سلام 🙋 این پارت کاملا استثنایی هست 😎 یه پارت طولانی ، هیجان انگیز کامل ، با 20 اسلاید ! میشه گفت پایان فصل 1 هست 😘😎 منتظر ماجراجویی های بعدی باشید. این پارت اوج دار ترین پارتی هست که گذاشتم. ولی وقتی وارد فصل دو میشیم اولاش یکم اوج داره ولی بعد همه چیز عادی میشه اما بعدش دوباره اوج میگیره ولی دیگه ادامش رو نمی گم 😁 خب دیگه منتظر نگهتون ندارم 😘 میریم سراغ داستان ☺
یکهو مهمان دار میاد 😂 و من سریع نامه را قایم می کنم . می پرسد : برای ناهار چی میل دارین ؟ من کمی فکر می کنم و می گم ماکارونی 🍝 . استاد فو می گوید : من چیکن کونگ پائو ( یک نوع غذای چینی ) می خورم . مهمان دار کمی تعجب می کند . ولی بعد متوجه کی شود و گفت : باشه بعد از نیم ساعت غذا را آوردن . غذای استاد فو بوی خوبی داشت آخه توش مرغ داشت .
غذای من هم خوشمزه بود کلا کسی که این غذا رو درست کرده دست پختش عالی بوده . خلاصه دیگه میرسیم فرودگاه من و استاد فو چمدان ها رو برمی داریم و می ریم هتل . همونطور که توی نامه نوشته شده بود ما ۲ ساعت استراحت کردیم و بعد من تمام وسیله های جنگی به اضافه شنلم و یکم غذا و مقدار زیادی آب را توی کوله ام می ذارم تا زیاد اونجا اذیت نشیم ، چون قراره کلی راه بریم .
با یک تاکسی میرسیم جنگل . اونجا خیلی قشنگه . پر از درخت و چمنه . استاد فو میگه : باید مستقیم بریم ، ولی مواظب باش . می گم : باشه شمشیر و سپرم رو در میارم ، می خواستم بگم که استاد فو از سپر و شمشیر من استفاده کنه ولی دیدم خودش داره
واسه همین حرفی نمی زنم . ما یکم که جلو رفتیم سپر رو بالای سر مون می گیریم و دوباره حرکت می کنیم ، یهو پام روی یه سنگ می رود و یه تیر به سپرم می خورد 😯 . یکهو یک رگبار تیر روی سرمان خالی می شود 😲 .
من و استاد فو سپر را بالای سر مان می گیریم و کنار هم می شینیم . اینطوری کمتر آسیب می بینیم . خلاصه بعد از ۱۰ دقیقه بارش تیر ها تمام میشه و می ایستیم، که یهو...
یک تیر از کنار من رد میشه و میخوره تو درخت 😯😱من برای چند دقیقه هیچ حرکتی نمی کنم بالاخره می گویم : خب بریم ، ولی باید حواس مون باشه روی سنگ ها نریم . به زمین نگاه می کنم . یک عالمه سنگ هست .
با دقت به سنگی که پام روش رفت نگاه میکنم ، طرح عجیب غریبی داره ( ☸ این طرحش هست ☸ ) به استاد فو می گم : میشه نقشه رو بدین با دقت بهش نگاه می کنم چیزی نمی بینم . برگه را پشت و رو می کنم . ایندفعه با دقت بیشتری نگاه می کنم . یهو یک تصویر مثل همانی که روی سنگ هست می بینم . احتمالا سنگ هایی که اینطوری هستن تله ان .
می گم : سنگ رو نگاه کنین ، روش یه طرح خاصی هست . اون سنگ هایی که این طرح رو دارن تله هستن . من به زمینی که یک عالمه توش سنگ هست نگاه می کنم . بیشتر شون طرح دارن ، ولی اگه به سنگ های بی طرح نگاه کنیم یک مسیر زیگزاگی می بینیم این طوری : سنگ هایی که باید روش بپریم : ˚ سنگ هایی که نباید روش بپریم : ¤ ¤ ˚ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ˚ ¤ ¤ ¤ ¤ ˚ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ˚ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ° ¤ ¤¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ° ¤ ¤ یه همچین نقشه ای داره ، خلاصه از روی اون ها می پریم و دوباره مستقیم میریم .
