سلام به ترفدار های باب اسفنجی این داستان باب اسفنجی هست دوستان اگه در داستان درست متوجه نشدید تو کامنت بگید تا من توضیح بدهم
دفتر خاطرات عزیزم یک هفته از زمانی که ما تاج نپتون نجات دادیم میگذرد دفتر خاطرات من باورت میشه که هنوز ما نتوانستیم مجسمه های پلنکتون از بین ببریم آنقدر زیاد هست که فکر کنم یک ماه طول بکشد تا تمام مجسمه ها از بین برود پلانکتون قرار بود 49 حبس باشه ولی آقای خرچنگ گفت بهتر هست که پلانکتون توی رستوران خودش حبس کنیم و بعد آقای خرچنگ گفت برای اینکه خشم شما پایین بیاید من یک پیشنهادی دارد
کلاه های پلانکتون جلوی رستوران خودش نابود کنیم و راستی دفتر خاطرات من اختاپوس خیلی خوشحال هست هر از گاهی با مجسمه های پلانکتون از بین میبرد و کلاه های پلانکتون با پا خورد میکند فکر کنم هرچی خشم دارد با این کار ها خالی میکند راستی من خیلی خوشحالم که مدیر شدم حس خوبی داره آقای میگه دستگاه متحرک پولساز 💸
راستی دفتر خاطرات من دو روز دیگه تولد آقای خرچنگ هست آقای خرچنگ به من میگه تو هدیه من دادی مگه گفتم معلوم هست ولی من دوست دارم بدم گفت نه راستی بریم سراغ پاتریک اون هنوز فکر دختر پادشاه بود فکر کنم دوسش داره 😁ولی شوخی کردم البته نمیدانم خوب دفتر خاطرات من بهتره بقیه روز های دیگه من بعداً بنویسم دفتر خاطرات خودم بستم خوابیدم وقتی بیدار شدم سریع رفتم سر کار آقای خرچنگ گفت پادشاه یک هفته میخواهد شما دونفر تو اختاپوس البته پاتریک هم ببر چون به هر حال اونم با تو بود بعد من سریع رفتم پیش پاتریک
وقتی در زدم دیدم همه جا عکس اون پرنسس هست البته قاب شنی وقتی دست میزدم پودر میشد پاتریک گفت اینجا چیکار میکنی ما قرار هست با تو و اختاپوس بریم پیش پادشاه که یهو دیدم پاتریک داره چمدون هایش جمع میکنه و داره آماده خواب میشه میگم الان ساعت شش هست بیا یکم عروس دریایی بازی کنم بعد ما ساعت هشت صبح میرویم با هواپیما که آقای برای ما گرفته اختاپوس یهو در باز کرد گفت با هواپیما پیش پادشاه باید وسایل هنری خودم برای بعد اختاپوس رفت
منم تصمیم گرفتم برم بخوابم صبح بود وقتی بیدار شدم دیدم ساعت هفت و پنجاه و نه دقیقه بود گفت دیر شد سریع رفتم اختاپوس گفت کجایی که ناگهان هواپیما آمد اختاپوس گفت این چیه بال هواپیما شکسته این هواپیما نابود شده چطوری میخواهد پرواز کند سریع گفت تلفن بده از زبان اختاپوس 👈
به آقای خرچنگ زنگ زدم به آقای خرچنگ گفتم این چه هواپیمایی هست اصلا پرواز میتونه بکنه آقای خرچنگ گفت اختاپوس نگران نباش هواپیما شخصی خیلی گرون بود برای همین این هواپیما مجانی بود البته یک جورایی گفتم باشه آقای خرچنگ گفت سه تا اتاق هست یکی برای تو یکی برای پاتریک یکی برای باب اسفنجی
از زبان باب اسفنجی 👈 اختاپوس تلفن من داد گفت بیاین بریم تو هواپیما وقتی رفتیم تو منو پاتریک گفتیم وای چه قشنگیه اختاپوس گفت توش بدتر از بدنه اش هست وقتی رفتیم اختاپوس در اتاق باز کرد گفت اینجا دیگه کجاست چه قدر بده
وقتی در اتاق خودم باز کردم وای چه قشنگیه ( نویسنده : دوستان باب اسفنجی همه چیز قشنگ می بیند برای همین خودم اتاقش توضیح میدهم اتاق پاتریک و اختاپوس هم همینجوری هست دست گیره شکسته ، دوش هم کامل آمده بیرون البته نشتی داره ، شیشه هایش شکسته و ....... بریم سراغ داستان ) وقتی داشتم چمدون های خودم بزارم زمین تصمیم گرفتم
تصمیم گرفتم دفتر خاطرات خودم بردارم ولی اول خواستم آلبوم خودم ببینم داشتم عکس ها را میدیدم که یا یک هفته پیش افتادم یعنی وقتی تاج دادم ، بعد خواستم استراحت کنم که پاتریک در زد گفت بیا با اختاپوس فیلم ببینیم سریع رفتم داشتیم فیلم میدیدیم که اختاپوس گفت چه عجب تلویزیون جدید هست گفتم مال من پاتریک هست داشتیم فیلم میدیدیم که ناگهان
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️🌼🌼❤️❤️