هانا بعد از مرگ پدر و مادرش تصمیم میگیره بره سمت علاقش ، اون بعد از چند سال به هنر نینجوتسو تسلط کامل پیدا میکنه و تصمیم میگیره با ستمگران مبارزه کنه .....
سلام ، من ثنا هستم و با دوست خوبم Yalda🍉❤️همکاری میکنم و با هم داستان مینویسم امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد
هانا بعد از اینکه هنر نینجوتسو رو کاملا یاد گرفت دنبال یکی از دوستان پدرش که نینجوتسو کار میکرد اون میخواست نکات نینجوتسو رو یاد بگیره دوست پدرش (کاگامی) بهش گفت منم مثل تو با ستمگران مبارزه میکنم ولی کسی نیست که کمکم کنه و همچنین سلاح کافی هم ندارم کاگامی به هانا گفت من هرگز با هیچکس مبارزه نکردم(ثنا : چرا لاف میزنی پس چطوری نینجا شدی 😐) هانا با دوستان نینجاش و کاگامی متعهد شدن تا ستمگران رو نجات بدن
یک ماه بعد از زبان هانا ما باید آروم حرکت کنیم اوه نه اون کیه 😨 وایسید ، کاگامی بگیرش نباید فرار کنه کاگامی ما نمیتونیم زنده نگهش داریم هی بچه ها ما رسیدیم به قلعه از زبان سلدا(دوست صمیمی هانا و نینجا ها) هانا تعداد سربازاشون خیلی زیاده نمیتونیم جلوشون وایسیم کشته میشیم هانا: من یه شما امید دارم (ثنا: نکنه الان میخوای حمله کنی😨) هانا: بچه ها در اوج سکوت دور قلعه حلقه بزنید و با دستور من حمله کنید
"ثنا : بعد از کلی کُشت و کُشتار وارد قلعه میشن " هانا : ما باید اونا رو زنده دستگیر کنیم (سرباز های ذخیره حمله کردن😨) هانا:عقب نشینی کنید کاگامی: دروازه ها رو بستن نهههه (ثنا : کلی کشته دادن) فرمانده سرباز ها : از جای خودتون اکنون نخورید
و اگر نه کشته میشید هانا زیر لب میگه : اگه من زنده از اینجا بیرون برم نابودتون میکنم کاگامی : درسته ما رو گرفتن ولی خوشحالم که بالاخره جلوشون وایسادم سلدا : هانا دوست ندارم ما رو زندانی کنم آرزو میکنم یا فرار کنیم یا بمیریم
فرمانروا : پس شما نینجا های کوچک قصد جون منو داشتید 😬 رییستون کیه ؟ همه ساکت موندن برای بار آخر میگم : رییستون کیه ؟ هانا بلند میشه و میگه من هستم
فرمانروا : تو 😂 تو جوجه کلاغ نینجا میخواستی منو بکشی هانا : از نظر تو من یه جوجه ولی اینو بدون من میدونستم راحت بکشمت اگه میخوای امتحان کنی بیا با هم مبارزه کنیم فرمانروا: تو کی هستی که منو به مبارزه دعوت میکنی😬
من هانا هستم اولین نینجایی که جرات کرد بیاد و تو رو بکشه من و تمام همراهانم تا آخرین قطره خون میجنگیم تا عدالت رو تو این کشور بر قرار کنیم .........
آنچه میخوانید هانا عجله کن این اولین و شاید آخرین فرصت ما برای فرار باشه....
سلام امیدوارم تا اینجا خوشتون اومده باشه لطفا نظر بدید و اگه داستان رو دوست داشتید منتظر پارت دوم باشید❤️