خدا را شکر دیگه تله ای نبود . می رسیم به ۶ تا درخت که بصورت گرد کاشته شدن و یک درخت دقیقا وسطش کاشته شده . من و استاد فو تمام درخت را می گردیم اما چیزی پیدا نمی کنیم 😔😞. به ریشه های درخت نگاه می کنم ۶ تا هستن . مثل درخت ها . تنه درخت هم وسط ریشه هاست . حتما این ۶ تا درخت به درخت وسطی ربط داره . می گم : ...
خب تموم شد 😁 نظر فراموش نشه 😘 منتظر پارت 7 باشین 😊 پارت 7 لیدی باگ زنده میشه 😊 خداحافظ 🙋💖 شوخی کردم 😂 این پارت هنوز ادامه داره 😉 الکی که 20 تا اسلاید درست نکردم 😅 برین ادامه. ( نگران نباشین از متن چیزی کم نمیشه بخاطر این یه اسلاید 😘 )
می گم : استاد فو ، فکر کنم این ۶ تا درخت به درخت وسطی ربط داره . میگه : ممکنه . من و استاد فو بین درخت ها راه می ریم و اون ها را با دقت نگاه می کنیم . استاد فو یهو میگه : بیا این جا رو ببین ، روی یکی از درخت ها نوشته ...
بکن ! می گم : چی رو بکنم ؟ یهو یک صدا می آید ، جایی که کلمه هست رو بکن . وحشت می کنم 😲 صدا مثل نسیم است و مثل هوا می گذرد اما خیلی ترسناک است ، ولی می رم و همانجا که کلمه هست را می کنم .
نوشته کسانی که دوست شان داری مرده اند آری. تعدادی درخت پوچ و تعدادی دیگر عشق در آن جاری ست . انتخاب کن عشق خودت را اکنون . به درخت ها نگاه می کنم یک درخت من را جذب می کنند . به آن درخت اشاره می کنم . می گم : مطمئنم اون درخت مال مرینته . استاد فو می گوید : انتخاب کن .
به سمت درخت می رم و بهش دست می زنم . صدای مرینت توی جنگل می آید انگار داره گریه می کنه و این رو میگه آدرین تو من رو انتخاب کردی ممنون . یهو اون درخت وسطی تبدیل به یه راه پله می شود . به راه پله نگاه می کنم اونجا واقعا تاریک است . من تبدیل می شوم هرچی نباشه من چشم های دید در شب دارم 😎. من به استاد فو می گم : من می رم پایین ، وقتی به پایین می رسم چند تا بیل می بینم ۲ تا برمی دارم و می رم پیش استاد فو . حرکت می کنیم . یهو می گم : صبر کن باید از چه سمتی حرکت کنیم ؟ استاد فو می گوید : نمی دونم تو نقشه چیزی نبود . به سمت درختی که مال مرینت بود می رم نوشته بود به راه راست حرکت کن ! این راه راست ۲ تا معنی داره ، یکی خوبی هست و یکی دیگه از معنی هاش اینکه باید به سمت راست بریم .خب باید خوبی رو بخاطر بسپارم . می گویم :باید بریم سمت راست .پس ما بیل به دست می ریم سمت راست 😂
کمی که جلو رفتیم به کلی گل صورتی می رسیم . رنگی که مرینت دوست داشت 😢 استاد فو می گه : این گل ها به یه سمت اشاره می کنند . اما کدوم طرف ؟ چطوره با میله من از بالا ... . استاد فو حرفم رو قطع می کند : نه این اتفاقات جادویی هستن ، توی نقشه با یه زبان باستانی نوشته بود هرگز بالا نروید ، زیرا جادو تمام می شود ! این یک قانونه ما نباید قانون رو بشکنیم . باید از همینجا بفهمیم . قدم می زنم گل ها به شکل قلب چیده شدند نوک قلب به مستقیم اشاره می کند . من می گم : فکر کنم باید بریم مستقیم . من هنوز درحالت تبدیل هستم که یهو پلگ از توی حلقه بیرون میاد و میگه : من گشنمههه !
