سلام به همه دوستان من عاشق داستانهای رمانتیک هستم اسم واقعی نمی گویم ولی اسم مستعار من ساکورا است به معنی شکوفه بهار این اولین داستان منه امیدوارم ازش لذت ببرید توجه کپی کردن ممنوع
بگذارید خودم را معرفی کنم سلام سلام من ماریا هستم من دختری ۱۶ ساله ام در یک خانواده پولدار می کنم و دختر کوچک خانواده و دختر یکی از معروف ترین مد ام . من یک خواهر و یک برادر دارم . برادرم ( مارتی) ۱۹ ساله و خواهرم ( ماریندا ) ۱۷ ساله است . در خانواده همه به من می گویند راپونزل چون موهام از خودم بلند تره فقط یکم مونده تا به روی زمین برسه . مشخصات ظاهری من : موهای خیلی بلند بافته شده ، چشمانی به رنگ ابی ، شلوار سرمه ای رنگ بالای قوزک پا ، پیراهن سفید رنگ یقه دلبری و کفش پاشنه دار سرمه ای و کیف سفید وسرمه ای . پدرم یک طراح مد لباس است شهرتی در فرانسه ، کانادا و ژاپن دارد .( بریم سراغ داستان اما بگم که داستان زندگی من ماجراجویی اکشن و عاشقانه است )
امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم فرم دبیرستان را پوشیدم موهایم را شانه کردم تصمیم گرفتم که امروز با موهای باز دبیرستان بروم برای خوردن صبحانه پایین رفتن خواهرم گفت صبح بخیر گفتم صبح تو هم بخیر خوردم و با راننده شخصی به سمت دبیریتان رفتم . وقتی رسیدم همراه با جولیکا به سمت کلاس رفتم . وقتی معلم وارد کلاس شد گفت امتحان ریاضی تصحیح کرده و برگه های امتحان را به بچه داد . ولی به من نداد تعجب کردم
و پرسیدم : خانم پس برگه امتحان من چی شد . خانم گفت : بچه ها از این امتحان که خیلی بهتون اسون گرفتم فقط یک نفر نمره کامل داره و اون یک نفر ماریا است . خیلی خوشحال شدم . اون روز بلاخره دبیرستان تمام شد و من به خونه برگشتم . وقتی رسیدم پدرم گفت : ماریا زود بیا تو اتاقم باهات کار مهمی دارم.
رفتم تو اتاق بابام . مریندا و مارتی هم با خدمت کار ها انجا بودند. پروم گفت خب ما قرار بخ شهر خودمون پاریس برگردیم همین که شنیدم گفتم چی پدرم گفت همین که شنیدی ما آخر این هفته به پاریس میرویم پس آخر این هفته وسایل را جمع کنید و آماده رفتن شوید . برگشتم توی اتاقم . سوفی خدمتکار گفت خانم جان کمکتان کنم گفتم ممنون سوفی
آخر این هفته تمام وسایلم را جمع کردم موقع رفتن به خانه کردم گفتم بلاخره روزی برمیگردم فرودگاه حرکت کردیم چمدان وسایل ها را تحویل دادیم و سوار هواپیما شدیم ۱۰ ساعت بعد از زبان مارتی روی شونم خوابش برده بود بیدارش کردم و گفتم راپونزل خانم رسیدیم .
زبان ماریا وقتی هواپیما فرود امد پیاده شدیم و چمدان ها را تحویل گرفتم و به سوی خانه جدید راه افتادیم وقتی رسیدیم من به سمت اتاقم رفتم اتاق خیلی قشنگی بو فقط یک طرف اتاف شیشه بود که در هاش باز می شوند و بالکن داشت. واقعا منظره ی زیبایی بود . بعد با کمک سوفی وسایلم را چیدم
( ببخشید وسط داستان اینو می گم ولی برای کسانی که نمی دونند سوفی کیه اون خدمتکار خوش اخلاق خانه است .و راستی اینو بگم که ماریا در ۴ سالگی سه روز دزدیده شد
ادامه داستان : ازبان مارتی
با خواهرام رفتیم شام بخوریم موقع شام مادرم گفت مارتی فردا باید بری دانشگاه چون ثبت نامت کردیم و بهد گفت ماریا و مریندا شما هم به دبیرستان می روید اون شب هم به خوبی و خوشی گذشت
بچه اینم از قسمت اول نیروی عشق می دونم که این قسمت زیاد جالب نبود ولی قول می دم قسمت بعد جالب باشه تازه داره هیجانی می شه چون قراره عاشق بشوند لطفاً نظر بدید که تا قسمت چند ادامه بدهم و سطح عاسقانه را چقدر بالا ببرم