سلام دوستان نظر زیر 20تا باشه ادامه داستان میپره ها نظر بدید 💀👻🎃
مرینت :یک روز صبح مثل همیشه از خواب بیدار شدی کاراتو انجام دادی بعد رفتی تو گوشی سامانه تستچی یه چنتا تست خوندی بعد یهو گرشیت زنگ خورد اول گفتی ولش کن بابا حالا کی میتونه باشه بعد چشت خورد دیدی نوشته (💝آدرین💝) یه لبخندی زدی بعد جواب دادی
گفت :سلام عزیزم خوبی نفسم؟ گفتی :سلام جناب آدرین چشید یاد ما افتادی 😅گفت :عهاین چه حرفیه تو نفس منی 😘😍😻گفتی :الهی دورت بگردم جانم چیکارم داشتی؟ 💑گفت:خدانکنه چیزه خواستم یگم دمه درم نمیای پایین؟ 😊رفتی لب پنجره دیدیش دست تکون دادید بعد گفتی وایسا یه رژ بزنم میام 😜گفت :باشه 😒😁بعد قطع کردین رفتی رژ زدی بعد رفتی پایین
مامانت گفت :مرینت وقت داری باهم کیک بپزیم؟ گفتی :نه فدات شم مدریم دیر میشه گفت :باشه عزیزم درو باز کردی و گفتی :داشت یادم میرفت من دیر برمیگردم و شبم میرم جشن مامانت گفت 😘باشه مامانت دورت بگرده برو دیرت نشه
درو اروم بستی بعد دویدی سمت آدرین ،گفت :سلام اما تو پریدی بغلش وبعد گفتی شلام عشکم 😙اول یکم جاخورد ولی بعد دستشو انداخت دور کمرتو رفتین به سمت دبیرستان 😳تو راه آلیا و نینو بهتون ملحق شدن بع نینو گفت :بچه ها پایه هستین بعد درس بریم طرف برج ایفل ؟تو گفتی :نه نینو ما امشب قرار دوتایی بریم یه جایی متاسفم 😁😜آلیا گفت :عه دختر حالا ما قریبه شدیم دیگه😢خواستی حرف بزنی کخ آدرین گفت :نه اصلا اینطور نیست پدرم فقط امشبو نیست از فردا شب باید با راننده سرو کله بزنم
آلیا گفت اها که اینطورپس امشبو خوش باشید بعد همه باهم خندیدید وقتی به مدرسه رسیدید کلویی با یه خنده بزرگ روی لبش جلوی در وایساده بود آلیا و نینو رفتند تو ولی کلویی اومد جلوتون و گفت سلام آدرین جان بعد یه نگاهی بهت انداخت و گفت و مرینت تند تند نفس میکشیدی و دست آدرینو یکم فشار دادی نگاهت کرد بعد دستشو انداخت دور کمرت و. ☺
گفت سلام فرمایش؟ 😠کلویی پوسختدی روبتو زد و گفت میشه من یک دقیقه مرینت رو قرض بگیرم؟ آدرین یه نگاهی بتو کرد بعد گفت نه نمیشه بعدشم مگه مرینت یه مداده که میخوای قرض بگیریش 😂😁😓😠😡
کلویی رنگش قرمز شد ولی بروی خودش نیاورد و گفت آدرین جان میشه باهات خوصوصی حرف بزنم آدرین هم گفت :نه خوصوصی نداریم هرچی میخوای بگی بگو مرینت که قریبه نیست بعد یه کم خندید وگفت :ببینم کلویی میخوای خورشید زندگیم بشی 😄😃تو جشمات عصر نشست بعد با ناراحتی به آدرین نگاه میکردی. 😭کلویی گفت:وای معلومهههههههه. 😔داشتی از حال میرفتی که آدرین گفت
پس کیلومتر ها از منو کسی که دوسش دارم دور شو و اگه یک باره دیگه فقط یک بار دیگه به ما نزدیک بشی یا باهامون حرف بزنی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی 😂😗😜کلویی گریه کنان دور شد 😀خندیدی گفت چیه نکنه فکر کردی من از تو میگزرم و میرم بااون؟ 😂😂😂
گفتی :فکر میکردم!! نه داشت قلبم از تو حلقم میریخت بیرون 😉😙خلاصه بعد مدرسه رفتین کنار اسکله و روی یه نیمکت چوبی نشستید یرتو گزاشتی روشونش دستتو گرفت گفتی :دوست دارم گفت :من دوست ندارم 😀گفتی چییییییی!!!! ™گفت گفتنم که دوست ندارم من عاشقتم 💏
خوب ببخشید زود تموم شد نظر بدید لطفا. 😁و بقیه داستانام بخونید بای بای