می گم : بیا و بهش یه دونه پنیر می دم . میاد رو شونه ام میشینه و پنیرش رو می خوره .ما هم حرکت می می کنیم و می رسیم به یک گل زرد .می گم : خب حالا باید کدوم طرفش رو بکنیم؟ استاد فو میگه : کنارش دیگه !😒😑می گم : بله ولی این صد تا کنار داره . چطوره دورش رو بکنیم ؟ میگه : نه فقط یک طرف ! دوباره یاد درخت میفتم 🌲 . اون درخت سمت راست بود . می گم : فهمیدم ! سمت راست !من در حال کندن می گم : چون درختی که مال مرینت بود سمت راست بود . کندن تمام می شود یک سنگ بزرگ مثل کاشی می بینم . خیلی سنگین است ، دوباره زور می زنم اما نمی توانم 😫. استاد فو میاد کمکم . می گم : نمیشه و یکم آب می خوریم . به بیل ها نگاه می کنم . من باید با بیل بازش کنم بیل را زیر سنگ می گذارم و مثل اهرم بلندش می کنم . یهو یه راه به زیر زمین باز میشه . میگم :پس اهرم چی؟ استاد فو کمی فکر می کند : همین اهرم بود درواقع این کلید رفتن ما به پایین بود . می گم : اوه پس بیل برای این بود ، نه برای کندن زمین 😂. می ریم پایین . اونجا واقعا قشنگه 😍 آسمونش از خاک نیست ، چون بالاخره ما زیر زمین هستیم و فکر کردم همین خاک آسمونش هست . یهو چشمم به معبد می خورد . می روم به سمت معبد استاد فو می گوید صبر کن . می ایستم و می گم : چرا ؟ می گه : اول باید یه ورد بخوانم که بتونیم وارد شیم ، وگرنه اتفاق بدی میفته . میگم : باشه . 😕 استاد فو می رود و جلوی معبد می شیند و تمرکز می کند . یهو یک نسیم میگذره 🍃.فکر نکنم عادی باشه و بعد استاد فو شروع به خواندن ورد های عجیب غریبی می کند و در باز می شود ما داخل می شویم و یک مرد پیر تر از استاد فو می بینیم اون پشتش به ما هست ولی انگار متوجه حضور ما شده چون میگه چی می خواین استاد فو به شانه من کی زند آهان ... درسته ... من باید بگم صدای را صاف می کنم و می گویم سلام من آدرین آگراست هستم و از شما درخواست کی کنم که مرینت را زنده کنید می گوید نه می گم چیییی به استاد فو نگاه می کنم مگه شما نگفتین می تونه این کار را بکنه استاد فو سرش را به نشانه تایید تکان می دهد اون مرد می گوید آقای فو لطفا بیرون منتظر بمانید تا من با آدرین یه صحبتی داشته باشم استاد فو بیرون می رود اون مرد می گوید بشین من هم می شینم ادامه می دهد آدرین من از همه چیزی خبر دارم تو بانوت رو از دست دادی و . . .
قدرت تو تخریبه معجزه گر کفشدوزک مخالف تو هست اون همه چیزی رو درست میکنه ولی فقط اشیاء رو اما یک میراکلس دیگه هم هست که مخالف میراکلس تو هست می پرسم چه میراکلسی می گوید یک میراکلس مخلوط گربه و کفشدوزک می پرسم ولی اینجوری به قدرت مطلق می رسید می گوید نه کسی که این میراکلس رو درست کرده حواسش بوده که همچین قدرتی درونش قرار نده داشتم میگفتم تو بیشتر اشیاء رو نابود میکنی اما اگر اتفاقی قدرتت رو روی یک آدم انجام دادی اون وقت چی کار باید بکنی کفشدوزک نمی تونه درستش کنه ولی قدرت من مخالف تو هست قدرت شفا دهنده ! من مرده ها رو زنده می کنم حتی گیاه ها و جانوران خیلی دوست دارم کمکت بکنم اما نمی تونم می پرسم چرا ؟؟؟؟می گوید چون معجزه گر من آسیب دیده و ممکنه درخواست کننده رو بکشه میگم چطور باید درستش کنی می گوید هممم باید پیش کسی که میراکلس ها رو میسازه بری می گم اون کجاست میگه دقیقا نمی دونم ولی می دونم همینجا توی دنیای زیر زمینی هست می پرسم اون نشانه ای نداره ؟ میگه چرا داره باید سحر و جادو رو دنبال کنی می پرسم منظورت چیه میگه اون فرد دارای جادوی بینهایتی هست اون از قدرت خودش همونطور که گفتم داخل میراکلس ها قرار میده پس بعضی وقت ها ممکنه یک اثر هایی روی این دنیا انجام بده که عجیب غریب هستن گوش کن فرض کن این دنیا ، دنیای خودت هست و اگر چیز عجیبی دیدی بدون اون مال جادو هست می پرسم اگر این دنیا مثل دنیا ی خودم هست پس چرا زیر زمینیه ؟ جواب میده همونطور که دیدی داخل جنگل تله هایی هست و این دنیا زیر زمینی هست تا از آدم های بد دور بماند میگم : باشه راهنمایی دیگه ای نیست می گوید چرا وقتی به این درخت ها رسیدی مال مرینت رو انتخاب کردی درسته ؟ میگم آره می پرسه نوشته بود به کدوم سمت حرکت کن میگم نوشته بود به سمت راست حرکت کن میگه پس فعلا به سمت راست حرکت کن بعد میراکلس اش را می دهد و من می رم بیرون دور و بر را نگاه می کنم استاد فو رو می بینم که کنار گل ها نشسته و انگل متوجه حضور من شده چون می گوید این همه زیبایی را تا حالا یکجا ندیده بودم راست می گوید زمین یک دست چمن روشن و بلند است که در باد تکان می خورد خورشید در آسمان می درخشد و گل ها خیلی قشنگ و رنگارنگ هستن می گویم آره خیلی قشنگه ولی باید حرکت کنیم می پرسد به سمت کجا می گم سمت راست ما باید بریم کسی که میراکلس ها رو میسازد رو پیدا کنیم ( آقا یه رد و برق اینجا به درد می خورد 😂 ) استاد فو می گوید ولی این خیلی خطرناکه اون فرد قدرت زیادی داره می گم چاره ای ندارم ما باید میراکلس رو درست کنیم یهو همان آقا که تو معبد بود بیرون می آید می گوید بذار کمک تون بکنم و سوت می زند و ۲ تا اسب میان این جا و بعد ادامه می دهد با این اسب ها برین می گم خیلی ممنون آقای اممم... می گوید یانگ می گم ممنون آقای یانگ و سوار اسب می شوم و راه میفتیم و می رویم نیم ساعت بعد خیلی خسته می شویم و یکم استراحت می کنیم اسب ها هم می روند و از دریاچه آب می خورند من به یک درخت نگاه می کنم خیلی خیلی بلند است در حالی که نفس نفس می زنم می گویم استاد فو ... نگاه کنین و
یک نفس عمیق می کشم استاد فو به درخت نگاه می کند و از تعجب دهنش باز می ماند بالاخره نفسم بالا می آید و می گویم این حتما اثر جادو هست می گوید آره ۵ دقیقه می شینیم و یه چیزی می خوریم و دوباره حرکت می کنیم جلوتر که می ریم یهو یه صدایی می آید من این جام به دور و بر نگاهی می کنم یک مرد را می بینم می گم سلام شما کی هستین می گوید من ارباب جادو هام می گم وای چقدر عالی ما خیلی دنبال شما می گشتیم ... ( اسب هاشون خیلی سریع می دویدن برای همین مساحت زیادی را طی کردن ) حرفم را قطع می کند برای درست کردن یک معجزه گر معجزه گری که جانوران گیاهان و انسان ها را شفا می ده می گویم درسته شما از کجا می دونین ؟ می خندد کار جادو هست دیگه می گویم آها خب بگذریم شما می تونید این معجزه گر رو درست کنید لطفا ما برای کار مهمی می خواهیمش آقای یانگ گفتن شما می تونید درستش کنید می گوید آره من می تونم ولی در عوض چه چیزی به من میرسه ؟ می گویم چییییی !!!!!!!! می گوید درسته این کار انرژی زیادی می بره پس باید یک چیزی در عوض بهم بدید می گویم چه چیزی لازم داری درحالی که صدایش ناراحت است اما لبخند زده است می گوید دوستی هزاران هزار نفر به خاطر خواسته های مختلف به اینجا آمدن و درعوض به من طلا یا جواهر دادن ولی هیچکس واقعا من رو دوست نداشت با اینکه من با مهربانی بهشون کمک می کردم و یک قطره اشک روی چمن ها می ریزد و بلافاصله یک گل در می آید می گویم منظورت اینکه یه نفر باهات دوست بشه با ناراحتی می گوید آره من تو دوران بچگی هم هیچ دوستی نداشتم می پرسم چرا می گوید باید از اول بگم مادر من زن مهربونی بود دوران مادر و پدرم جادو زیاد بود یک روز اون