
خب سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه😊ببخشید بابت تاخیری که داشتم.میدونین که درس و امتحانات و ترم و اینا....درضمن تبلتمم مشکل پیدا کرده دیگه...😑در عوض آنچه گذشتش مفصله میتونه راحت یادتون بیاره چیا گذشته.چند تا داستان میخوام معرفی کنم که من عاشقشونم:تار متصل،عشق پردردسر،fragrant flowers،عشق پیدا شده،زندگی پر ماجرای من،یه چند تا دیگه هم بود یادم نمیان از نویسنده های عزیز عذر میخوام😅.بریم سراغ داستان!!!
آنچه گذشت:بعد خرید لوییز رفت مدرسه و دید جک برگشته!بعد زنگ کلاس نقاشی کارمن رو داشت میکشید که یه دفعه الیزا (همون شخصیت جدیده)اومد و چند تا دری وری گفت منم رفتم حیاط.نشستم رو میز کنار دیوار و الیزا هم پیشم نشست.گفتم:الیزا...تو دختر خوب و باهوشی هستی ولی باید یه نفر دیگه رو پیدا کنی... _باشه... یه دفعه یه صدای جیغی از اونور اومد.رفتیم و دیدم جک یه گرگینست.دانشگاه رو تعطیل کردن و رفتیم خونه.قضیه از این قرار بوده:اگه یه گرگینه یه انسان رو چنگ بزنه یا گاز بگیره بعد مدتی تبدیل به گرگینه میشه.شب:میگم مامانتو اخراج کنیم فقط منو تو بمونیم _هی! جنگ بالشتییی!هردمون ولو شدیم رو تخت...«کارمن»:وای....من پیش...لوییز....😳
«کارمن»:ایندفعه به خودم قول دادم که خودمو کنترل کنم.صدای در رو شنیدم که باز شد ولی دیگه فقط میشنیدم عکس العملی نداشتم.من:نه! مامان بابا نههههه!😨 لوییز:حالت خوبه؟؟😳 من:آره خوبم...فقط کابوس بود همین...من میرم رو زمین بخوابم بازم با کابوس هام بیدارت میکنم(فقط بهانست😂)بدون اینکه بذارم حرف بزنه رفتم و رو زمین خوابیدم.تو فکر بودم که:یعنی میشه...من و....مثل اون حرفی که «گرگینه هارو....»😴😴😴😴
بیدار که شدم صبح بود(نه شب باشه😑)بیدار شدم و رو تخت رو نگاه کردم.....لوییز اونجا نبود!!!رو تخت رفتم و اونورشو نگاه کردم دیدم اونور افتاده اونجا.😂😂😂😂بیدارش کردم دیدم صورتش قرمز قرمزه.چشاش پف کردن که دیگه اوضاع 💩 بود😂😂😂 _ برو دست و صورتتو بشور😂😂چشماشو مالید و رفت...منم خواستم برم پایین تا به مامان کمک کنم،(بعد مسواک و دست و صورت شستن و اینا)رفتم پایین با عجیب ترین صحنه ی عمرم رو به رو شدم😳مامانم بازم تمام اجزای غذای صبحانه رو قلبی کرده بود😵❤رفتم و درگوشی بهش گفتم:مامان این چیه؟؟ _ چشه مگه عزیزم؟؟😊 _ چرا همشون بازم قلبیه؟!!😐 _ مگه شما در حدی نیستین که کنار هم خوابیدین؟؟اینم منظورش همونه😊😁 من:جااااااااان؟!😳😳😳بعدشم هیچی دیگه مجبور شدیم صبحانه قلبی بخوریم به جا اینکه بره تو معده میره تو قلب😕
بعد صبحانه لوییز آماده شد و رفت سمت ماشین.قبل اینکه سوارش بشه گفتم:ام لوییز...مواظب خودت باش😊 _ ممنون.😊یه چند دقیقه یه سکوتی حکم فرما بود. من:باشه دیرت شد خدافظ😅😊 _ آره خدافظ😊 و رفت. راستش از ته دلم مطمئن بودم اتفاقی براش نمیوفته ولی نمیدونم....احساس میکردم یه اتفاقی قراره بیوفته(بچه ها آنچه گذشت رو نادیده بگیرین اضافه زر زدم😅😅)رفتم اتاق مامان و بابام تا ادامه ی اکتشافاتم رو انجام بدم.کشو میز رو باز کردم دیدم یه کارت عکسه....نگاش کردم دیدم پشتش تاریخ نوشته :«۱۹۹۰»(به میلادی)عکس از جوونیای پدرم بود.خیلی شبیه مامانمه!(لیلا)گفتم:به قولا مردم میتونن مثل هم باشن.😐 و از اتاق اومدم بیرون و به مامان کمک کردم
«لوییز»:رفتم دانشگاه دیدم الیزا داره عین 👀👀 نگام میکنه😕محلش نذاشتم و به راهم ادامه دادم.تو راه رو بودم که یه نفر دستمو گرفت.الیزا بود.گفت:لوییز...ممکنه به نظر.....یکم صبر کرد ولی چیزی نگفت..من:آره به نظر خیلی مزخرفه نه؟؟😑 دستمو کشیدم و رفتم کلاس.الیزا چند لحظه بعد اومد و با یه لبخند تلخی نشست.زنگ خورد و معلم اومد.استاد:آقای آلن؟یه لحظه میتونین بیاین؟ منم رفتم بیرون کلاس.گفت:آقای آلن،میدونم خونه ی پیترسونین. _ شما از کجا...😳 _ میخواستم بگم میتونن از فردا بیان. _ واقعا؟؟ ولی شما که... _ ففط بهش بگین بیان😐 _چشم...
