سلام اومیدوارم خوشتون بیاد
داشتم بادوستم بازی میکردم اسمش رامتین بود گفت آزیتا بیا ببین چی پیدا کردم رفتم ببینم
دیدم یه کتاب پارست که اسمش معلوم نیست توش انقدر بد خط بود گفتم تو مدرسه به خانم میگیم گفت باشه بعد کتاب رو برداشت و برد خونه گفت میبینمت گفتم همچنین رفتم خونه شام خوردم تو اتاق رفتم رو تخت
چیزی نگزشت که خابم برد صبح با صدای آلارم گوشی بیدار شدم کیفم رو برداشتم لباس مدرسه و رفتم سمت مدرسه
خانم اومد به رامتین چشمک زدم اونم کتاب رو برد داد خانم رامتین : خانم این کتا ب رو من و آزیتا دیروز پیدا کردیم گرفت از دستم روش رو به زور خوند و
دیدم چشم هاش گرد شد گفتم خانم کتاب از دستش افتاد تو شک بود هی صداش زدم آزیتا هم رفت پیش مدیر مدرسه نمیدونستم چخبر شده
آزیتا با مدیر مدرسه اومد مدیر گفت چیشد که این اتفاق اوفتاد من گفتم من و آزیتا دیروز داشتیم... گفت یعنی چیشده و به آ من گفت برو آب بیار گفتم چشم
آزیتا : من رفتم پیش مدیر که ازش بپرسم جریان چیه یهو رامتین اومد با سه لیوان آب مدیر گفتش و ریخت رو صورت معلم
خانم یهو یه جیق وحشت ناک نکره ای زد و گفت کمکککککک ما گفتیم چیشده ویدا از ما کنج کاو تر بود مدیر معلم رو برد بهداری ما هم نشستیم سر جامون من اول کتاب رو از رو زمین ورداشتم و بردم سر میز که شاید بتونم یه کلمه ازش رو بخونم
که یهو دستم... خب خب خوب بود رازی بودید این پارت اول بود کامنت ها بالای ۱۰ تا بشه میزارم 😘😘 صفحه بعد آنچه خواهید دید
رامتین : دیدم همون کتاب رو میز آزیتاست و دستش مدیر : اسم این کتاب ... در پارت بعد اسم کتاب رو میفهمید