ها رفته بودن که کشاورزی کنند و غذا جمع کنن اون موقع من نبودم ( خودتون منظورم رو می دونین ) ما پیش چشمه زندگی می کردیم یکی آب طلایی داشت و یکی دیگر آب معمولی بود قدیما یک نفر از آب طلایی خورد و اتفاق بدی افتاد برای همین به تمام اهالی اون سرزمین گفته بودند که از اون آب نخورند خلاصه وسط های کشاورزی مادرم یهو سرفه اش گرفت و حالش بد شد پدرم رفت تا از چشمه آب بیارد ولی اونقدر نگران مادرم و من بود که حواسش نبود و از چشمه طلایی آب برداشت و به مادرم داد مادرم هم متوجه نشد و آب را خورد وقتی آب را خورد نفسش بند آمد و قبل از اینکه تبدیل به یک هیولا بشود گفت اون آب طلایی بود جادو انقدر زیاد بود که من سریع به دنیا آمدم مادرم کل اونجا رو آتیش زد دست خودش نبود جادوی آب طلایی خیلی زیاد و خطرناک بود مقداری از جادوی مادرم در تک تک سلول هایم رفت و من با جادو به دنیا آمدم من و پدرم و تعداد زیادی از اعضای سرزمین تونستیم فرار کنیم اما بقیه نه ما به تنها شهری که جادو نداشت رفتیم پدر من خیلی دانا بود اون بچه ها را درس می داد پس از سال ها من بزرگ شدم و با بچه ای هم سن و سال خودم درس یاد می گرفتم اما تمام آنها داستان آتیش گرفتن سرزمین مان را می دانستند و برای همین فکر می کردن ممکنه جادوی من هم خطرناک باشه پس باهام دوست نمی شدن درحالی که جادوی من کنترل شده بود و پدرم هم یادم داده بود چطور از آن استفاده کنم این برای من خیلی غم انگیز بود برای همین از اونجا رفتم تا شاید درجا های دیگه با کمک کردن به مردم بتونم دوست پیدا کنم اما خلی از آدم های بد سعی می کردن از من سوءاستفاده کنند بنابراین من این مکان زیرزمینی رو درست کردم کسانی که من رو می شناختن می دونستن چطور باید پیشم بیایند اما آنها هم از من خوششان نمی آمد
من الان ۲۹۴ سالم هست اما هنوز هم هیچ دوستی ندارم من دوست دارم با کسی باشم که از من خوشش بیاد و من هم از اون برای همینه که درخواست یه دوست رو کردم می گویم وای چه داستان غم انگیزی تو کسی رو داشتی که ازش خوشت بیاد می گوید آره مینا اون تنها کسی بود که با وجود اینکه من جادو داشتم دوستم داشت می پرسم اون الان کجاست گفت آخرین باری که دیدمش تو کانادا بوده می گم شما می تونید من بفرستین کانادا می گوید بله و یک دریچه باز می کند و توضیح می دهد اینجا جایی هست که قبلا زندگی می کردیم مینا هم اونجا بوده اسم من نیو هست و اگه به مینا بگی سریع متوجه می شود و یک عکس را به من می دهد و ادامه می دهد این عکس مینا است می گویم باشه و می روم توی دریچه یک خانه ی قدیمی اما قشنگ را می بینم صدا هایی می آید انگار یکی درحال گفتن این کلمات هست : مطمئن و بچه ها هم تکرار می کردن مطمئن یکم جلو تر می روم از یه اتاق دیگر صدای دیگری می آید انگار دارند تمیز کاری می کنند گوشم را روی در می گذارم اما یهو در باز می شود و می بینم داخل اتاق هستن همه دختر ها از ترس جیغ می کشند و بعد دستشان را روی دهنشان می گذارند یهو چشمم به یک دختر جوان می خورد مو های فر و قهوه ای دارد چشم هایش آبی و پر از احساس یک بلوز با طرح پرندگان و خورشید یک دامن بلند سفید و یک شلوار سیاه پوشیده است پوستش کرمی روشن است و خیلی هم خوشگله به عکس نگاه می کنم دقیقا مثل هم هستن همه دارن به من نگاه می کنن اوه درسته باید توضیح بدم می گویم سلام من آدرین هستم یک مرد به اسم نیو من رو فرستاده تا مینا رو ببرم تا اون بتونه ببینتش مینا بلند می شود و می گوید نیو ، همون پسری که قدرت جادویی داشت و وقتی ۲۰ سالش بود ایجا رو ترک کرد می گم آره همون البته نمی دونم تو چه سنی اینجا را ترک کرد ولی آره اون الان تقریبا ۳۰۰ سالش هست ولی به جز تو کسی دوستش نداره تو دلت براش تنگ نشده می گه : چرا خیلی ما بچه که بودیم خیلی باهم بازی می کردیم اما یه روز که اومدم تو اتاقش تا بریم باهم یه گشتی بزنیم دیدم نیست و تنها چیزی که دیدم یک نامه ازش بود که توش نوشته بود مینا ، پدر عزیزم من اینجا رو ترک کردم تا شاید جاهای دیگه دوستان بیشتری پیدا کنم و خیلی ناراحت شدم می گویم پس حاضری با من بیای ؟ کمی فکر می کند و می گوید از کجا باید بدونم که این کار درست هست و تو از طرف نیو آمدی یاد عکس میفتم نیو و مینا کنار هم عکس گرفته بودن عکس را از توی جیبم در می آورم و می گم این عکس تو و نیو هست درسته ؟ عکس را می گیرد و به آن نگاه می کند آره این عکس من و نیو هست تو واقعا از طرف نیو اومدی ؟ می گویم آره می گوید پس من هم با تو میام من و مینا از اتاق بیرون می رویم و به جایی که دریچه بود می رسیم من و مینا وارد دریچه می شویم نیو همان جا ایستاده و با نگرانی به دریچه نگاه میکنه و تا من و مینا را می بینه از خوشحالی بلند میشه اما چون پا هایش سست شده اند رو زمین میفته من و مینا سریع می ریم و کمکش می کنیم نیو می گوید خیلی وقته که ندیده بودمت
می گوید من هم همینطور و وقتی حرف هایشان را زدند می گم میشه حالا معجزه گر شفا دهنده را درست کنین می گوید آره معجزه گر را می گیرد و روی میز می گذارد و ورد هایی می خواند یهو از انگشتش نوری می تابد و انگشتش را روی معجزه گر می زند معجزه گر از خودش نوری می دهد و در هوا معلق می شود و دوباره روی میز می افتد نیو دستش را روی سرش می گذارد و چشم هایش را می بیندد سرش دارد گیج می رود من و مینا سریع می گیریمش می پرسم حالتون خوبه می گوید آره فقط یکم خسته شدم ۱۰ دقیقه بعد دوباره حالش خوب می شود و می گوید می تونی معجزه گر را ببری می گویم خیلی ممنون و با استاد فو می ریم سمت معبدی که آقای یانگ هست ( عکس همین پارت عکس معبده 😉 ) سریع می روم داخل و می گویم ما معجزه گر رو درست کردیم نفس نفس می زنم با تعجب می گوید واقعا چقدر سریع شما خیلی شجاعین درحالی که دارم معجزه گر را می دهم می گویم ممنون میشه حالا به مرینت کمک کنین همان موقع استاد فو هم وارد اتاق می شود آقای یانگ می گوید البته و تبدیل می شود و ورد هایی را می خواند نور به صورت رشته در هوا پی می خورد و درهم پیچ می خورند و از سر تا پای مرینت که درواقع در لباس مبدل هست ظاهر می شود می پرم بغلش و می گویم مرینت فکر کردم دیگه نمی بینمت مرینت که انگار از تمام ماجرا باخبر است می گوید اینطور نیست آدرین من ... من همیشه دوستت داشتم و تو هم من رو دوست داشتی این عشق ما را به هم وصل کرد تو تو تمام راه ها من رو انتخاب کردی ولی هویت هامون عشق رو مخفی میکرد وقتی که من مردم می تونستم تو رو ببینم ( خودتون می دونید چطوری ) و فهمیدم که تو آدرینی و باید به یک چیز اعتراف کنم من ... ع . ا . ش . ق . ت . م 😳 هم دیگه را بقل می کنیم و من تو بقلش گریه می کنم و دیگه شب شده بود ادامه می دهد اگه من تو رو نداشتم چی کار می کردم می گم من خیلی دلم برات تنگ شده بود بهتره که برگردیم پاریس اشک هایش را پاک می کند و می گوید ببین من تمام این چیز ها را دیدم ولی خب یاد آوری شون سخته چون بلاخره من الان زنده ام و قبلش مرده بودم پس میشه یاد آوری کنی که کجاییم می گم توی یه دنیای زیر زمینی توی نیویورک با تعجب می گوید نیویورک تو بخاطر من فرانسه رو ترک کردی و آمدی آمریکا تو خیلی مهربونی و دوباره بقلم می کند که یهو ...