشته باشه وگرنه اکسولاتل بدون هیچ سرپرست وجود نداره ،، اما کی ؟ . اونیبکه : خب ،، بیشتر دقت . اکسولاتل : منظورت چیه مامان ؟ . اونیکه : خودت سرپرستش هستی ،، یا خانوادش . اکسولاتل : منم . دیپر : اکسولاتل ،، من خودم خانواده دارم . اونیکه لُپ های دیپر رو میکشه . اونیکه : چرا گوش نمیدی ،، تو دیگه زندگی انسانی قبلی خودت رو نداری ،، الان یه زندگی جدید و یه خانواد جدید داری ،، تو یه اکسولاتلی .
یهو دیپر گریهش گذفت . دیپر : اما من میخوام برگردم بله زندگی قبلیم ،، میخوام یه انسان باشم ،، چیزایی که قبلا داشتم رو تجربه کنم . اکسولاتل اشک های دیپر رو پاک میکنه . اکسولاتل : گریه نکن دیپر ،، من پیشت هستم و مراقبت هستم . دیپر بعد شنیدن حرف اکسولاتل میره بغلش و اونو بغل میکنه و ول نمیکنه . اکسولاتل : دیپر از کی تاحالا بغلی شدی . اونیکه : خب ،، خودت هم اینجوری بودی . اکسولاتل : مامانننننن . اونیکه : شوخی کردم ، خب تمام اکسولاتل ها بغلی هستن . اکسولاتل : آره ،، بیشترین استقبالی که اومدم داشتم همین بغل کردن های بچه های کوچولو ی اکسولاتل بود . اونیکه : خب میخوای ،، ولی سر بزن ،، و این کوچولوی دوستداشتنی رو بیار .
دیپر : من بچه نیستم که مثله بچه ها با من رفتار می کنی . اونیکه : حتی اعصبی بودنش هم دوست داشتنیه . دیپر کفری میشه و اعصابش خراب میشه ،، بعد اونیکه سره دیپر رو نوازش میکنه و دیپر یهو آروم میشه . اونیکه : همیشه این روش جواب میده . اکسولاتل : بهترم بریم ،، چون مامانم میخواد تو رو لوس کنه . دیپر : نه بچه نیستم . اکسولاتل : باشه ،، هرچی هستی . بعد اکسولاتل دیپر رو میگیره و به کشتی میبره . دیپر : میخواستم بهش نشون بدم بچه نیستم . اکسولاتل : دیپر خودم زیاد قبول نکرد و همین طور خودت ولی به مناسبت تولدت که دیروز بود من یه هدیه داره برات . بعد اکسولاتل دستاش رو هم گزاشت و یه دستبند به وجود آورد و روی دستای دیپر بستش . دیپر : این برای منه . اکسولاتل : آره برای توعه که پیوند احساسیمون بیشتر بشه . دیپر : خیلی ازت ممنونم اکسولاتل . اکسولاتل : من ازت خیلی ممنونم .