سلام اینم از پارت دو ، امیدوارم حالتون خوب باشه و لذت ببرید
خب ، یک توضیح کوتاه در مورد آلیا و نینو بدم ، آلیا و نینو جزو افراد پولدار دبیرستان هستند ، و همچنین نینو و آدرین دوست های صمیمی هم هستند.
از زبان امیلی ( مادر آدرین) : خب ، بعد از کلی اجرا ، امتحان بورسیه تموم شد ، واقعا اجرا ها عالی بودند ولی بعضی هاشون ، نه ، به هر حال من تنها داور نیستم ، از سالن اومدم بیرون که به سمت ماشینم برم، که آدرین به گوشیم زنگ زد : امیلی : سلام جناب شاهزاده یادی از ملکه ی مادر کردید! آدرین : 😁😁 سلام مامان ! امیلی : خوبی ؟ آدرین : ممنون ، مامان یک سوال داشتم . امیلی : خب ، بپرس . آدرین : من امسال قراره برم دبیرستان و همچنین نینو هم هست ، و خیلی خوشحالم که دوست مدرسه ام با من ..... امیلی : اصل مطلب ! 😐 آدرین : باشه ! خب از اونجایی که من تنها پسر و البته تنها فرزندتم، لطفا این رو به معلم ها بفهمون .... امیلی : که باهات مثل رئیس رفتار کنن؟ آدرین : آره ! یعنی نه ! خب بگی نگی🙃😁 و البته اگر هم شما کارت اعتباری من رو ...... الو ؟ مامان ؟ قطع کردی ؟ مامان !! الوووووو!
آدرین : خب من که چیزی نگفتم ! فقط کارت اعتباری مو پس بده! همین رو گفتم ! مگه چیه ؟ من که خیلی کم پول خرج میکنم ، خب روزی یک میلیون تومن مگه زیاده ؟ خب منم جوونم😐😐
□□ خب ، آدرین پسر خیلی خوبی ، ولی فقط بعضی اوقات مغرور میشه ، که به مرور به لطف یک نفر این اخلاق ناپدید میشه و البته آدرین بچه ی لوسی نیست ، جز وقت هایی که پیش مامانش، و اگر نه حل 😁😁😁😁
و البته کمی هم در مورد مرینت و خانواده ش توضیح بدم ، مرینت تو این داستان یک خواهر بزرگ تر از خودش به نام ماریتا داره ، و مادر و پدر اون شیرینی فروشی دارن ، و شغل ماریتا اون دبیر دانشگاه و البته ماریتا عاشق گیم هست و البته اون یک گیمر حرفه ای
○ بر گردیم به داستان ○
از زبان مرینت : برگشتم خونه تقریبا ظهر شده بود و البته وقت ناهار ، معلوم بود ماریتا امروز یک غذای خوشمزه درست کرده ، رفتم تو خونه . ماریتا : سلام 😊 چی شد ؟ خوب بود ؟ مرینت : آره، خوب بود، البته فکر کنم 😁 ناهار چی داریم 😋 ماریتا : ۲ ساعت دیگه پخته میشه ! مرینت : چی ؟😟 من الان گشنمه ! ماریتا : گاز اون جاست! مرینت : لطفا 🙏🏻🙏🏻🙏🏻 ماریتا : صبر کن ! 😑😑😑
مرینت : مثلا من خواهر کوچکترت ام 😟 ماریتا : خب ، باشی ، دلیل نمیشه باهوش تری ! مرینت : بله ؟ ماریتا : آره 😏 تو زندگیت اصلا نمره ی ۲۰ داشتی😏😏 ؟ مرینت : خودت خواستی😠 و بعد مرینت جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و به سمت ماریتا پرت کرد! ماریتا : چی ؟ من رو میزنی؟🤕🤕 بگیر!!!! ماریتا کنترل تلویزیون رو سمت مرینت پرت کرد!
تام ( پدر مرینت و ماریتا ) : بسه !!!! ماریتا : ولی بابا اون ..... تام : بسه ! ساکت😤🤫🤫🤫 خودتون بهتر میدونید به نفع تون ! اگه مامانتون این رو ببینه میدونید چی کار میکنه؟ مرینت: چی کار ؟ تام : اون چیز رو میاره !!!! مرینت و ماریتا : 😳😳😳😳 واقعا ؟ 😟😟😟 تام : آره، اگه میخواین ادامه بدید ، خود دانی😑 مرینت : ببخشید ماریتا😑 ماریتا : ببخشید مرینت 😑
اینم از پارت دوم منتظر پارت سوم باشید و البته کامنت فراموش نشه😁