این اولین داستانیه که مینویسم اگه بد بود ببخشید
100 ها سال پیش پیمان محکمی بین چند قلمروی انسان ها.چری ها.پریچه ها.غول ها و خون اشام ها در قاره گیرینولتینا وجود داشت تا اینکه خون اشام ها با حمله و تبدیل مجودات قلمروهای دیگر به موجوداتی چون خون اشام این پیمان را بهم زده و ترسی جبران ناپذیر بر دل ساکنین 4 قلمرو انداخت.فرمانروا های انسان ها و پری ها برای مبارزه با خون اشام ها با هم متحد و پریچه ها و غول ها
در جایی پنهان شدند.خون اشام ها که پری های دربار را خطری جدی برای خود میدیدند شبانه با نیرو های فراوان به دربار حمله کرده و همه ی قلمروی پری ها را نیست و نابود کردند و فقط تعداد معدودی توانستند فرار کرده و در جایی پنهان شوند. پادشاه ولف(پادشاه انسان ها)که کاملا درمانده و مانده بود از نگهبان کریستال (منبع جادوی هر پنج قلمرو )
کمک خواست.در نظر نگهبان تنها طلسمی بسیار سخت و قدرتمند بود که میتوانست جلوی این موجودات وحشتناک(خطاب به خون اشام ها)را بگیرد.انها نقشه ای ریختند و خون اشام ها را به تله ای کشاندند
نگهبان با استفاده از نیروی کریستال شروع به خواندن طلسمی ککرد که قدرت تبدیل خون اشام ها را برای همیشه ازشان گرفت .بعد از انجام ان طلسم به دلیل گرفتن نیروی زیاد از کریستان شکست و به پنج قسمت تقسیم شدوبه هر قلمرو یکی از انها رسید.با شکستن کریستال پیمان قدیمی قلمرو ها هم برای همیشه شکست و رابطه بین قلمرو ها هیچ وقت خوب نشد.
بعد از 100سال اتفاق های عجیبی در حال رخ دادن است دختران زیادی در حال ناپدید شدن هستند.هیچ کس نمیداند چه اتفاقی در حال رخ دادن است ولی یک چیز قطعی است این کار خون اشام هاست.من که دانش اموز منتخب مدرسه ی جاسوسی هستم انتخواب شدم تا سر از کار این هیولا ها در بیاورم و تواضن را برگردانم.این منم میلا
خب این اولین داستانم بود امیدوارم خوشتون بیاد
واااااو بعدیییییییییی
قشنگه چرا ادامه اش نمیدی
مرسی ولی یه پیج جدید باز کردمو دارم داستان عاشقانه رزی راسکال را مینویسم باشه بعد نوشتن اون ادامش میدم
عالی لود
خیلی ممنون
عالی بود
مرسی