های گایز♡ پارت اول و دوم رو گذاشتم.گفتن پارت سوم هم بساز.اینم از پارت سوم.
دخترم از رعد و برق میترسه.به همین دلیل وقتی رعد و برق زد صدای پا شو شنیدم که از اتاقش به سمت اتاق من میومد.تاریک بود اتاق.اومد بغلم.چرال روشن شد و دیدم دخترم دم دره.گفت:《مامان چرا عروسکم توی بغلته؟》
دیروز پدر و مادرم به سفر کاری رفتن و من مجبور شدم از برادر 5 سالم مراقبت کنم.ساعت 10 شب بود.من داشتم با دوستم چت میکردم و برادرم پیشم نشسته بود.از جاش بلند شد و به سمت کمد رفت.صداش رو شنیدم انگار داشت با یکی صحبت میکرد.وقتی سرم رو بالا آوردم،دیدم با فضای خالی کمد حرف میزنه.گفتم:《هی مایکل!داری با کی صحبت میکنی؟》 گفت:《این مرد که کاملا سیاهه میخواد قلبت رو در بیاره.منم بهش میگم اینکار رو نکنه.》 وسایلمون رو جمع کردیم و به خونه ی مادربزرگم رفتیم.
اون همیشه فکر میکرد من زیر تختشم.برای همین پاهاشو میبرد زیر پتو.اما نمیدونه که من زیر پتوشم.
اینکه نصفه شب از خواب بیدار شی و ببینی خواهرت کنار تخته و بهت زل زده شاید ترسناک نباشه.اما اگه برگردی و ببینی توی تختش خوابیده،قضیه رو ترسناک میکنه.
من و همسرم بچمون رو به پرستار سپردیم و به رستوران اومدیم.همینکه رسیدیم پرستار بچمون زنگ زد و گفت:《ببخشید که در دسترس نبودم.》
دخترم با خنده گفت:《من نی نی رو شستم.》 با ترس به سمت وان حموم دویدم؛که صدای ماشین لباسشویی بلند شد...
یکجا خونده بودم روشی هست که با اون میشه با ارواح ارتباط برقرار کرد.تصمیم گرفتم 3 صبح انجامش بدم.راس ساعت 3 شمع روشن کردم و کارهایی که گفت رو انجام دادم.اتفاقی نیوفتاد.از اینکه اتفاقی نیفتاد عصبی شدم و رفتم به سمت اتاقم تا بخوابم.ولی اونجا خودم رو در خوابی عمیق روی تختم دیدم!!!
سایه م رو روی دیوار دیدم.دستم رو تکون دادم.دست سایه م تکون نخورد!!!
بعد از مرگ اون دختر کوچولو،عروسکش رو برای خودم برداشتم.اما هیچوقت به کسی نگفتم که وقتی از کنار اون خونه ی عروسکی رد میشم،سر عروسک ها سمت من میچرخه.
در اتاق مادرم رو زدم و وارد شدم.پشت به در روی تخت دراز کشیده بود و هیچ عکس العملی نشون نمیداد.چند بار صداش زدم؛هیچ جواب و حرکتی ندیدم.با تعجب از اتاق رفتم بیرون.اما با صحنه ای که دیدم سکته کردم،مادرم با خریدهاش از در ورودی اومد داخل.
امروز من یک جنازه توی زیرزمین پیدا کردم.اما چیزی که این موضوع رو ترسناک میکنه اینه که من دوتا جنازه اونجا گذاشته بودم.
پدرم در حالی که دستگیره ی در اتاقم رو به شدت تکون میداد،گفت:《بیا بیرون عزیزم کاریت ندارم.》 شاید میرفتم بیرون اگه نمیدونستم پدرم دوماه پیش توی اتاقش به قتل رسید.
پسرم همیشه با دوست خیالیش حرف میزنه.کم کم دارم نگرانش میشم چون میگه هر وقت خونه تنها س،اون از کمد میاد بیرون.
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه.موقع خوندن داستان ترسناک نترسید،چون ممکنه جذبت بشن.اینم از طرف خودم.بعضیا شونم تغییر دادم یکم.برید بعدی سوال این تست رو جواب بدید.
سوال این تست: از این اتفاق ها براتون پیش اومده؟اگه پیش اومده بگید. تا تست بعدی خدانگهدار دوستان.♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