رفتم داخل کلاس.کلا گیج بودم...چطور؟؟؟😕نشستم و به درس گوش دادم.تنها چیزی که فهمیدم الیزا یه حسی نسبت بهم داره که من نمیتونم قبولش کنم.به درس با دقت گوش دادم برا همین اصلا متوجه نشدم زمان کی گذشت.😅دیدم جک داره بهم زل میزنه.😐 جک:به چی داری نگاه میکنی؟😂 _ به در...س😐 همه کجان؟؟ _ زنگ خورد.😑_ آها😅😅😅از کلاس اومدیم بیرون سالی از کنار در عین جن اومد و گفت جک!!!!! من هرنوع سکته ای که تو دنیا بود رو ترکیبی زدم😳😂😅😅😂 گفت :یه لحظه بیا😇 رفتن و منم رفتم و رو نیمکت کنار دیوار نشستم.الیزا یه چند دقیقه بعد اومد و کنارم نشست.گفتم:الیزا...تو دختر خوب و باهوشی هستی...ولی میدونی که من خودم یه نفر رو دارم که پیشمه و باید یه نفر دیگه رو پیدا کنی. _ آها...باشه... یه لبخندی زد ولی میدونستم ناراحته.یه دفعه یه جیغی از اونور حیاط بلند شد.الیزا:چه اتفاقی افتاده؟؟😨 رفتیم و دیدیم...(این جزو آنچه گذشت بود که گند زدم به جای حساسش.الان دارم موهامو دونه دونه میکنم😑😞😭😭😭😭)
دیدم لوسی رو زمین از ترس به خودش ملرزه.دیدم سالی پیش یه گرگینست!!این چطور ممکنه؟؟؟ گفتم:جک؟میدونم این تویی.آروم باش. سالی:جک؟ *جک بیهوش شد* سالی:جک!!!!😢😭😭بیدار شو...جک😖😞 مدیر اومد و گفت:چه خبره؟؟جک رو که دید زنگ زد آمبولانس و دانشگاه رو تعطیل کردن و همه رفتن خونشون.من سر راه انقد تو فکر بودم که اصلا متوجه نشدم که کی رسیدیم خونه.در زدم.
