این هم ادامه ی داستان..
وی خیلی تغییر کرده بود . در را که رویم بست ؛ محکم در را زدم ، چرا در را باز نمی کرد ؟ دوستان وی هم هر چقدر تلاش کردند که در را باز کنند نتوانستند که نتوانستند. من پشت سر هم وی را صدا میکردم ولی صدایم را نمی شنید . با همان حال همه مان با همان حال سوار ماشین شدیم که فهمیدیم یک نفر ماشین را پنچر کرده ...
دوستانش رفتند پایین تا مشکل را بررسی کنند و من گفتند شما همینجا بمونید . من هم خودم را به صندلی تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم ؛ ناگهان از دستم کشیده شد و وارد یک جای تاریک شدم...
شمعی رو به رویم روشن شد و بعد چهره ای رو دیدم ؛ اون وی بود !! با تعجب تمام و عصبانیت ناشی از ناراحتی گفتم : وی چت شده ؟ چرا با من اونطوری رفتار کردی ؟ وی گفت : مجبور بودم ! با فریاد گفتم : هه چه مشکلی ؟؟؟؟؟؟؟؟ وی گفت : به خاطر خودته ! اگه زیادی نزدیکم بشی به جرم آزار و اذیت یه آدم مشهور تو رو اذیت میکنند .در جا خشکم زد ؛ گفتم : چی ¿¿¿¿
گفتم : مگه من چه جرمی مرتکب شدم که منو محکوم میکنند ؟ یعنی اینقدر .... وی حرفم را قطع کرد و گفت : اصلا ؛ اینطور نیست ! گفتم : ببین اگه اون روز اونطوری رفتار نمیکردی قطعا من و تو در همچنین وضعی نبودیم .....میخواستم بروم که وی گفت : دوست دارم ❤❤
صورتم را برگرداندم و گفتم : چی ؟؟؟؟ وی ادامه داد : یادته ؟ تو بهم همچنین جمله ای رو گفتی ! گفتم : بس کن !!!! ولی وی گفت : به من اعتماد کن ؛ هر کس رو که از دست بدم ، تو رو از دست نمیدم ! پیش من بمون ..... تا حرف هایش تموم شد ؛ بی اختیار زدم زیر گریه ..😭😭😢😢😢
وی جلو آمد و دست هایش را دور گردنم انداخت و گفت : همه چیز درست میشه 😢 من گفتم : پدر و مادرم همچنین حرفی رو میزدند ؛ ولی هیچ چیز درست نشد ! 😭 این رو از روی چه ضمانتی میگی ؟ ها ؟ وی گفت : از روی عشق ؛ چن تو رو خیلی دوست دارم ، این کار رو میکنم !! من هم اشک های ناشی از ناراحتی رو پاک کردم و به وی اعتماد کردم...
خودم را عقب کشیدم گفتم : باید برم ! وی گفت : یه لحظه صبر کن .. وبعد جلو آمد و گردنبندی که از آن حرف وی و اس آویزان بود را ، به گردنم انداخت . وی گفت : مراقب خودت باش و رفتم و او هم رفت ...
از آن مکان که خارج شدم ؛ دیدم دوستان وی دارند ، هنوز دنبال من میگردند. زود خودم را جم و جور کردم و با صدای بلند گفتم : من اینجام !!!! 🖐 دوستان وی به طرفم آمدند و گفتند : حالتون خوبه من گفتم : آره .. ادامه دادم : ماشین درست شد ؟؟
شوگا گفت : حال ماشینم خوبه ولی شما کجا بودید ؟ گفتم : اِ اِ
گفتم : یه گربه ی خوشگل اونجا دیدم ! رفتم دنبالش که گم شدم ؛ اونا گفتند : اوهام . ولی نمیدانم چرا جیمین عصبانی بود ؛ به طرفم آمد و گفت : لازم نیست چیزی رو از من مخفی کنی ! من که میدونم تو با وی ملاقات داشتی !! گفتم : داری منو تهدید میکنی ؟ جیمین گفت : شاید ؛ البته یک نوع ابراز علاقه هم هست ..
دوستان لطفا نظر بدین ...
پایان فصل اول ..