کارمن درو باز کرد و از دیدن من اینجوری شد😳😳😳 گفت:تو چرا... _ بیا بریم تو کامل برات توضیح میدم.رفتیم و نشستیم مامانشم صدا زدم تا اونم بیاد گوش تا اگه اطلاعاتی داره به ما بگه.بعد توضیح دادن اتفاقات مامانش گفت:عجیبه...😕 _ چی عجیبه؟؟*کارمن* بعد مامانش گفت:کارمن توگفتی که وقتی رفتین اردو به نیویورک جک رو وقتی گرگینه شدی چنگ زدی آره؟ _درسته...ولی این چه ربطی داره؟؟؟😕 _ خب آسونه...گرگینه ها وقتی انسانی رو چنگ بزنن یا گاز بگیرن اونا بعد مدتی دی ان ایشون تغییر میکنه و تبدیل به گرگینه میشن...گفتم:یعنی الان جک... _ بله اونم الان یه گرگینست. قیافه ی ما 🤯 کارمن گفت:حالا چیکار کنیم؟جک که نمیتونه هنوز کنترل کنه خودشو خطر ناک نیست که پیش خانوادش بمونه؟ من کمی فکر کردم و گفتم:آهااا! کارمن مدیر گفت که از فردا میتونی بیای دانشگاه. میتونی بیای بهش کامل توضیح بدی. _ واقعا میتونم بیام؟؟؟😀 _ آره بعد مامانش گفت:خب...کی ناهار پاستا میخواد؟؟ ما هم عین بچه ها گفتیم:من من من من!😅😅😂😂😂
«کارمن»: به مامانم بعد ناهار کمک کردم لوییزم رفت قبل کلاس یه استراحتی بکنه.به مامانم گفتم:مامان.میگم واقعا میتونیم من و لوییز ا*ز*د*و*ا*ج کنیم؟؟ _ فکر نکنم😕 من:چرا؟؟؟تو که امیدوار بودی که ما میتونیم.😢 _ خب قبلا یه امیدی بود ولی الان نه.قانون گرگینه ازدواج کرکینه با یه گرگینست... _ یعنی میگی تنها کسی که میتونم باهاش ازدواج کنم جکه؟ _ شاید...._ نه مامان من نمیخوام با کسی که دوستش ندارم باشم درضمن سالی دوستش داره من نمیخوام دل سالی رو بشکنم اون تنها دوستمه و من بغیر از اون دوستی ندارم و... _ صبر کن تند نرو راه حل هست!😐
من:چیه؟؟توروخدا بگو من نمیخوام.... _ باشه آروم باش!!😠یه داه ژحل دیگه ای که تو میتونی داشته باشی آدمیزاد رو تبدیل به گرگینه کنی. _ یعنی میگی باید لوییز رو چنگ بزنم؟؟نه عمرا😐 _ حداقل میتونی گازش بگیری...نمیتونی؟ _ نه😐 _ پس لوییز بی لوییز..😑 _ باشه بابا هرراهی هست میکنم. بعد شمرده شمرده گفتم: ولی....من...لوییز رو....میخوااام!😐 _ باش برو درستو بخون عجیییجم😊 _ باش مامان بای باییی.😊 رفتم بالا دیدم لوییز خوابه(با اینکه فقط یه زنگ بودااا.😂😂😂)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
من چی پس😢😢
آییی خیلی ببخشید انقد داستان زیاد میخونم یادم میره گفتم که اگه یادم نمیاد از نویسنده هاش عذر میخوام
😀عیب نداره گلم
محشره ولی بیبی سعی کن عاشقانه ترش کنی:)
بیشتر ژانر هیجانی و ماجراجوییه ولی آره عاشقانه تر خواهد بود ولی نه دیگه بالای سن خودم که غیر ممکنه.😂😂آخه میخوام افراد یکی دوسال از من پایین ترا هم بخونن و تخیلشون بیشتر شه ولی آره عاقانه میشه حالا که دیر میذارم به قولا یه اسپویلی بشه😊😂😂
دوستان از امروز یعنی شنبه ۱۳\۱۰\۹۹ امتحانات ترمم شروع شدن و متاسفانه دوباره تا یکی دو هفته ی دیگه داستان رو میذارم ولی تو دفتر تا حداقل ۱۸ مینویسم(الان تا ۱۶ تو دفترم نوشتم)
راستی ممنونم که اسم داستان من رو هم گفتی😇😘😘
سلام عزیزم.خیلی عالی بود😊🥰😍😍😍🤩🤩🤩ممنون ک منو حمایت میکنی💗زود بعدی رو بزارررر
راستی ببخشید دیر خوندم آخه امتحانات ترم شروع شده همونطور ک میدونی،ب خاطر همین اصلا وقت ندارم
همین که خوندی برام بسه😊کی خوندنش مهم نیست😊
جالب بود♥️اگه خواستی به داستان منم سر بزن💖
سلام
عالی بود
ولی آنچه گذشتت گند زد به داستان ببخشیدا ولی واقعا گند زد بهش
دلخور نشیااا به خاطر اینکه پیشرفت کنی این کارو می کنم. ولی من که در کل دوست داشتم (با این که گند زدی)اما عاشق رمانتم.
والا خودم اصلا ازت دلخور نیستم خودم هنوز دارم موهامو دونه دونه میکنم😑خیلی عصبانیم زدم تو جای هیجانیش اونم به خاطر حواس پرتی و عجلست ببخشید
الان میخواد گازش بگیره
خیلی عالی و فوق العاده بود خیلی💜💜
عالی بود خیلی خوب بود😊😍😍😍بعدی رو زودتر بزار